<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>نوک مدادی</title>
		<link>https://nokmedadi.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://nokmedadi.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>ایمان ابراهیمی خریداریم</title>
			<link>https://nokmedadi.kowsarblog.ir/ایمان-ابراهیمی-خریداریم</link>
			<pubDate>22:51:00 +0430 جمعه، 10 شهریور 1396</pubDate>			<dc:creator>عین. کاف</dc:creator>
			<category domain="main">عقل و ایمان</category>			<guid isPermaLink="false">524114@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;جگرگوشه ات را سالها در بر و بیابان رها کرده باشی، بعد از سالیان درازی هم که از راه برسی، آمده و نیامده چاقو تیز کنی تا گوش تا گوش ذبحش کنی. این کارها با کدام عقل امروزی می سازد؟ از کجا معلوم که خواب زده نشدی؟ شاید شام چرب و سنگینی خورده بودی یا از قضا قربانی کردن گوسفندی را دیدی و اینها در عالم خواب و بیداری با هم عجین شده. چطور اینقدر مطمئن فهمیدی که اینها امر مستقیم خداست، به خواسته او تن دادی، اما و اگر نیاوردی و نلغزیدی؟&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در فلسفه دینی که ما می خوانیم اسم حضرت ابراهیم با «ایمان» و «یقین» پیوند خورده. آخر آخر ایمان را بخواهیم مثال بزنیم می شود این پیامبر که حاضر شد از زن و فرزندش بگذرد و بی چون و چرا تسلیم محض این فرمان عجیب و غریب الاهی شود. قصه ابراهیم به جایی رسیده که برای بسیاری از دین باوران و فیلسوفان اخلاق، چالش فکری به وجود آورده. آیا ذبح فرزند با اصول اخلاقی سازگار است؟ حالا آمدیم و چاقو می برید. چه اتفاقی می افتاد؟ بعد لب به دندان نمی گزیدی که ای کاش لااقل با خدا چانه زده بودم و رایش را می زدم؟ که حالا چه توفیری به حال خدای بی همتا می کند که خون اسماعیلم بریزد یا قوچ و گوسفند؟ نمی شد دست کم دیالوگی با خدا برقرار می کردی و چند سوال فرضی می پرسیدی؟ مگر بقیه پیامبران که می پرسیدند، همین خودت که «کیف تحیی الموتی» خواستی ببینی، خلع نبوت شدند؟ پیامبر هم اینقدر بی زبان؟!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ایمان و یقین ابراهیمی راسخ و استوار بود، در امر پروردگارش جز چشم حرفی برای گفتن نداشت و با رضایت و رغبت، و نه اکراه و بی میلی، آن را به دیده منت می گذاشت. ایمان ابراهیم شیطان مسیرش را سنگ می زد و تعلقات این جهانی را هم به حاشیه می راند. استوار قدم برمی داشت و بی آنکه بداند تقدیر چه برایش رقم زده، بی آنکه خدا خدا کند جایگزینی برای ذبح نازل شود، به قربانگاه رفت و چاقو کشید.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ایمان ابراهیمی گمشده باورهای انباشته از تردیدِ عصر ماست. چه کسی بدش می آید یقین کند راهی که می رود درست است و سرش را بیندازد زیر تا خودِ مقصد؟ ما که دو قدم برمی داریم، یکی به عقب بر میگردیم، چپ و راست را نگاه می کنیم تا بقیه مردم را رصد کنیم، می چرخیم پشت سرمان را ببینیم، نگاهمان را به افق میدوزیم تا آینده را پیشگویی کنیم، عقربه ساعت را می پاییم، آخرین اخبار و پیام های گوشی و وضعیت آب و هوا را چک می کنیم، گام لرزان را پیش می گذاریم و با تمام هیکل نقش زمین می شویم!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;چطور می شود مایی که در خوشی هایمان هم از خدا طلبکاریم «چرا بیشتر ندادی» ابراهیم گونه با آرامش و قوت قلب به راهی که می رویم مطمئن باشیم؟ کدام خشت را کج و معوج گذاشتیم که در ثریای تردید معلقیم؟&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://nokmedadi.kowsarblog.ir/ایمان-ابراهیمی-خریداریم&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">جگرگوشه ات را سالها در بر و بیابان رها کرده باشی، بعد از سالیان درازی هم که از راه برسی، آمده و نیامده چاقو تیز کنی تا گوش تا گوش ذبحش کنی. این کارها با کدام عقل امروزی می سازد؟ از کجا معلوم که خواب زده نشدی؟ شاید شام چرب و سنگینی خورده بودی یا از قضا قربانی کردن گوسفندی را دیدی و اینها در عالم خواب و بیداری با هم عجین شده. چطور اینقدر مطمئن فهمیدی که اینها امر مستقیم خداست، به خواسته او تن دادی، اما و اگر نیاوردی و نلغزیدی؟</p>
<p style="text-align: justify;">در فلسفه دینی که ما می خوانیم اسم حضرت ابراهیم با «ایمان» و «یقین» پیوند خورده. آخر آخر ایمان را بخواهیم مثال بزنیم می شود این پیامبر که حاضر شد از زن و فرزندش بگذرد و بی چون و چرا تسلیم محض این فرمان عجیب و غریب الاهی شود. قصه ابراهیم به جایی رسیده که برای بسیاری از دین باوران و فیلسوفان اخلاق، چالش فکری به وجود آورده. آیا ذبح فرزند با اصول اخلاقی سازگار است؟ حالا آمدیم و چاقو می برید. چه اتفاقی می افتاد؟ بعد لب به دندان نمی گزیدی که ای کاش لااقل با خدا چانه زده بودم و رایش را می زدم؟ که حالا چه توفیری به حال خدای بی همتا می کند که خون اسماعیلم بریزد یا قوچ و گوسفند؟ نمی شد دست کم دیالوگی با خدا برقرار می کردی و چند سوال فرضی می پرسیدی؟ مگر بقیه پیامبران که می پرسیدند، همین خودت که «کیف تحیی الموتی» خواستی ببینی، خلع نبوت شدند؟ پیامبر هم اینقدر بی زبان؟!</p>
<p style="text-align: justify;">ایمان و یقین ابراهیمی راسخ و استوار بود، در امر پروردگارش جز چشم حرفی برای گفتن نداشت و با رضایت و رغبت، و نه اکراه و بی میلی، آن را به دیده منت می گذاشت. ایمان ابراهیم شیطان مسیرش را سنگ می زد و تعلقات این جهانی را هم به حاشیه می راند. استوار قدم برمی داشت و بی آنکه بداند تقدیر چه برایش رقم زده، بی آنکه خدا خدا کند جایگزینی برای ذبح نازل شود، به قربانگاه رفت و چاقو کشید.</p>
<p style="text-align: justify;">ایمان ابراهیمی گمشده باورهای انباشته از تردیدِ عصر ماست. چه کسی بدش می آید یقین کند راهی که می رود درست است و سرش را بیندازد زیر تا خودِ مقصد؟ ما که دو قدم برمی داریم، یکی به عقب بر میگردیم، چپ و راست را نگاه می کنیم تا بقیه مردم را رصد کنیم، می چرخیم پشت سرمان را ببینیم، نگاهمان را به افق میدوزیم تا آینده را پیشگویی کنیم، عقربه ساعت را می پاییم، آخرین اخبار و پیام های گوشی و وضعیت آب و هوا را چک می کنیم، گام لرزان را پیش می گذاریم و با تمام هیکل نقش زمین می شویم!</p>
<p style="text-align: justify;">چطور می شود مایی که در خوشی هایمان هم از خدا طلبکاریم «چرا بیشتر ندادی» ابراهیم گونه با آرامش و قوت قلب به راهی که می رویم مطمئن باشیم؟ کدام خشت را کج و معوج گذاشتیم که در ثریای تردید معلقیم؟</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://nokmedadi.kowsarblog.ir/ایمان-ابراهیمی-خریداریم">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://nokmedadi.kowsarblog.ir/ایمان-ابراهیمی-خریداریم#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://nokmedadi.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=524114</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>به رضایت</title>
			<link>https://nokmedadi.kowsarblog.ir/به-رضایت</link>
			<pubDate>02:29:00 +0430 جمعه، 13 مرداد 1396</pubDate>			<dc:creator>عین. کاف</dc:creator>
