ایمان ابراهیمی خریداریم

نوشته شده توسط عین. کاف در 1396/06/10  •  ارسال نظر »

جگرگوشه ات را سالها در بر و بیابان رها کرده باشی، بعد از سالیان درازی هم که از راه برسی، آمده و نیامده چاقو تیز کنی تا گوش تا گوش ذبحش کنی. این کارها با کدام عقل امروزی می سازد؟ از کجا معلوم که خواب زده نشدی؟ شاید شام چرب و سنگینی خورده بودی یا از قضا قربانی کردن گوسفندی را دیدی و اینها در عالم خواب و بیداری با هم عجین شده. چطور اینقدر مطمئن فهمیدی که اینها امر مستقیم خداست، به خواسته او تن دادی، اما و اگر نیاوردی و نلغزیدی؟

در فلسفه دینی که ما می خوانیم اسم حضرت ابراهیم با «ایمان» و «یقین» پیوند خورده. آخر آخر ایمان را بخواهیم مثال بزنیم می شود این پیامبر که حاضر شد از زن و فرزندش بگذرد و بی چون و چرا تسلیم محض این فرمان عجیب و غریب الاهی شود. قصه ابراهیم به جایی رسیده که برای بسیاری از دین باوران و فیلسوفان اخلاق، چالش فکری به وجود آورده. آیا ذبح فرزند با اصول اخلاقی سازگار است؟ حالا آمدیم و چاقو می برید. چه اتفاقی می افتاد؟ بعد لب به دندان نمی گزیدی که ای کاش لااقل با خدا چانه زده بودم و رایش را می زدم؟ که حالا چه توفیری به حال خدای بی همتا می کند که خون اسماعیلم بریزد یا قوچ و گوسفند؟ نمی شد دست کم دیالوگی با خدا برقرار می کردی و چند سوال فرضی می پرسیدی؟ مگر بقیه پیامبران که می پرسیدند، همین خودت که «کیف تحیی الموتی» خواستی ببینی، خلع نبوت شدند؟ پیامبر هم اینقدر بی زبان؟!

ایمان و یقین ابراهیمی راسخ و استوار بود، در امر پروردگارش جز چشم حرفی برای گفتن نداشت و با رضایت و رغبت، و نه اکراه و بی میلی، آن را به دیده منت می گذاشت. ایمان ابراهیم شیطان مسیرش را سنگ می زد و تعلقات این جهانی را هم به حاشیه می راند. استوار قدم برمی داشت و بی آنکه بداند تقدیر چه برایش رقم زده، بی آنکه خدا خدا کند جایگزینی برای ذبح نازل شود، به قربانگاه رفت و چاقو کشید.

ایمان ابراهیمی گمشده باورهای انباشته از تردیدِ عصر ماست. چه کسی بدش می آید یقین کند راهی که می رود درست است و سرش را بیندازد زیر تا خودِ مقصد؟ ما که دو قدم برمی داریم، یکی به عقب بر میگردیم، چپ و راست را نگاه می کنیم تا بقیه مردم را رصد کنیم، می چرخیم پشت سرمان را ببینیم، نگاهمان را به افق میدوزیم تا آینده را پیشگویی کنیم، عقربه ساعت را می پاییم، آخرین اخبار و پیام های گوشی و وضعیت آب و هوا را چک می کنیم، گام لرزان را پیش می گذاریم و با تمام هیکل نقش زمین می شویم!

چطور می شود مایی که در خوشی هایمان هم از خدا طلبکاریم «چرا بیشتر ندادی» ابراهیم گونه با آرامش و قوت قلب به راهی که می رویم مطمئن باشیم؟ کدام خشت را کج و معوج گذاشتیم که در ثریای تردید معلقیم؟

اشتراک گذاری این مطلب!