			<category domain="main">فلسفه دین</category>			<guid isPermaLink="false">511992@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;​از مهم‌ترین نفهمیدنی‌های زندگی‌م &amp;#8220;رضا&amp;#8221; و خشنودی است. هیچ از دخترهای غرغروی همیشه ناراضی خوشم نمی‌آید؛ اما گاهی که خودم را در آینه می‌بینم یک چنین دختری با وقاحت تمام زُل زده در چشمانم و باورهایم را به سُخره می‌گیرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;رضایت از زندگی در یک نگاه توسری‌خور بودن و خود را به حماقت زدن است. اینکه مثل کبک سرمان را در برف فروکنیم و به رو نیاوریم در این دنیای وحشت آدم‌ها دارند خرخره هم را می‌جوند و به دوست و دشمن رحم نمی‌کنند. در همان سطح و کف روی رنگ و لعاب دایره محدود زندگی اطرافمان بمانیم و چهار روز باقی‌مانده حیاتمان را با سرخوشی طی کنیم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;حالت دوم که از محالات است کوتاه بودن سقف آرزوهاست. شاید توانسته باشم چند صباحی با گول‌زننده‌ی نوع اول، خودِ همیشه ناراضی درونم را خفه کرده‌باشم؛ اما مورد دوم اصلا و ابدا. هر یک قدمی که پیش می‌روم خواسته‌هایم شاخ و برگ پیدا می‌کنند و تا ناپیدای آسمان می‌روند. رضایت از زندگی اگر معنایش کوتاه کردن سقف آرزوها بود که ما این‌همه دعوت به لایتناهی در دینمان نداشتیم. پرستش خدای بی‌نهایت، عمل صالح بی‌منتها، غرقه شدن در دریای محبت اهل بیت و هزار و یک آموزه دیگر می‌خواهند عینک تنگ‌نظری را از چشممان بردارند و افق‌های وسیع سلوک دیندارانه را پیش روی ما باز کنند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;در حالت سومِ سهل و ممتنع، رضایت ما با رضایت خدا پیوند خورده. &amp;#8220;الهی رضا برضاک و تسلیما لامرک&quot;. سرسپردگی تام و تمام، بدون حرف اضافه و چون و چرا. هر چه فکر می‌کنم این درجه از رضا نمی‌تواند ناشی از معرفت و شناخت باشد. علم از سوال برمی‌خیزد. باید یک جایی در زندگی کارد به استخوانت رسیده باشد، بروی در کوه و بیابان با صدای بلند داد بزنی: &amp;#8220;خداااا، چرا من؟! چرا؟؟؟&amp;#8221; تا بعد خودت را به در و دیوار بکوبی و جوابی بگیری. اما اینطور به پرسش کشیدن خدا با رضا به رضایتش جور درنمی‌آید و همین دقیقا نقطه نفهمی من است. درخواست خیر از خداوند و خشنودی به خواست او را پیامبر اسلام مایه خوشبختی انسان می‌نامند. فرسنگ‌‌ها با این چشم‌انداز از خوشبختی فاصله دارم. منِ همیشه ناراضی درونم فی الفور می‌پرسد &amp;#8220;چرا؟&amp;#8221; چرا چنین شد و چنان نشد؟ چرا امروز، نه دیروز؟ چرا من، نه او؟ اینقدر خدا را سوال‌پیچ می‌کنم که لبخند رضایتش را نمی‌بینم. پشت این چراها استدلال ساده تک جمله‌ای خوابیده: &amp;#8220;اگر بدانم، دل می‌دهم.&amp;#8221; &amp;nbsp;تا این لحظه و این روز که نه دانستم و نه دل دادم. شاید وقت بی‌گدار به آب زدن و به قول کی‌یر کگارد وقت شیرجه در دریای ایمان فرا رسیده. ایمان بیاورم تا بفهمم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#8220;باید خلیل بود و به یار اعتماد کرد.&amp;#8221;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://nokmedadi.kowsarblog.ir/به-رضایت&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>​از مهم‌ترین نفهمیدنی‌های زندگی‌م &#8220;رضا&#8221; و خشنودی است. هیچ از دخترهای غرغروی همیشه ناراضی خوشم نمی‌آید؛ اما گاهی که خودم را در آینه می‌بینم یک چنین دختری با وقاحت تمام زُل زده در چشمانم و باورهایم را به سُخره می‌گیرد.</p>

<p>رضایت از زندگی در یک نگاه توسری‌خور بودن و خود را به حماقت زدن است. اینکه مثل کبک سرمان را در برف فروکنیم و به رو نیاوریم در این دنیای وحشت آدم‌ها دارند خرخره هم را می‌جوند و به دوست و دشمن رحم نمی‌کنند. در همان سطح و کف روی رنگ و لعاب دایره محدود زندگی اطرافمان بمانیم و چهار روز باقی‌مانده حیاتمان را با سرخوشی طی کنیم.&nbsp;</p>

<p>حالت دوم که از محالات است کوتاه بودن سقف آرزوهاست. شاید توانسته باشم چند صباحی با گول‌زننده‌ی نوع اول، خودِ همیشه ناراضی درونم را خفه کرده‌باشم؛ اما مورد دوم اصلا و ابدا. هر یک قدمی که پیش می‌روم خواسته‌هایم شاخ و برگ پیدا می‌کنند و تا ناپیدای آسمان می‌روند. رضایت از زندگی اگر معنایش کوتاه کردن سقف آرزوها بود که ما این‌همه دعوت به لایتناهی در دینمان نداشتیم. پرستش خدای بی‌نهایت، عمل صالح بی‌منتها، غرقه شدن در دریای محبت اهل بیت و هزار و یک آموزه دیگر می‌خواهند عینک تنگ‌نظری را از چشممان بردارند و افق‌های وسیع سلوک دیندارانه را پیش روی ما باز کنند.</p>

<p>در حالت سومِ سهل و ممتنع، رضایت ما با رضایت خدا پیوند خورده. &#8220;الهی رضا برضاک و تسلیما لامرک". سرسپردگی تام و تمام، بدون حرف اضافه و چون و چرا. هر چه فکر می‌کنم این درجه از رضا نمی‌تواند ناشی از معرفت و شناخت باشد. علم از سوال برمی‌خیزد. باید یک جایی در زندگی کارد به استخوانت رسیده باشد، بروی در کوه و بیابان با صدای بلند داد بزنی: &#8220;خداااا، چرا من؟! چرا؟؟؟&#8221; تا بعد خودت را به در و دیوار بکوبی و جوابی بگیری. اما اینطور به پرسش کشیدن خدا با رضا به رضایتش جور درنمی‌آید و همین دقیقا نقطه نفهمی من است. درخواست خیر از خداوند و خشنودی به خواست او را پیامبر اسلام مایه خوشبختی انسان می‌نامند. فرسنگ‌‌ها با این چشم‌انداز از خوشبختی فاصله دارم. منِ همیشه ناراضی درونم فی الفور می‌پرسد &#8220;چرا؟&#8221; چرا چنین شد و چنان نشد؟ چرا امروز، نه دیروز؟ چرا من، نه او؟ اینقدر خدا را سوال‌پیچ می‌کنم که لبخند رضایتش را نمی‌بینم. پشت این چراها استدلال ساده تک جمله‌ای خوابیده: &#8220;اگر بدانم، دل می‌دهم.&#8221; &nbsp;تا این لحظه و این روز که نه دانستم و نه دل دادم. شاید وقت بی‌گدار به آب زدن و به قول کی‌یر کگارد وقت شیرجه در دریای ایمان فرا رسیده. ایمان بیاورم تا بفهمم.</p>

<p>&#8220;باید خلیل بود و به یار اعتماد کرد.&#8221;</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://nokmedadi.kowsarblog.ir/به-رضایت">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://nokmedadi.kowsarblog.ir/به-رضایت#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://nokmedadi.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=511992</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>نامه ای به دختر فراری</title>
			<link>https://nokmedadi.kowsarblog.ir/2khtarfarari</link>
			<pubDate>18:41:00 +0430 یکشنبه، 8 مرداد 1396</pubDate>			<dc:creator>عین. کاف</dc:creator>
			<category domain="main">فضای مجازی</category>			<guid isPermaLink="false">510323@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;سلام دختر فراری&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;لطفا دوباره مادر پیر و از کار افتاده ات را سرزنش نکن که چرا برایت ایمیل می فرستم. قبلا ساعت ها سر این موضوع با هم بحث کرده ایم و من گفته ام که خوش ندارم پیام ویدئویی ضبط کنم و تو در همان حال که مشغول چک کردن آخرین پیام های گوشی و اخبار تلویزیون هستی، صدای من را هم بشنوی. دلم می خواهد تمام هوش و حواست جمع کلمه هایی باشد که از عمق وجودم حک می شود و با چشمانت رد جملاتم را بگیری و جرعه جرعه بنوشی. هرچند انگشتانم دیگر رمقی برای تایپ ندارد به سختی صدای ضبط شده ام را تبدیل به نوشته و ویراست کردم. شاید درک این مسئله برای تو کمی دشوار باشد. ما نسل نامه های دست نویس و وبلاگ های اینترنت دایل آپ هستیم. ما نسلی بودیم که می توانستیم ساعت ها پشت لپ تاپ های نسل اول با آن دکمه های سفت و خشن ده انگشتی تایپ کنیم، حرف هایمان را کلمه به کلمه و با چاشنی آیکون های بدقیافه یاهو مسنجر، زندگی کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فضای مجازی که پایش را به زندگی ما گشود، بعضی از ما که جرات نوشتن داشتیم جلو افتادیم و اسممان شد فعال فضای مجازی. پیش دوستانمان به این لقب برازنده مباهات می کردیم اما اساتید چپ چپ نگاهمان می کردند و پدر و مادرها کنایه بارمان می کردند که چرا طلای وقتمان را در آشفته بازار اینترنت چوب حراج زده ایم. با جامعه منجمد الفکر جنگیدیم، خودمان را به در و دیوار زدیم تا قوم مطیع محض پیشرفت های تکنولوژی ما را آدم به حساب بیاورد تا برسیم به چیزی که شما از بدو تولد و حتی پیش از آن داشتید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شما فرزند خلف همین فضای مجازی هستید. اذان را یکی از مراجع بزرگ با چت صوتی در گوشت خواند. اولین کلمه ای که گفتی لبتاب بود و ربات کارگری که از سرکار کنترلش می کردم پیش از من اولین قدم هایت را دید. از وقتی به دنیا آمدی برایت یک پیج در اینستاگرام ساخته بودم و همه عکس ها و خاطراتت را ثبت می کردم. ما زندگی خوبی داشتیم تا وقتی که تو به همه گذشته و زحماتی که برای ثبت خاطراتت کشیده بودم پشت پا زدی. عکس های صفحه ای که تمامش را با جان و دل گرفته بودم و ساعت های برای انتخاب و ویرایشش وقت گذاشته بودم، کپشن های پر از احساسم را یک روز بی خبر حذف کردی و لینک دادی به صفحه جدیدت. دیگر ایمیل ها و پیام های من را قبول نداشتی و حتما باید ویدئو چت می کردیم. آخر سر هم که دوستان اینترنتی قاپت را زدند و رفتی لنگه دنیا برای خودت ادامه تحصیل بدهی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دخترم! من هم در سن تو دختر به روزی بودم و اطمینان داشتم اینقدر فکر روشنی دارم که قدم به قدم با فناوری های نوین و نسل بعد پیش می روم و از قافله عقب نمی مانم. اما به یک جا که رسید دیدم دلم آرامش می خواهد. از سرعتی که تکنولوژی به جان زندگی ما انداخته، از اینکه ما را از هم جدا کرده دلزده شدم. شدم همان مادربزرگ پیر زمان خودمان که گوشی چند مدل قدیمی تر دست می گرفت و ما به او می خندیدیم. حالا تو دختر بلا، مادرت را دست می اندازی و از اینکه ایمیل می نویسم به من می خندی. تو چه می دانی که ایمیل زدن هنر زمان ما بود. وقتی هنوز خیلی ها نمی دانستند یاهو کلمه رمز دراویش است یا برند کیف و کفش، ما اینباکس خودمان را از ایمیل های مختلف انباشتیم و به جامعه جهانی وصل شدیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دختر بی قرارم، من تمام تلاشم را کردم که به روز باشم. همیشه موقع پخت و پز و نگهداری از تو اخبار پیشرفت های جدید فناوری را دنبال می کردم و سعی می کردم بیشتر وسایل خانه را با همان تلفن همراهم مدیریت کنم. اما آن شب که نزدیک افطار، پسورد یخچال یادم رفته بود، مجبور شدم زنگ بزنم هکر سرکوچه تا بیاید، قفل یخچال را باز کند و افطاری بپزم. می دانم پیش دوستانت خجالت کشیدی که مادر آلزایمری از کار افتاده ای داری. ولی مگر من چند رمز متفاوت را می توانم به خاطر بسپرم؟ خواستم همه را سال تولد تو بگذارم و برای هر کدام یک شماره. مثلا یخچال بشود 14201 جاروبرقی بشود 14202 و همینطور الی آخر. اما گفتی این رمز گذاری به درد عمه ام می خورد. نمی دانم منظورت عمه من بود یا خودت. پدر بی نوایت که خواهری در این دنیا نداشت. از پنج عمه عزیز من هم که هیچ کدام دستشان جلوی پسورد دراز نیست و راحت زندگی شان را می کنند. جالب است دنیا این همه پیشرفت کرده هنوز عمه ها در عالم مظلوم هستند و کمپینی برای احقاق حقوق خودشان راه نیداخته اند. بعضی مفاهیم تغییر نمی کنند دخترکم. هیچ پسوردی با ضریب امنیت بالا، رمز ورود به قلب یک انسان خاکی نمی شود و هیچ تراشه و شبکه ای نمی تواند پیوند عاطفی ما را بسوزاند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دختر فراری&amp;#8230; بعد از آن شب با آیدی عمه نامی دوست شدی که برایت از پیشرفت های آن سر دنیا قصه ها گفت. گفت در آن خراب شده مادرها پسورد یادشان نمی رود. پایت را کردی در یک کفش که بروی آنجا ادامه تحصیل بدهی. هرچه گفتیم نمی توانیم دوری ات را تاب بیاوریم خیالمان را راحت کردی که پرواز ده ساعته زمان ما، امروزه فقط دو ساعت طول می کشد. گفتی همه جا اینترنت پرسرعت و ویدئو چت داری، توی اتاق مطالعه ت دوربین مدار بسته ای قرار دارد که ما می توانیم در هر ساعت از شبانه روز تو را ببینیم و حتی بوی خوش تو را استشمام کنیم. برای روز تولدم گل سفارش می دهی و وقتی پستچی آن را به دستم می رساند با لمس شاخ و برگش صدای دلنشینت به گوشم می رسد. اما اینها هیچ کدام تو نمی شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از رفتنت من روز به روز فرسوده تر شدم و دیگر انگشتانم رمقی برای تایپ ندارد. شاید همین روزها صدای هشدار دستگاهی که پارسال دکترها زیرپوستم کار گذاشتند بلند شود و تو بفهمی مادرت برای همیشه از این دنیا رفته. وصیت نامه ای نوشتم که به محض تایید درگذشتم توسط دو پزشک همیشه آنلاین، به صورت خودکار برایت فرستاده می شود. دو ساعت بعد هم پیامی همراه با لینک صفحه ترحیم برای اقوام و آشنایان ارسال می شود. پسوردهای خانه را زیر گلدان دم در قایم کرده ام، خودت بردار. برایم یک قبر مجازی کنار مزار پدرت بخر و تبلیغ کن تا فاتحه و چند خطی قرآن بخوانند. اگر فاتحه می خوانند لایک بزنند و اگر ختم قرآن بر می دارند کامنت بگذارند. من این سال ها راه را اشتباه رفتم. اینقدر آلوده به فضای مجازی شدم و تو را از همان نوزادی همراه کردم که همین فضای سایبری دخترکم را از من ربود. راستش می دانی چیست؟ از این فضای مجازی فقط قرآن خوان مجلس ختمش را دوست دارم. چندین سال است سعی می کنم در کوچه پس کوچه های اینترنت قرآن خوان مجلس ختم پیدا کنم. یک کمپین هم راه انداخته ام که بدون وضو به صفحه مانیتور قرآن دست نزنیم. بد دوره زمانه ای شده. دیگر هیچ چیز حرمت ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دخترکم شارژ گوشی م رو به اتمام است و دیگر نمی توانم ضبط کنم. لعنت به این تکنولوژی که هر چه پیشرفت کرده هنوز مشکل محدودیت شارژ داریم. عمر است دیگر عزیزم. می گذرد. شارژ نامحدود فقط خداست. من هم همین روزها برای همیشه دشارژ می شوم و دیگر چشم های زیبایت به خاطر خواندن پرحرفی های ایمیلم خسته نمی شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به عمه سلام برسان&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://nokmedadi.kowsarblog.ir/2khtarfarari&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام دختر فراری</p>
<p>لطفا دوباره مادر پیر و از کار افتاده ات را سرزنش نکن که چرا برایت ایمیل می فرستم. قبلا ساعت ها سر این موضوع با هم بحث کرده ایم و من گفته ام که خوش ندارم پیام ویدئویی ضبط کنم و تو در همان حال که مشغول چک کردن آخرین پیام های گوشی و اخبار تلویزیون هستی، صدای من را هم بشنوی. دلم می خواهد تمام هوش و حواست جمع کلمه هایی باشد که از عمق وجودم حک می شود و با چشمانت رد جملاتم را بگیری و جرعه جرعه بنوشی. هرچند انگشتانم دیگر رمقی برای تایپ ندارد به سختی صدای ضبط شده ام را تبدیل به نوشته و ویراست کردم. شاید درک این مسئله برای تو کمی دشوار باشد. ما نسل نامه های دست نویس و وبلاگ های اینترنت دایل آپ هستیم. ما نسلی بودیم که می توانستیم ساعت ها پشت لپ تاپ های نسل اول با آن دکمه های سفت و خشن ده انگشتی تایپ کنیم، حرف هایمان را کلمه به کلمه و با چاشنی آیکون های بدقیافه یاهو مسنجر، زندگی کنیم.</p>
<p>فضای مجازی که پایش را به زندگی ما گشود، بعضی از ما که جرات نوشتن داشتیم جلو افتادیم و اسممان شد فعال فضای مجازی. پیش دوستانمان به این لقب برازنده مباهات می کردیم اما اساتید چپ چپ نگاهمان می کردند و پدر و مادرها کنایه بارمان می کردند که چرا طلای وقتمان را در آشفته بازار اینترنت چوب حراج زده ایم. با جامعه منجمد الفکر جنگیدیم، خودمان را به در و دیوار زدیم تا قوم مطیع محض پیشرفت های تکنولوژی ما را آدم به حساب بیاورد تا برسیم به چیزی که شما از بدو تولد و حتی پیش از آن داشتید.</p>