به رضایت

نوشته شده توسط عین. کاف در 1396/05/13  •  5 نظر »

​از مهم‌ترین نفهمیدنی‌های زندگی‌م “رضا” و خشنودی است. هیچ از دخترهای غرغروی همیشه ناراضی خوشم نمی‌آید؛ اما گاهی که خودم را در آینه می‌بینم یک چنین دختری با وقاحت تمام زُل زده در چشمانم و باورهایم را به سُخره می‌گیرد.

رضایت از زندگی در یک نگاه توسری‌خور بودن و خود را به حماقت زدن است. اینکه مثل کبک سرمان را در برف فروکنیم و به رو نیاوریم در این دنیای وحشت آدم‌ها دارند خرخره هم را می‌جوند و به دوست و دشمن رحم نمی‌کنند. در همان سطح و کف روی رنگ و لعاب دایره محدود زندگی اطرافمان بمانیم و چهار روز باقی‌مانده حیاتمان را با سرخوشی طی کنیم. 

حالت دوم که از محالات است کوتاه بودن سقف آرزوهاست. شاید توانسته باشم چند صباحی با گول‌زننده‌ی نوع اول، خودِ همیشه ناراضی درونم را خفه کرده‌باشم؛ اما مورد دوم اصلا و ابدا. هر یک قدمی که پیش می‌روم خواسته‌هایم شاخ و برگ پیدا می‌کنند و تا ناپیدای آسمان می‌روند. رضایت از زندگی اگر معنایش کوتاه کردن سقف آرزوها بود که ما این‌همه دعوت به لایتناهی در دینمان نداشتیم. پرستش خدای بی‌نهایت، عمل صالح بی‌منتها، غرقه شدن در دریای محبت اهل بیت و هزار و یک آموزه دیگر می‌خواهند عینک تنگ‌نظری را از چشممان بردارند و افق‌های وسیع سلوک دیندارانه را پیش روی ما باز کنند.

در حالت سومِ سهل و ممتنع، رضایت ما با رضایت خدا پیوند خورده. “الهی رضا برضاک و تسلیما لامرک". سرسپردگی تام و تمام، بدون حرف اضافه و چون و چرا. هر چه فکر می‌کنم این درجه از رضا نمی‌تواند ناشی از معرفت و شناخت باشد. علم از سوال برمی‌خیزد. باید یک جایی در زندگی کارد به استخوانت رسیده باشد، بروی در کوه و بیابان با صدای بلند داد بزنی: “خداااا، چرا من؟! چرا؟؟؟” تا بعد خودت را به در و دیوار بکوبی و جوابی بگیری. اما اینطور به پرسش کشیدن خدا با رضا به رضایتش جور درنمی‌آید و همین دقیقا نقطه نفهمی من است. درخواست خیر از خداوند و خشنودی به خواست او را پیامبر اسلام مایه خوشبختی انسان می‌نامند. فرسنگ‌‌ها با این چشم‌انداز از خوشبختی فاصله دارم. منِ همیشه ناراضی درونم فی الفور می‌پرسد “چرا؟” چرا چنین شد و چنان نشد؟ چرا امروز، نه دیروز؟ چرا من، نه او؟ اینقدر خدا را سوال‌پیچ می‌کنم که لبخند رضایتش را نمی‌بینم. پشت این چراها استدلال ساده تک جمله‌ای خوابیده: “اگر بدانم، دل می‌دهم.”  تا این لحظه و این روز که نه دانستم و نه دل دادم. شاید وقت بی‌گدار به آب زدن و به قول کی‌یر کگارد وقت شیرجه در دریای ایمان فرا رسیده. ایمان بیاورم تا بفهمم.

“باید خلیل بود و به یار اعتماد کرد.”

اشتراک گذاری این مطلب!