<p>شما فرزند خلف همین فضای مجازی هستید. اذان را یکی از مراجع بزرگ با چت صوتی در گوشت خواند. اولین کلمه ای که گفتی لبتاب بود و ربات کارگری که از سرکار کنترلش می کردم پیش از من اولین قدم هایت را دید. از وقتی به دنیا آمدی برایت یک پیج در اینستاگرام ساخته بودم و همه عکس ها و خاطراتت را ثبت می کردم. ما زندگی خوبی داشتیم تا وقتی که تو به همه گذشته و زحماتی که برای ثبت خاطراتت کشیده بودم پشت پا زدی. عکس های صفحه ای که تمامش را با جان و دل گرفته بودم و ساعت های برای انتخاب و ویرایشش وقت گذاشته بودم، کپشن های پر از احساسم را یک روز بی خبر حذف کردی و لینک دادی به صفحه جدیدت. دیگر ایمیل ها و پیام های من را قبول نداشتی و حتما باید ویدئو چت می کردیم. آخر سر هم که دوستان اینترنتی قاپت را زدند و رفتی لنگه دنیا برای خودت ادامه تحصیل بدهی.</p>
<p>دخترم! من هم در سن تو دختر به روزی بودم و اطمینان داشتم اینقدر فکر روشنی دارم که قدم به قدم با فناوری های نوین و نسل بعد پیش می روم و از قافله عقب نمی مانم. اما به یک جا که رسید دیدم دلم آرامش می خواهد. از سرعتی که تکنولوژی به جان زندگی ما انداخته، از اینکه ما را از هم جدا کرده دلزده شدم. شدم همان مادربزرگ پیر زمان خودمان که گوشی چند مدل قدیمی تر دست می گرفت و ما به او می خندیدیم. حالا تو دختر بلا، مادرت را دست می اندازی و از اینکه ایمیل می نویسم به من می خندی. تو چه می دانی که ایمیل زدن هنر زمان ما بود. وقتی هنوز خیلی ها نمی دانستند یاهو کلمه رمز دراویش است یا برند کیف و کفش، ما اینباکس خودمان را از ایمیل های مختلف انباشتیم و به جامعه جهانی وصل شدیم.</p>
<p>دختر بی قرارم، من تمام تلاشم را کردم که به روز باشم. همیشه موقع پخت و پز و نگهداری از تو اخبار پیشرفت های جدید فناوری را دنبال می کردم و سعی می کردم بیشتر وسایل خانه را با همان تلفن همراهم مدیریت کنم. اما آن شب که نزدیک افطار، پسورد یخچال یادم رفته بود، مجبور شدم زنگ بزنم هکر سرکوچه تا بیاید، قفل یخچال را باز کند و افطاری بپزم. می دانم پیش دوستانت خجالت کشیدی که مادر آلزایمری از کار افتاده ای داری. ولی مگر من چند رمز متفاوت را می توانم به خاطر بسپرم؟ خواستم همه را سال تولد تو بگذارم و برای هر کدام یک شماره. مثلا یخچال بشود 14201 جاروبرقی بشود 14202 و همینطور الی آخر. اما گفتی این رمز گذاری به درد عمه ام می خورد. نمی دانم منظورت عمه من بود یا خودت. پدر بی نوایت که خواهری در این دنیا نداشت. از پنج عمه عزیز من هم که هیچ کدام دستشان جلوی پسورد دراز نیست و راحت زندگی شان را می کنند. جالب است دنیا این همه پیشرفت کرده هنوز عمه ها در عالم مظلوم هستند و کمپینی برای احقاق حقوق خودشان راه نیداخته اند. بعضی مفاهیم تغییر نمی کنند دخترکم. هیچ پسوردی با ضریب امنیت بالا، رمز ورود به قلب یک انسان خاکی نمی شود و هیچ تراشه و شبکه ای نمی تواند پیوند عاطفی ما را بسوزاند.</p>
<p>دختر فراری&#8230; بعد از آن شب با آیدی عمه نامی دوست شدی که برایت از پیشرفت های آن سر دنیا قصه ها گفت. گفت در آن خراب شده مادرها پسورد یادشان نمی رود. پایت را کردی در یک کفش که بروی آنجا ادامه تحصیل بدهی. هرچه گفتیم نمی توانیم دوری ات را تاب بیاوریم خیالمان را راحت کردی که پرواز ده ساعته زمان ما، امروزه فقط دو ساعت طول می کشد. گفتی همه جا اینترنت پرسرعت و ویدئو چت داری، توی اتاق مطالعه ت دوربین مدار بسته ای قرار دارد که ما می توانیم در هر ساعت از شبانه روز تو را ببینیم و حتی بوی خوش تو را استشمام کنیم. برای روز تولدم گل سفارش می دهی و وقتی پستچی آن را به دستم می رساند با لمس شاخ و برگش صدای دلنشینت به گوشم می رسد. اما اینها هیچ کدام تو نمی شود.</p>
<p>بعد از رفتنت من روز به روز فرسوده تر شدم و دیگر انگشتانم رمقی برای تایپ ندارد. شاید همین روزها صدای هشدار دستگاهی که پارسال دکترها زیرپوستم کار گذاشتند بلند شود و تو بفهمی مادرت برای همیشه از این دنیا رفته. وصیت نامه ای نوشتم که به محض تایید درگذشتم توسط دو پزشک همیشه آنلاین، به صورت خودکار برایت فرستاده می شود. دو ساعت بعد هم پیامی همراه با لینک صفحه ترحیم برای اقوام و آشنایان ارسال می شود. پسوردهای خانه را زیر گلدان دم در قایم کرده ام، خودت بردار. برایم یک قبر مجازی کنار مزار پدرت بخر و تبلیغ کن تا فاتحه و چند خطی قرآن بخوانند. اگر فاتحه می خوانند لایک بزنند و اگر ختم قرآن بر می دارند کامنت بگذارند. من این سال ها راه را اشتباه رفتم. اینقدر آلوده به فضای مجازی شدم و تو را از همان نوزادی همراه کردم که همین فضای سایبری دخترکم را از من ربود. راستش می دانی چیست؟ از این فضای مجازی فقط قرآن خوان مجلس ختمش را دوست دارم. چندین سال است سعی می کنم در کوچه پس کوچه های اینترنت قرآن خوان مجلس ختم پیدا کنم. یک کمپین هم راه انداخته ام که بدون وضو به صفحه مانیتور قرآن دست نزنیم. بد دوره زمانه ای شده. دیگر هیچ چیز حرمت ندارد.</p>
<p>دخترکم شارژ گوشی م رو به اتمام است و دیگر نمی توانم ضبط کنم. لعنت به این تکنولوژی که هر چه پیشرفت کرده هنوز مشکل محدودیت شارژ داریم. عمر است دیگر عزیزم. می گذرد. شارژ نامحدود فقط خداست. من هم همین روزها برای همیشه دشارژ می شوم و دیگر چشم های زیبایت به خاطر خواندن پرحرفی های ایمیلم خسته نمی شود.</p>
<p>به عمه سلام برسان</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://nokmedadi.kowsarblog.ir/2khtarfarari">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://nokmedadi.kowsarblog.ir/2khtarfarari#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://nokmedadi.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=510323</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>مالزی از نگاه یک خانم طلبه. قسمت اول</title>
			<link>https://nokmedadi.kowsarblog.ir/malaysia1</link>
			<pubDate>21:48:00 +0430 یکشنبه، 18 تیر 1396</pubDate>			<dc:creator>عین. کاف</dc:creator>
			<category domain="main">دین و زندگی</category>			<guid isPermaLink="false">504039@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;به وقت آخرین اذان ظهر ماه مبارک خبر رسید که جایزه روزه داری، اداره پنج روز تعطیل است. پیش خودم گفتم چه خوش به سعادت آنهایی که از قبل برنامه سفر چیده بودند. اذان مغرب در فرودگاه امام خمینی، خودم را می دیدم که کارت پرواز در دست و عوارض خروج پرداخت کرده، دنبال جرعه آبی بودم تا روزه­ ام را باز کنم. این منِ خسته درونم گریخته بود از روزمرگی هایش.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سفر قبلی که مشرف شدم مالزی فقط از دو هفته قبل در به در دنبال مانتوی بلند و گشاد و خنکی بودیم که حجابش کامل باشد. این بار تمام برنامه ریزی سفر، از جرقه رفتن به هر قیمتی و «به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم» تا ریختن چند تکه رخت و لباس در چمدان، خرید بلیط و رزرو هتل، چهار ساعت بیشتر نکشید. خسته بودم. اینقدر که رفتن مهم بود، مقصد نبود. حتی شوخی به خانواده گفتم من به هر حال چمدان پیچیده می روم فرودگاه و با اولین پرواز، پر می کشم به جایی که نگاهم به در و دیوار نخورد، که استرس و نگرانی از زمین و آسمان نبارد و به جای خاکستری آسفالت و آسمان دودی، سبز چمنی و آبی نیلی ببینم. در مقابل بهت مادر، تعجب پدر، سکوت خواهر و گفتگویی که می خواست کشف کند این دختر به کدام یک از ما رفته که اینطور دارد از خودش و همه چیز فرار می کند، چمدان پیچیدم و خداحافظ.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا وقتی هنوز اولین هایی برای تجربه در چنته داری، می شود به متفاوت بودن آینده امید بست. اولین باری که اینترنتی بلیط پرواز خارجی خریدم، تنها به فرودگاه امام رفتم، از روی دستور العمل جناب برادری که جابجای فرودگاه را حفظ شده، کارت پرواز گرفتم، چمدانم را مهر و موم کردم، عوارض خروج پرداخت کردم و گذرنامه ام را مهر. و من سرخوش از آغاز شیرینی که یک جا این همه اولینِ تجربه نشده را ریخت توی دامنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از وقتی پا گذاشتم توی فرودگاه حس اقلیت دینی داشتم. پرواز مکه و کربلایی نبود که زائر دیده شوم. ناخودآگاهم چشم می گرداند و چادری های سالن را می شمرد. اگر مدل حجاب و آرایش نداشتنش به من نزدیک بود، فاتحانه به هم رزم خیالی­م لبخندی تحویل می دادم. هر چه گیت ها را جلوتر می رفتیم چادری ها کمتر می شدند، دکمه های مانتو بازتر و شال و روسری ها لغزنده تر. قدیمها در عالم بچگی که وصف بی حجابی ایرانیان را در سفرهای خارجی شنیده بودم، خیال می کردم به محض اینکه پایشان از خط مرز عبور کند، با شرم و حیا روسری را عقب می دهند و بعد می روند در کشور غریبه، بین جمعیت نامسلمان خودشان را گم و گور می کنند. اما شرم و حیایی در کار نبود و نیست. حتی منتظر عبور از مرز هم نمی مانند. سیاهی چادرم و بی تفاوتی م به نگاه های متعجب بقیه، آنقدر بینمان فاصله انداخته که نمی شود بروم دوستانه سر صحبت را باز کنم. یکی به خودم می زنم یکی به دیگری. طفلی ها حجاب سنگینی می کند روی سرشان. باور و اعتقاد را که نمی شود با قانون و تهدید توی سر مردم چپاند. دلم می خواهد زُل بزنم توی چشم یکی شان و بپرسم «خب؟» با روسری برداشتن مشکلتان حل می شود؟ نه؟ دو وجب آستین و پاچه شلوار هم کوتاه بیاییم. کم است؟ آخرش کجاست؟ پای عواقبش هم می ایستی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در صندلی کنار پنجره جاگیر می شوم. موهای خرمایی بلند خانم جوان ردیف جلویی از فاصله بین صندلی و پنجره خودنمایی می کند. دلم میخواهد فکر کنم شال هرچند باریکی سرش انداخته و فقط این رشته مو تاب مستوری نداشته. دو خانم چادری  هم سفرمان هستند که وقتی پایمان به کوالالامپور می رسد می شود یک نفر. برای حال روسری های دختران دعا می کنم. یکی یکی مثل سربازان تیر خورده سُر می خورند و توی کیف های دستی چپانده می شوند. پرِ چادرم را محکم­تر می چسبم. وقت دل کندن از زمین است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ادامه دارد&amp;#8230;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://nokmedadi.kowsarblog.ir/malaysia1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به وقت آخرین اذان ظهر ماه مبارک خبر رسید که جایزه روزه داری، اداره پنج روز تعطیل است. پیش خودم گفتم چه خوش به سعادت آنهایی که از قبل برنامه سفر چیده بودند. اذان مغرب در فرودگاه امام خمینی، خودم را می دیدم که کارت پرواز در دست و عوارض خروج پرداخت کرده، دنبال جرعه آبی بودم تا روزه­ ام را باز کنم. این منِ خسته درونم گریخته بود از روزمرگی هایش.</p>
<p>سفر قبلی که مشرف شدم مالزی فقط از دو هفته قبل در به در دنبال مانتوی بلند و گشاد و خنکی بودیم که حجابش کامل باشد. این بار تمام برنامه ریزی سفر، از جرقه رفتن به هر قیمتی و «به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم» تا ریختن چند تکه رخت و لباس در چمدان، خرید بلیط و رزرو هتل، چهار ساعت بیشتر نکشید. خسته بودم. اینقدر که رفتن مهم بود، مقصد نبود. حتی شوخی به خانواده گفتم من به هر حال چمدان پیچیده می روم فرودگاه و با اولین پرواز، پر می کشم به جایی که نگاهم به در و دیوار نخورد، که استرس و نگرانی از زمین و آسمان نبارد و به جای خاکستری آسفالت و آسمان دودی، سبز چمنی و آبی نیلی ببینم. در مقابل بهت مادر، تعجب پدر، سکوت خواهر و گفتگویی که می خواست کشف کند این دختر به کدام یک از ما رفته که اینطور دارد از خودش و همه چیز فرار می کند، چمدان پیچیدم و خداحافظ.</p>
<p>تا وقتی هنوز اولین هایی برای تجربه در چنته داری، می شود به متفاوت بودن آینده امید بست. اولین باری که اینترنتی بلیط پرواز خارجی خریدم، تنها به فرودگاه امام رفتم، از روی دستور العمل جناب برادری که جابجای فرودگاه را حفظ شده، کارت پرواز گرفتم، چمدانم را مهر و موم کردم، عوارض خروج پرداخت کردم و گذرنامه ام را مهر. و من سرخوش از آغاز شیرینی که یک جا این همه اولینِ تجربه نشده را ریخت توی دامنم.</p>
<p>از وقتی پا گذاشتم توی فرودگاه حس اقلیت دینی داشتم. پرواز مکه و کربلایی نبود که زائر دیده شوم. ناخودآگاهم چشم می گرداند و چادری های سالن را می شمرد. اگر مدل حجاب و آرایش نداشتنش به من نزدیک بود، فاتحانه به هم رزم خیالی­م لبخندی تحویل می دادم. هر چه گیت ها را جلوتر می رفتیم چادری ها کمتر می شدند، دکمه های مانتو بازتر و شال و روسری ها لغزنده تر. قدیمها در عالم بچگی که وصف بی حجابی ایرانیان را در سفرهای خارجی شنیده بودم، خیال می کردم به محض اینکه پایشان از خط مرز عبور کند، با شرم و حیا روسری را عقب می دهند و بعد می روند در کشور غریبه، بین جمعیت نامسلمان خودشان را گم و گور می کنند. اما شرم و حیایی در کار نبود و نیست. حتی منتظر عبور از مرز هم نمی مانند. سیاهی چادرم و بی تفاوتی م به نگاه های متعجب بقیه، آنقدر بینمان فاصله انداخته که نمی شود بروم دوستانه سر صحبت را باز کنم. یکی به خودم می زنم یکی به دیگری. طفلی ها حجاب سنگینی می کند روی سرشان. باور و اعتقاد را که نمی شود با قانون و تهدید توی سر مردم چپاند. دلم می خواهد زُل بزنم توی چشم یکی شان و بپرسم «خب؟» با روسری برداشتن مشکلتان حل می شود؟ نه؟ دو وجب آستین و پاچه شلوار هم کوتاه بیاییم. کم است؟ آخرش کجاست؟ پای عواقبش هم می ایستی؟</p>
<p>در صندلی کنار پنجره جاگیر می شوم. موهای خرمایی بلند خانم جوان ردیف جلویی از فاصله بین صندلی و پنجره خودنمایی می کند. دلم میخواهد فکر کنم شال هرچند باریکی سرش انداخته و فقط این رشته مو تاب مستوری نداشته. دو خانم چادری  هم سفرمان هستند که وقتی پایمان به کوالالامپور می رسد می شود یک نفر. برای حال روسری های دختران دعا می کنم. یکی یکی مثل سربازان تیر خورده سُر می خورند و توی کیف های دستی چپانده می شوند. پرِ چادرم را محکم­تر می چسبم. وقت دل کندن از زمین است.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://nokmedadi.kowsarblog.ir/malaysia1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://nokmedadi.kowsarblog.ir/malaysia1#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://nokmedadi.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=504039</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>اربعین رازآلود امام</title>
			<link>https://nokmedadi.kowsarblog.ir/arbainimam</link>
			<pubDate>16:03:00 +0430 یکشنبه، 14 خرداد 1396</pubDate>			<dc:creator>عین. کاف</dc:creator>
			<category domain="main">دین و زندگی</category>			<guid isPermaLink="false">490461@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حجم و وزن زیاد و جلد سفت و محکم کتاب، حس درست و حسابی بودن به ما می ­داد. اینکه نمی­شد کتاب را بغل بزنی و در هر مهمانی و مجلسی چند صفحه از آن را مطالعه کنی، باعث می ­شد خواندنش آداب داشته باشد. با سلام و صلوات کتاب را از از قفسه بیرون بکشی، اگر چند روزی گذشته باشد غبار رویش را با دست پاک کنی و با نوک انگشتانت آخرین صفحه­ای که خوانده بودی را باز کنی.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پیش از آنکه «اربعین حدیث» امام خمینی را از نزدیک ببینم، تصوری مشابه همان کتاب­ های چهل حدیث معمولی که در موضوعات مختلف نوشته شده از آن داشتم. چند ترم قبل از آن وصیت نامه سیاسی-الاهی امام خمینی را به عنوان یک واحد درسی گذارنده بودیم و وصیت­ نامه­ ای، که برای اولین بار فهمیدم می­ شود در قالب وصیت نامه اندازه یک کتاب حرف برای گفتن داشت، تا حدی شخصیت اجتماعی-سیاسی امام را در ذهنم شکل داده بود. آیه و حدیث هم که خوراک ما بود در حوزه، و تلفیق چهل حدیث نویسی شخصیتی که تا حدودی –فکر می­کردم- می ­شناختم به نظرم عجیب نمی­ آمد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شوک اول حجم کتاب بود. مگر چهل حدیثِ گیرم ده خطی چقدر می­ تواند شرح و تفسیر داشته باشد؟ اصلا امام کی فرصت کرده ­اند اینها را بنویسند؟ کدام شب و نیمه ­شبی بین تاریخ مبارزات و سخنرانی ­ها، در سندیت این احادیث تحقیق کرده، حاشیه زده و نوشته و بازنویسی کرده؟ البته به حکم مامور به نمره و امتحان بودن، وقتی فهمیدیم سرفصل درسی ما فقط تا پایان حدیث یازدهم هست، شوکمان کمی فروکش کرد، نفس راحتی کشیدیم، بسم اللهی گفتیم و مطالعه را آغازیدیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اما تا امروز و همین لحظه که حدود شش سال از گذراندن آن واحد درسی می­گذرد، شوک دوم به قوت خود پابرجاست. همان علتی که، برخلاف تصمیم اولیه­ م در صفحات آغازین کتاب که به یازده حدیث بسنده نکنم و در فرصت مناسبی تا پایان چهل حدیث بخوانم، باعث شد دیگر دست به آن کتاب نبرم. از آن سال تا کنون هر وقت بین سایر طلبه­ ها یا در جمع ­های دیگری صحبت از این واحد درسی شده، سعی کرده ­ام حسم را نسبت به این کتاب با بقیه در میان بگذارم و ببینم آیا بقیه هم بعد از کلنجار رفتن با خط به خط یازده حدیث اول، همین حس را داشته­ اند یا خیر. پاسخ اکثرا مثبت بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;امامی که تا آن روز از رسانه­ ها و مطالعات پراکنده شخصی شناخته بودم امامی با غلبه چهره سیاسی بود. ولی گلچین احادیث و مخصوصا شرح و تفصیل آنها کاملا در وادی معنویات و عرفان سیر می­ کرد. روح لطیف و قلم شیوایی پشت کلمه به کلمه اربعین بود که اشتیاقم را برای ادامه مطالعه بیشتر می­ کرد. هر صفحه که پیش می­رفتم حس می­ کردم چندان هم حرف جدیدی برای گفتن ندارد و تکرار همان مباحث تزکیه نفس، خلوص نیت و خداشناسی است که در ادبیات و الاهیات عرفانی می­ شنویم؛ اما در عین حال کشش و جذبه کتاب آنقدر بالا بود که مرا به خواندن صفحات بعد و بعدتر کنجکاو می­کرد. از حدیث دوم به بعد شور و دلهره ­ای در دلم افتاد. چند صفحه که می­خواندم کتاب را می ­بستم و می ­گفتم: «با این حساب، حتما جای من در قعر جهنم است!» کف ه­ی «خوف» بر روح و روانم غلبه می ­کرد. زیر چشمی نگاهی به صفحه بعد می­ انداختم و باز هم کنجکاو می ­شدم. «رجا»ی روشنی که بر قلبم طلوع می­ کرد، باعث می­ شد دوباره چند صفحه پیش بروم. اما دوباره ترس و هیچ ­انگاشتن همه اعمال و نیات کل زندگی­م پیش جسمم مجسم می­ شد، محکم­تر کتاب را به هم می­ک وبیدم و می­ گفتم دین که نباید اینقدرها هم سخت باشد! نمی­دانم چه سری در اربعین امام بود که توانستم بالاخره تا حدیث یازدهم بخوانم. اما همین درگیری خوف و رجای روحم با خط به خط کتاب، و در واقع ظرفیت پایینم، باعث شد حسرت رسیدن به حدیث چهلم تا امروز بر دلم بماند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بعد از مطالعه اربعین حدیث امام، دیگر به کل فراموشم شده بود این نویسنده رقیق القلبی که خودش را بنده ضعیف گنهکاری پیش معبودش می­ داند و آنقدر روی ریزترین تمایلات نفسانی هم حساس است که با موشکافی دستشان را رو می­کند، همان امامی است که انقلابی به پا کرده و تاریخ کشور و چه بسا جهانی را تغییر داده. و اگر همین امام دوست داشتنی عارف مسلکم نبود، شاید انقلابی هم نبود.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://nokmedadi.kowsarblog.ir/arbainimam&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">حجم و وزن زیاد و جلد سفت و محکم کتاب، حس درست و حسابی بودن به ما می ­داد. اینکه نمی­شد کتاب را بغل بزنی و در هر مهمانی و مجلسی چند صفحه از آن را مطالعه کنی، باعث می ­شد خواندنش آداب داشته باشد. با سلام و صلوات کتاب را از از قفسه بیرون بکشی، اگر چند روزی گذشته باشد غبار رویش را با دست پاک کنی و با نوک انگشتانت آخرین صفحه­ای که خوانده بودی را باز کنی.</p>
<p style="text-align: justify;">پیش از آنکه «اربعین حدیث» امام خمینی را از نزدیک ببینم، تصوری مشابه همان کتاب­ های چهل حدیث معمولی که در موضوعات مختلف نوشته شده از آن داشتم. چند ترم قبل از آن وصیت نامه سیاسی-الاهی امام خمینی را به عنوان یک واحد درسی گذارنده بودیم و وصیت­ نامه­ ای، که برای اولین بار فهمیدم می­ شود در قالب وصیت نامه اندازه یک کتاب حرف برای گفتن داشت، تا حدی شخصیت اجتماعی-سیاسی امام را در ذهنم شکل داده بود. آیه و حدیث هم که خوراک ما بود در حوزه، و تلفیق چهل حدیث نویسی شخصیتی که تا حدودی –فکر می­کردم- می ­شناختم به نظرم عجیب نمی­ آمد.</p>
<p style="text-align: justify;">شوک اول حجم کتاب بود. مگر چهل حدیثِ گیرم ده خطی چقدر می­ تواند شرح و تفسیر داشته باشد؟ اصلا امام کی فرصت کرده ­اند اینها را بنویسند؟ کدام شب و نیمه ­شبی بین تاریخ مبارزات و سخنرانی ­ها، در سندیت این احادیث تحقیق کرده، حاشیه زده و نوشته و بازنویسی کرده؟ البته به حکم مامور به نمره و امتحان بودن، وقتی فهمیدیم سرفصل درسی ما فقط تا پایان حدیث یازدهم هست، شوکمان کمی فروکش کرد، نفس راحتی کشیدیم، بسم اللهی گفتیم و مطالعه را آغازیدیم.</p>
<p style="text-align: justify;">اما تا امروز و همین لحظه که حدود شش سال از گذراندن آن واحد درسی می­گذرد، شوک دوم به قوت خود پابرجاست. همان علتی که، برخلاف تصمیم اولیه­ م در صفحات آغازین کتاب که به یازده حدیث بسنده نکنم و در فرصت مناسبی تا پایان چهل حدیث بخوانم، باعث شد دیگر دست به آن کتاب نبرم. از آن سال تا کنون هر وقت بین سایر طلبه­ ها یا در جمع ­های دیگری صحبت از این واحد درسی شده، سعی کرده ­ام حسم را نسبت به این کتاب با بقیه در میان بگذارم و ببینم آیا بقیه هم بعد از کلنجار رفتن با خط به خط یازده حدیث اول، همین حس را داشته­ اند یا خیر. پاسخ اکثرا مثبت بود.</p>
<p style="text-align: justify;">امامی که تا آن روز از رسانه­ ها و مطالعات پراکنده شخصی شناخته بودم امامی با غلبه چهره سیاسی بود. ولی گلچین احادیث و مخصوصا شرح و تفصیل آنها کاملا در وادی معنویات و عرفان سیر می­ کرد. روح لطیف و قلم شیوایی پشت کلمه به کلمه اربعین بود که اشتیاقم را برای ادامه مطالعه بیشتر می­ کرد. هر صفحه که پیش می­رفتم حس می­ کردم چندان هم حرف جدیدی برای گفتن ندارد و تکرار همان مباحث تزکیه نفس، خلوص نیت و خداشناسی است که در ادبیات و الاهیات عرفانی می­ شنویم؛ اما در عین حال کشش و جذبه کتاب آنقدر بالا بود که مرا به خواندن صفحات بعد و بعدتر کنجکاو می­کرد. از حدیث دوم به بعد شور و دلهره ­ای در دلم افتاد. چند صفحه که می­خواندم کتاب را می ­بستم و می ­گفتم: «با این حساب، حتما جای من در قعر جهنم است!» کف ه­ی «خوف» بر روح و روانم غلبه می ­کرد. زیر چشمی نگاهی به صفحه بعد می­ انداختم و باز هم کنجکاو می ­شدم. «رجا»ی روشنی که بر قلبم طلوع می­ کرد، باعث می­ شد دوباره چند صفحه پیش بروم. اما دوباره ترس و هیچ ­انگاشتن همه اعمال و نیات کل زندگی­م پیش جسمم مجسم می­ شد، محکم­تر کتاب را به هم می­ک وبیدم و می­ گفتم دین که نباید اینقدرها هم سخت باشد! نمی­دانم چه سری در اربعین امام بود که توانستم بالاخره تا حدیث یازدهم بخوانم. اما همین درگیری خوف و رجای روحم با خط به خط کتاب، و در واقع ظرفیت پایینم، باعث شد حسرت رسیدن به حدیث چهلم تا امروز بر دلم بماند.</p>
<p style="text-align: justify;">بعد از مطالعه اربعین حدیث امام، دیگر به کل فراموشم شده بود این نویسنده رقیق القلبی که خودش را بنده ضعیف گنهکاری پیش معبودش می­ داند و آنقدر روی ریزترین تمایلات نفسانی هم حساس است که با موشکافی دستشان را رو می­کند، همان امامی است که انقلابی به پا کرده و تاریخ کشور و چه بسا جهانی را تغییر داده. و اگر همین امام دوست داشتنی عارف مسلکم نبود، شاید انقلابی هم نبود.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://nokmedadi.kowsarblog.ir/arbainimam">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://nokmedadi.kowsarblog.ir/arbainimam#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://nokmedadi.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=490461</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>درباره تجربه دینی</title>