نامه ای به دختر فراری

نوشته شده توسط عین. کاف در 1396/05/08  •  2 نظر »

سلام دختر فراری

لطفا دوباره مادر پیر و از کار افتاده ات را سرزنش نکن که چرا برایت ایمیل می فرستم. قبلا ساعت ها سر این موضوع با هم بحث کرده ایم و من گفته ام که خوش ندارم پیام ویدئویی ضبط کنم و تو در همان حال که مشغول چک کردن آخرین پیام های گوشی و اخبار تلویزیون هستی، صدای من را هم بشنوی. دلم می خواهد تمام هوش و حواست جمع کلمه هایی باشد که از عمق وجودم حک می شود و با چشمانت رد جملاتم را بگیری و جرعه جرعه بنوشی. هرچند انگشتانم دیگر رمقی برای تایپ ندارد به سختی صدای ضبط شده ام را تبدیل به نوشته و ویراست کردم. شاید درک این مسئله برای تو کمی دشوار باشد. ما نسل نامه های دست نویس و وبلاگ های اینترنت دایل آپ هستیم. ما نسلی بودیم که می توانستیم ساعت ها پشت لپ تاپ های نسل اول با آن دکمه های سفت و خشن ده انگشتی تایپ کنیم، حرف هایمان را کلمه به کلمه و با چاشنی آیکون های بدقیافه یاهو مسنجر، زندگی کنیم.

فضای مجازی که پایش را به زندگی ما گشود، بعضی از ما که جرات نوشتن داشتیم جلو افتادیم و اسممان شد فعال فضای مجازی. پیش دوستانمان به این لقب برازنده مباهات می کردیم اما اساتید چپ چپ نگاهمان می کردند و پدر و مادرها کنایه بارمان می کردند که چرا طلای وقتمان را در آشفته بازار اینترنت چوب حراج زده ایم. با جامعه منجمد الفکر جنگیدیم، خودمان را به در و دیوار زدیم تا قوم مطیع محض پیشرفت های تکنولوژی ما را آدم به حساب بیاورد تا برسیم به چیزی که شما از بدو تولد و حتی پیش از آن داشتید.

شما فرزند خلف همین فضای مجازی هستید. اذان را یکی از مراجع بزرگ با چت صوتی در گوشت خواند. اولین کلمه ای که گفتی لبتاب بود و ربات کارگری که از سرکار کنترلش می کردم پیش از من اولین قدم هایت را دید. از وقتی به دنیا آمدی برایت یک پیج در اینستاگرام ساخته بودم و همه عکس ها و خاطراتت را ثبت می کردم. ما زندگی خوبی داشتیم تا وقتی که تو به همه گذشته و زحماتی که برای ثبت خاطراتت کشیده بودم پشت پا زدی. عکس های صفحه ای که تمامش را با جان و دل گرفته بودم و ساعت های برای انتخاب و ویرایشش وقت گذاشته بودم، کپشن های پر از احساسم را یک روز بی خبر حذف کردی و لینک دادی به صفحه جدیدت. دیگر ایمیل ها و پیام های من را قبول نداشتی و حتما باید ویدئو چت می کردیم. آخر سر هم که دوستان اینترنتی قاپت را زدند و رفتی لنگه دنیا برای خودت ادامه تحصیل بدهی.

دخترم! من هم در سن تو دختر به روزی بودم و اطمینان داشتم اینقدر فکر روشنی دارم که قدم به قدم با فناوری های نوین و نسل بعد پیش می روم و از قافله عقب نمی مانم. اما به یک جا که رسید دیدم دلم آرامش می خواهد. از سرعتی که تکنولوژی به جان زندگی ما انداخته، از اینکه ما را از هم جدا کرده دلزده شدم. شدم همان مادربزرگ پیر زمان خودمان که گوشی چند مدل قدیمی تر دست می گرفت و ما به او می خندیدیم. حالا تو دختر بلا، مادرت را دست می اندازی و از اینکه ایمیل می نویسم به من می خندی. تو چه می دانی که ایمیل زدن هنر زمان ما بود. وقتی هنوز خیلی ها نمی دانستند یاهو کلمه رمز دراویش است یا برند کیف و کفش، ما اینباکس خودمان را از ایمیل های مختلف انباشتیم و به جامعه جهانی وصل شدیم.

دختر بی قرارم، من تمام تلاشم را کردم که به روز باشم. همیشه موقع پخت و پز و نگهداری از تو اخبار پیشرفت های جدید فناوری را دنبال می کردم و سعی می کردم بیشتر وسایل خانه را با همان تلفن همراهم مدیریت کنم. اما آن شب که نزدیک افطار، پسورد یخچال یادم رفته بود، مجبور شدم زنگ بزنم هکر سرکوچه تا بیاید، قفل یخچال را باز کند و افطاری بپزم. می دانم پیش دوستانت خجالت کشیدی که مادر آلزایمری از کار افتاده ای داری. ولی مگر من چند رمز متفاوت را می توانم به خاطر بسپرم؟ خواستم همه را سال تولد تو بگذارم و برای هر کدام یک شماره. مثلا یخچال بشود 14201 جاروبرقی بشود 14202 و همینطور الی آخر. اما گفتی این رمز گذاری به درد عمه ام می خورد. نمی دانم منظورت عمه من بود یا خودت. پدر بی نوایت که خواهری در این دنیا نداشت. از پنج عمه عزیز من هم که هیچ کدام دستشان جلوی پسورد دراز نیست و راحت زندگی شان را می کنند. جالب است دنیا این همه پیشرفت کرده هنوز عمه ها در عالم مظلوم هستند و کمپینی برای احقاق حقوق خودشان راه نیداخته اند. بعضی مفاهیم تغییر نمی کنند دخترکم. هیچ پسوردی با ضریب امنیت بالا، رمز ورود به قلب یک انسان خاکی نمی شود و هیچ تراشه و شبکه ای نمی تواند پیوند عاطفی ما را بسوزاند.

دختر فراری… بعد از آن شب با آیدی عمه نامی دوست شدی که برایت از پیشرفت های آن سر دنیا قصه ها گفت. گفت در آن خراب شده مادرها پسورد یادشان نمی رود. پایت را کردی در یک کفش که بروی آنجا ادامه تحصیل بدهی. هرچه گفتیم نمی توانیم دوری ات را تاب بیاوریم خیالمان را راحت کردی که پرواز ده ساعته زمان ما، امروزه فقط دو ساعت طول می کشد. گفتی همه جا اینترنت پرسرعت و ویدئو چت داری، توی اتاق مطالعه ت دوربین مدار بسته ای قرار دارد که ما می توانیم در هر ساعت از شبانه روز تو را ببینیم و حتی بوی خوش تو را استشمام کنیم. برای روز تولدم گل سفارش می دهی و وقتی پستچی آن را به دستم می رساند با لمس شاخ و برگش صدای دلنشینت به گوشم می رسد. اما اینها هیچ کدام تو نمی شود.

بعد از رفتنت من روز به روز فرسوده تر شدم و دیگر انگشتانم رمقی برای تایپ ندارد. شاید همین روزها صدای هشدار دستگاهی که پارسال دکترها زیرپوستم کار گذاشتند بلند شود و تو بفهمی مادرت برای همیشه از این دنیا رفته. وصیت نامه ای نوشتم که به محض تایید درگذشتم توسط دو پزشک همیشه آنلاین، به صورت خودکار برایت فرستاده می شود. دو ساعت بعد هم پیامی همراه با لینک صفحه ترحیم برای اقوام و آشنایان ارسال می شود. پسوردهای خانه را زیر گلدان دم در قایم کرده ام، خودت بردار. برایم یک قبر مجازی کنار مزار پدرت بخر و تبلیغ کن تا فاتحه و چند خطی قرآن بخوانند. اگر فاتحه می خوانند لایک بزنند و اگر ختم قرآن بر می دارند کامنت بگذارند. من این سال ها راه را اشتباه رفتم. اینقدر آلوده به فضای مجازی شدم و تو را از همان نوزادی همراه کردم که همین فضای سایبری دخترکم را از من ربود. راستش می دانی چیست؟ از این فضای مجازی فقط قرآن خوان مجلس ختمش را دوست دارم. چندین سال است سعی می کنم در کوچه پس کوچه های اینترنت قرآن خوان مجلس ختم پیدا کنم. یک کمپین هم راه انداخته ام که بدون وضو به صفحه مانیتور قرآن دست نزنیم. بد دوره زمانه ای شده. دیگر هیچ چیز حرمت ندارد.