			<link>https://nokmedadi.kowsarblog.ir/درباره-تجربه-دینی</link>
			<pubDate>19:01:00 +0430 جمعه، 25 فروردین 1396</pubDate>			<dc:creator>عین. کاف</dc:creator>
			<category domain="main">تجربه دینی</category>			<guid isPermaLink="false">465004@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;سوم دبیرستان که بودم دوست سپیدروی فاطمه نامی داشتم که مدام برای من از تجارب معنوی اش می گفت. سپیدرویی فاطمه و صدای گرم و دلنشینش در این بیان خاطرات و شنیده شدنش توسط من خیلی موثر بود. آن وقت ها از سر احترام و دوستی رسمی که بینمان حاکم بود و از آن جهت که همیشه در زندگی م گوش شنیدن حرف های دیگران بودم، زنگ های تفریح زیادی با هم در حیاط و راهروی پشت ساختمان مدرسه قدم می زدیم، او یک طرفه تعریف می کرد و من تایید. یک روز با شوق زیادی بعد از کلاس آمد برایم از تجربه خاصی که بعد از نماز صبح داشت می گفت. چشمانش برق می زد موقع تعریف. چیزهایی از نور سفید و مشاهده عالم دیگر و احساس بی وزنی یادم مانده فقط. هیچ وقت نتوانستم مستقیم در چشمان معصومش زل بزنم و بگویم من نمی توانم واقعی بودن حرف هایت را باور کنم. احساس می کردم می فهمد که تمام آن مدت را داشتم نقش بازی می کردم و دلش می شکند. خودش می گفت فقط به من می تواند این حرف ها را بگوید و بقیه مسخره اش می کنند. آخرین باری که فاطمه را دیدم یک روز بارانی بود که با چتری سفید کنار باغچه خیابان ایستاده بود. چند دقیقه زیر چترش ایستادم و به سرعت اخبار چند سال گذشته زندگی مان را تعریف کردیم و خداحافظی تا وقت نامعلوم دیگری.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شروع کرده م به خواندن برای آزمون جامع. بدون معرفی کتاب خاصی این آزمون سه سرفصل دارد برای رشته ما. تجربه دینی، براهین اثبات وجود خدا و مسئله شر. احساس می کنم در تجربه دینی پایه ضعیف تری دارم؛ پس تصمیم گرفتم از همان شروع کنم. دو واحد تجربه دینی در دوره کارشناسی ارشد و دو واحد دکترا هم نتوانست ساختار منظمی از موضوعی که اتفاقا در مباحث الاهیات در سطح جهان بحث به روز و مهمی است دستم بدهد. وقتی موضوعی را آنطور که دلم می خواهد نفهمم و با دانسته های پیشینم قابل جمع نباشد به سختی می توانم با آن کنار بیایم. تجربه دینی ارشد را استادمان به نوعی تحویل برد به وحی و بیشتر وقت کلاس و مطالعه به نقد دیدگاه دکتر سروش درباره وحی و مقالات چالش برانگیزش گذشت.* استاد دوره دکترا سبقه مطالعات و تالیفات عرفانی داشت و از منظری عرفانی به تجربه دینی نگاه کرد. **از طرفی یکی از اساتید دوره ارشد معتقد بود تجربه دینی، موضوعی وارداتی است و برای دین و فرهنگ ما نباید همانطور که در غرب تعریف شده، بیان شود. به عبارت دیگر، تجربه دینی مسئله ما نیست. وقتی مسئله را از زمینه فکری متفاوت می گیریم و در دانسته های خودمان دنبال پاسخش هستیم به دیوار می خوریم. در بهترین حالت نیاز به بازتعریف دارد و باید  نسبت آن با دین و باورهای ما سنجیده شود. این حرف استاد انگار خیالم را راحت کرده بود که در ذهنم تجربه دینی را از سرفصلهای مورد علاقه م حذف کنم و بگویم ما که در دینمان وحی داریم، چه نیازی به تحلیل و تعریف تجربه دینی؟&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;گیسلر در کتاب فلسفه دینش*** می گوید تجربه دینی دو عنصر اساسی دارد: وقوف به امر متعالی و سرسپردگی تام به آن. می گوید انسان تمایلی بنیادین به فراتر رفتن از خویشتن دارد و امر متعالی برای برآوردن تمایل بنیادین انسان به سوی تعالی ضروری است. او این تمایل و سائقه متعالی در اساسی ترین جنبه اش را تجربه دینی می نامد. (ص66)  تجربه دینی بسیار عام تر از وحی است. ممکن است در قالب اشراقی نورانی بر یک فرد مسیحی، بودایی یا حتی بی دین در خواب یا بیداری به وجود بیاید. مشاهده حضرت مسیح مصلوب، الهام شدن آیاتی از هر کتاب مقدسی (همانطور که آگوستین قدیس صدای پسربچه ای را شنید که می گفت «برگیر و بخوان» و به این واسطه گرایش مجددی به مسیحیت پیدا کرد) و بسیاری تجارب دیگری که واجد آن ویژگی وقوف به امر متعالی و سرسپردگی تام به آن باشد را به نحو عام شامل می شود.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در اوایل کتاب گیسلر نوشته شده که متعلق تجربه دینی لازم نیست حتما وجود خارجی داشته باشد یا واقعی باشد. همینکه چنین تجربه ای برای فرد به نحو آفاقی یا انفسی رخ دهد برای تجربه دینی بودنش کفایت می کند و این همان چیزی است که باعث می شد من نتوانم تعریف های فاطمه را جدی بگیرم. نظام فکری من در آن زمان به گونه ای بود که اگر به وجود خارجی چیزی شک می کردم یا دلیل مناسبی برای آن نداشتم، نمی توانستم اصلا بپذیرم. فاطمه هیچ سند و مدرک یا شاهدی برای تجاربش ارائه نمی داد و من اصلا نمی دانستم اینها را در خواب دیده یا بیداری. اما طبق تعاریفی که امروزه وجود دارد، همه اینها در قالب «تجربه دینی» می گنجند و به نوعی محترم هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این بحث، یکی از موضوعات روز فلسفه دین و الاهیات است. اگر به جوانب آن خوب نگاه کنیم تبعات زیادی دارد. برخی تجربه دینی را راهی برای اثبات وجود خدا یا دین خاصی می دانند. خودمان هم در فرهنگمان زیاد داریم که از خواب و رویا برای تایید (یا در برخی مواقع اثبات اولیه) موضوعی دینی استفاده می کنیم. بسیاری از تجارب دینی مضامین متضادی دارند و با هم قابل جمع نیستند. تجربه یک فرد مسیحی که خدای متشخصی را در قالب عیسی مسیح می بیند و یک بودایی که به خدای غیرشخص وارمعتقد است، زمین تا آسمان تفاوت دارد. باید بررسی شود که پیش فرض­ها و بستر فکری هر فرد در رخداد تجربه برای وی چقدرموثر است. مثلا چند بار پیش آمده که جملاتی از عهد جدید به یک مسلمان الهام شود یا یک بودایی حضور مسیح را حس کند. نسبت وحی و تجربه دینی و خطاناپذیری و منشأ آنها باید به خوبی روشن شود تا اگر وحی را از اساس متفاوت از تجربه دینی می دانیم دلایل خود را هم ضمیمه این تفکیک کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;به نظرم تجربه دینی در عین حال که برای ما قابل تحویل به موضوع وحی یا مباحث عرفانی است؛ اما باید مستقلا هم بررسی شود و صورت مسئله را به کل پاک نکنیم. وقتی یافته های جدید علمی و عصب شناختی می خواهند نشان دهند مصرف داروهای روان گردان و برخی مواد دیگر می تواند باعث به وجود آمدن تجاربی ماورایی برای فرد شود ما چه جوابی برای گفتن داریم؟ چطور می توانیم مطمئن شویم این همه تجارب عرفانی که در سنت و دین ما سینه به سینه نقل شده، مولفه های  تجربه دینی یا عرفانی اصیل را دارا هستند؟&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حالا دیگر برایم چندان اهمیتی ندارد که تجارب فاطمه منشأ خارجی داشته یا صرفا زاییده تخیل و تصورات خود او بوده. امروز اگر او را ببینم با دقت بیشتری به حرف هایش گوش می دهم و سعی می کنم رگه ای از باور را در نگاهم ببیند. تجارب او دست کم با تعریف عامی که در فلسفه دین وجود دارد همخوانی دارد. باید اینها را شنید و دنبال پاسخ رفت.