دخترکم شارژ گوشی م رو به اتمام است و دیگر نمی توانم ضبط کنم. لعنت به این تکنولوژی که هر چه پیشرفت کرده هنوز مشکل محدودیت شارژ داریم. عمر است دیگر عزیزم. می گذرد. شارژ نامحدود فقط خداست. من هم همین روزها برای همیشه دشارژ می شوم و دیگر چشم های زیبایت به خاطر خواندن پرحرفی های ایمیلم خسته نمی شود.

به عمه سلام برسان

اشتراک گذاری این مطلب!

مالزی از نگاه یک خانم طلبه. قسمت اول

نوشته شده توسط عین. کاف در 1396/04/18  •  11 نظر »

به وقت آخرین اذان ظهر ماه مبارک خبر رسید که جایزه روزه داری، اداره پنج روز تعطیل است. پیش خودم گفتم چه خوش به سعادت آنهایی که از قبل برنامه سفر چیده بودند. اذان مغرب در فرودگاه امام خمینی، خودم را می دیدم که کارت پرواز در دست و عوارض خروج پرداخت کرده، دنبال جرعه آبی بودم تا روزه­ ام را باز کنم. این منِ خسته درونم گریخته بود از روزمرگی هایش.

سفر قبلی که مشرف شدم مالزی فقط از دو هفته قبل در به در دنبال مانتوی بلند و گشاد و خنکی بودیم که حجابش کامل باشد. این بار تمام برنامه ریزی سفر، از جرقه رفتن به هر قیمتی و «به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم» تا ریختن چند تکه رخت و لباس در چمدان، خرید بلیط و رزرو هتل، چهار ساعت بیشتر نکشید. خسته بودم. اینقدر که رفتن مهم بود، مقصد نبود. حتی شوخی به خانواده گفتم من به هر حال چمدان پیچیده می روم فرودگاه و با اولین پرواز، پر می کشم به جایی که نگاهم به در و دیوار نخورد، که استرس و نگرانی از زمین و آسمان نبارد و به جای خاکستری آسفالت و آسمان دودی، سبز چمنی و آبی نیلی ببینم. در مقابل بهت مادر، تعجب پدر، سکوت خواهر و گفتگویی که می خواست کشف کند این دختر به کدام یک از ما رفته که اینطور دارد از خودش و همه چیز فرار می کند، چمدان پیچیدم و خداحافظ.

تا وقتی هنوز اولین هایی برای تجربه در چنته داری، می شود به متفاوت بودن آینده امید بست. اولین باری که اینترنتی بلیط پرواز خارجی خریدم، تنها به فرودگاه امام رفتم، از روی دستور العمل جناب برادری که جابجای فرودگاه را حفظ شده، کارت پرواز گرفتم، چمدانم را مهر و موم کردم، عوارض خروج پرداخت کردم و گذرنامه ام را مهر. و من سرخوش از آغاز شیرینی که یک جا این همه اولینِ تجربه نشده را ریخت توی دامنم.

از وقتی پا گذاشتم توی فرودگاه حس اقلیت دینی داشتم. پرواز مکه و کربلایی نبود که زائر دیده شوم. ناخودآگاهم چشم می گرداند و چادری های سالن را می شمرد. اگر مدل حجاب و آرایش نداشتنش به من نزدیک بود، فاتحانه به هم رزم خیالی­م لبخندی تحویل می دادم. هر چه گیت ها را جلوتر می رفتیم چادری ها کمتر می شدند، دکمه های مانتو بازتر و شال و روسری ها لغزنده تر. قدیمها در عالم بچگی که وصف بی حجابی ایرانیان را در سفرهای خارجی شنیده بودم، خیال می کردم به محض اینکه پایشان از خط مرز عبور کند، با شرم و حیا روسری را عقب می دهند و بعد می روند در کشور غریبه، بین جمعیت نامسلمان خودشان را گم و گور می کنند. اما شرم و حیایی در کار نبود و نیست. حتی منتظر عبور از مرز هم نمی مانند. سیاهی چادرم و بی تفاوتی م به نگاه های متعجب بقیه، آنقدر بینمان فاصله انداخته که نمی شود بروم دوستانه سر صحبت را باز کنم. یکی به خودم می زنم یکی به دیگری. طفلی ها حجاب سنگینی می کند روی سرشان. باور و اعتقاد را که نمی شود با قانون و تهدید توی سر مردم چپاند. دلم می خواهد زُل بزنم توی چشم یکی شان و بپرسم «خب؟» با روسری برداشتن مشکلتان حل می شود؟ نه؟ دو وجب آستین و پاچه شلوار هم کوتاه بیاییم. کم است؟ آخرش کجاست؟ پای عواقبش هم می ایستی؟

در صندلی کنار پنجره جاگیر می شوم. موهای خرمایی بلند خانم جوان ردیف جلویی از فاصله بین صندلی و پنجره خودنمایی می کند. دلم میخواهد فکر کنم شال هرچند باریکی سرش انداخته و فقط این رشته مو تاب مستوری نداشته. دو خانم چادری  هم سفرمان هستند که وقتی پایمان به کوالالامپور می رسد می شود یک نفر. برای حال روسری های دختران دعا می کنم. یکی یکی مثل سربازان تیر خورده سُر می خورند و توی کیف های دستی چپانده می شوند. پرِ چادرم را محکم­تر می چسبم. وقت دل کندن از زمین است.

ادامه دارد…

اشتراک گذاری این مطلب!

اربعین رازآلود امام

نوشته شده توسط عین. کاف در 1396/03/14  •  5 نظر »

حجم و وزن زیاد و جلد سفت و محکم کتاب، حس درست و حسابی بودن به ما می ­داد. اینکه نمی­شد کتاب را بغل بزنی و در هر مهمانی و مجلسی چند صفحه از آن را مطالعه کنی، باعث می ­شد خواندنش آداب داشته باشد. با سلام و صلوات کتاب را از از قفسه بیرون بکشی، اگر چند روزی گذشته باشد غبار رویش را با دست پاک کنی و با نوک انگشتانت آخرین صفحه­ای که خوانده بودی را باز کنی.

پیش از آنکه «اربعین حدیث» امام خمینی را از نزدیک ببینم، تصوری مشابه همان کتاب­ های چهل حدیث معمولی که در موضوعات مختلف نوشته شده از آن داشتم. چند ترم قبل از آن وصیت نامه سیاسی-الاهی امام خمینی را به عنوان یک واحد درسی گذارنده بودیم و وصیت­ نامه­ ای، که برای اولین بار فهمیدم می­ شود در قالب وصیت نامه اندازه یک کتاب حرف برای گفتن داشت، تا حدی شخصیت اجتماعی-سیاسی امام را در ذهنم شکل داده بود. آیه و حدیث هم که خوراک ما بود در حوزه، و تلفیق چهل حدیث نویسی شخصیتی که تا حدودی –فکر می­کردم- می ­شناختم به نظرم عجیب نمی­ آمد.

شوک اول حجم کتاب بود. مگر چهل حدیثِ گیرم ده خطی چقدر می­ تواند شرح و تفسیر داشته باشد؟ اصلا امام کی فرصت کرده ­اند اینها را بنویسند؟ کدام شب و نیمه ­شبی بین تاریخ مبارزات و سخنرانی ­ها، در سندیت این احادیث تحقیق کرده، حاشیه زده و نوشته و بازنویسی کرده؟ البته به حکم مامور به نمره و امتحان بودن، وقتی فهمیدیم سرفصل درسی ما فقط تا پایان حدیث یازدهم هست، شوکمان کمی فروکش کرد، نفس راحتی کشیدیم، بسم اللهی گفتیم و مطالعه را آغازیدیم.

اما تا امروز و همین لحظه که حدود شش سال از گذراندن آن واحد درسی می­گذرد، شوک دوم به قوت خود پابرجاست. همان علتی که، برخلاف تصمیم اولیه­ م در صفحات آغازین کتاب که به یازده حدیث بسنده نکنم و در فرصت مناسبی تا پایان چهل حدیث بخوانم، باعث شد دیگر دست به آن کتاب نبرم. از آن سال تا کنون هر وقت بین سایر طلبه­ ها یا در جمع ­های دیگری صحبت از این واحد درسی شده، سعی کرده ­ام حسم را نسبت به این کتاب با بقیه در میان بگذارم و ببینم آیا بقیه هم بعد از کلنجار رفتن با خط به خط یازده حدیث اول، همین حس را داشته­ اند یا خیر. پاسخ اکثرا مثبت بود.

امامی که تا آن روز از رسانه­ ها و مطالعات پراکنده شخصی شناخته بودم امامی با غلبه چهره سیاسی بود. ولی گلچین احادیث و مخصوصا شرح و تفصیل آنها کاملا در وادی معنویات و عرفان سیر می­ کرد. روح لطیف و قلم شیوایی پشت کلمه به کلمه اربعین بود که اشتیاقم را برای ادامه مطالعه بیشتر می­ کرد. هر صفحه که پیش می­رفتم حس می­ کردم چندان هم حرف جدیدی برای گفتن ندارد و تکرار همان مباحث تزکیه نفس، خلوص نیت و خداشناسی است که در ادبیات و الاهیات عرفانی می­ شنویم؛ اما در عین حال کشش و جذبه کتاب آنقدر بالا بود که مرا به خواندن صفحات بعد و بعدتر کنجکاو می­کرد. از حدیث دوم به بعد شور و دلهره ­ای در دلم افتاد. چند صفحه که می­خواندم کتاب را می ­بستم و می ­گفتم: «با این حساب، حتما جای من در قعر جهنم است!» کف ه­ی «خوف» بر روح و روانم غلبه می ­کرد. زیر چشمی نگاهی به صفحه بعد می­ انداختم و باز هم کنجکاو می ­شدم. «رجا»ی روشنی که بر قلبم طلوع می­ کرد، باعث می­ شد دوباره چند صفحه پیش بروم. اما دوباره ترس و هیچ ­انگاشتن همه اعمال و نیات کل زندگی­م پیش جسمم مجسم می­ شد، محکم­تر کتاب را به هم می­ک وبیدم و می­ گفتم دین که نباید اینقدرها هم سخت باشد! نمی­دانم چه سری در اربعین امام بود که توانستم بالاخره تا حدیث یازدهم بخوانم. اما همین درگیری خوف و رجای روحم با خط به خط کتاب، و در واقع ظرفیت پایینم، باعث شد حسرت رسیدن به حدیث چهلم تا امروز بر دلم بماند.

بعد از مطالعه اربعین حدیث امام، دیگر به کل فراموشم شده بود این نویسنده رقیق القلبی که خودش را بنده ضعیف گنهکاری پیش معبودش می­ داند و آنقدر روی ریزترین تمایلات نفسانی هم حساس است که با موشکافی دستشان را رو می­کند، همان امامی است که انقلابی به پا کرده و تاریخ کشور و چه بسا جهانی را تغییر داده. و اگر همین امام دوست داشتنی عارف مسلکم نبود، شاید انقلابی هم نبود.

اشتراک گذاری این مطلب!

1 3 4