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 8pt;&quot;&gt; * کتابی که در دوره ارشد خواندیم: کلام خدا، تحلیل و نقد دیدگاه روشنفکران دینی درباره وحی و تجربه نبوی، نوشته دکتر عبد الله نصری، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1387&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 8pt;&quot;&gt;** کتابی که در دوره دکترا خواندیم: دین پژوهی فلسفی، نوشته دکتر یحیی کبیر، قم، چاپ بوستان کتاب، 1393&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 8pt;&quot;&gt;***فلسفه دین، نوشته نورمن گیسلر، ترجمه دکتر حمید رضا آیت اللهی، تهران، انتشارات حکمت، 1391، ص 66&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://nokmedadi.kowsarblog.ir/درباره-تجربه-دینی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">سوم دبیرستان که بودم دوست سپیدروی فاطمه نامی داشتم که مدام برای من از تجارب معنوی اش می گفت. سپیدرویی فاطمه و صدای گرم و دلنشینش در این بیان خاطرات و شنیده شدنش توسط من خیلی موثر بود. آن وقت ها از سر احترام و دوستی رسمی که بینمان حاکم بود و از آن جهت که همیشه در زندگی م گوش شنیدن حرف های دیگران بودم، زنگ های تفریح زیادی با هم در حیاط و راهروی پشت ساختمان مدرسه قدم می زدیم، او یک طرفه تعریف می کرد و من تایید. یک روز با شوق زیادی بعد از کلاس آمد برایم از تجربه خاصی که بعد از نماز صبح داشت می گفت. چشمانش برق می زد موقع تعریف. چیزهایی از نور سفید و مشاهده عالم دیگر و احساس بی وزنی یادم مانده فقط. هیچ وقت نتوانستم مستقیم در چشمان معصومش زل بزنم و بگویم من نمی توانم واقعی بودن حرف هایت را باور کنم. احساس می کردم می فهمد که تمام آن مدت را داشتم نقش بازی می کردم و دلش می شکند. خودش می گفت فقط به من می تواند این حرف ها را بگوید و بقیه مسخره اش می کنند. آخرین باری که فاطمه را دیدم یک روز بارانی بود که با چتری سفید کنار باغچه خیابان ایستاده بود. چند دقیقه زیر چترش ایستادم و به سرعت اخبار چند سال گذشته زندگی مان را تعریف کردیم و خداحافظی تا وقت نامعلوم دیگری.</p>
<p style="text-align: justify;">شروع کرده م به خواندن برای آزمون جامع. بدون معرفی کتاب خاصی این آزمون سه سرفصل دارد برای رشته ما. تجربه دینی، براهین اثبات وجود خدا و مسئله شر. احساس می کنم در تجربه دینی پایه ضعیف تری دارم؛ پس تصمیم گرفتم از همان شروع کنم. دو واحد تجربه دینی در دوره کارشناسی ارشد و دو واحد دکترا هم نتوانست ساختار منظمی از موضوعی که اتفاقا در مباحث الاهیات در سطح جهان بحث به روز و مهمی است دستم بدهد. وقتی موضوعی را آنطور که دلم می خواهد نفهمم و با دانسته های پیشینم قابل جمع نباشد به سختی می توانم با آن کنار بیایم. تجربه دینی ارشد را استادمان به نوعی تحویل برد به وحی و بیشتر وقت کلاس و مطالعه به نقد دیدگاه دکتر سروش درباره وحی و مقالات چالش برانگیزش گذشت.* استاد دوره دکترا سبقه مطالعات و تالیفات عرفانی داشت و از منظری عرفانی به تجربه دینی نگاه کرد. **از طرفی یکی از اساتید دوره ارشد معتقد بود تجربه دینی، موضوعی وارداتی است و برای دین و فرهنگ ما نباید همانطور که در غرب تعریف شده، بیان شود. به عبارت دیگر، تجربه دینی مسئله ما نیست. وقتی مسئله را از زمینه فکری متفاوت می گیریم و در دانسته های خودمان دنبال پاسخش هستیم به دیوار می خوریم. در بهترین حالت نیاز به بازتعریف دارد و باید  نسبت آن با دین و باورهای ما سنجیده شود. این حرف استاد انگار خیالم را راحت کرده بود که در ذهنم تجربه دینی را از سرفصلهای مورد علاقه م حذف کنم و بگویم ما که در دینمان وحی داریم، چه نیازی به تحلیل و تعریف تجربه دینی؟</p>
<p style="text-align: justify;">گیسلر در کتاب فلسفه دینش*** می گوید تجربه دینی دو عنصر اساسی دارد: وقوف به امر متعالی و سرسپردگی تام به آن. می گوید انسان تمایلی بنیادین به فراتر رفتن از خویشتن دارد و امر متعالی برای برآوردن تمایل بنیادین انسان به سوی تعالی ضروری است. او این تمایل و سائقه متعالی در اساسی ترین جنبه اش را تجربه دینی می نامد. (ص66)  تجربه دینی بسیار عام تر از وحی است. ممکن است در قالب اشراقی نورانی بر یک فرد مسیحی، بودایی یا حتی بی دین در خواب یا بیداری به وجود بیاید. مشاهده حضرت مسیح مصلوب، الهام شدن آیاتی از هر کتاب مقدسی (همانطور که آگوستین قدیس صدای پسربچه ای را شنید که می گفت «برگیر و بخوان» و به این واسطه گرایش مجددی به مسیحیت پیدا کرد) و بسیاری تجارب دیگری که واجد آن ویژگی وقوف به امر متعالی و سرسپردگی تام به آن باشد را به نحو عام شامل می شود.</p>
<p style="text-align: justify;">در اوایل کتاب گیسلر نوشته شده که متعلق تجربه دینی لازم نیست حتما وجود خارجی داشته باشد یا واقعی باشد. همینکه چنین تجربه ای برای فرد به نحو آفاقی یا انفسی رخ دهد برای تجربه دینی بودنش کفایت می کند و این همان چیزی است که باعث می شد من نتوانم تعریف های فاطمه را جدی بگیرم. نظام فکری من در آن زمان به گونه ای بود که اگر به وجود خارجی چیزی شک می کردم یا دلیل مناسبی برای آن نداشتم، نمی توانستم اصلا بپذیرم. فاطمه هیچ سند و مدرک یا شاهدی برای تجاربش ارائه نمی داد و من اصلا نمی دانستم اینها را در خواب دیده یا بیداری. اما طبق تعاریفی که امروزه وجود دارد، همه اینها در قالب «تجربه دینی» می گنجند و به نوعی محترم هستند.</p>
<p style="text-align: justify;">این بحث، یکی از موضوعات روز فلسفه دین و الاهیات است. اگر به جوانب آن خوب نگاه کنیم تبعات زیادی دارد. برخی تجربه دینی را راهی برای اثبات وجود خدا یا دین خاصی می دانند. خودمان هم در فرهنگمان زیاد داریم که از خواب و رویا برای تایید (یا در برخی مواقع اثبات اولیه) موضوعی دینی استفاده می کنیم. بسیاری از تجارب دینی مضامین متضادی دارند و با هم قابل جمع نیستند. تجربه یک فرد مسیحی که خدای متشخصی را در قالب عیسی مسیح می بیند و یک بودایی که به خدای غیرشخص وارمعتقد است، زمین تا آسمان تفاوت دارد. باید بررسی شود که پیش فرض­ها و بستر فکری هر فرد در رخداد تجربه برای وی چقدرموثر است. مثلا چند بار پیش آمده که جملاتی از عهد جدید به یک مسلمان الهام شود یا یک بودایی حضور مسیح را حس کند. نسبت وحی و تجربه دینی و خطاناپذیری و منشأ آنها باید به خوبی روشن شود تا اگر وحی را از اساس متفاوت از تجربه دینی می دانیم دلایل خود را هم ضمیمه این تفکیک کنیم.</p>
<p style="text-align: justify;">به نظرم تجربه دینی در عین حال که برای ما قابل تحویل به موضوع وحی یا مباحث عرفانی است؛ اما باید مستقلا هم بررسی شود و صورت مسئله را به کل پاک نکنیم. وقتی یافته های جدید علمی و عصب شناختی می خواهند نشان دهند مصرف داروهای روان گردان و برخی مواد دیگر می تواند باعث به وجود آمدن تجاربی ماورایی برای فرد شود ما چه جوابی برای گفتن داریم؟ چطور می توانیم مطمئن شویم این همه تجارب عرفانی که در سنت و دین ما سینه به سینه نقل شده، مولفه های  تجربه دینی یا عرفانی اصیل را دارا هستند؟</p>
<p style="text-align: justify;">حالا دیگر برایم چندان اهمیتی ندارد که تجارب فاطمه منشأ خارجی داشته یا صرفا زاییده تخیل و تصورات خود او بوده. امروز اگر او را ببینم با دقت بیشتری به حرف هایش گوش می دهم و سعی می کنم رگه ای از باور را در نگاهم ببیند. تجارب او دست کم با تعریف عامی که در فلسفه دین وجود دارد همخوانی دارد. باید اینها را شنید و دنبال پاسخ رفت.</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 8pt;"> * کتابی که در دوره ارشد خواندیم: کلام خدا، تحلیل و نقد دیدگاه روشنفکران دینی درباره وحی و تجربه نبوی، نوشته دکتر عبد الله نصری، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1387</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 8pt;">** کتابی که در دوره دکترا خواندیم: دین پژوهی فلسفی، نوشته دکتر یحیی کبیر، قم، چاپ بوستان کتاب، 1393</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 8pt;">***فلسفه دین، نوشته نورمن گیسلر، ترجمه دکتر حمید رضا آیت اللهی، تهران، انتشارات حکمت، 1391، ص 66</span></p>
<p style="text-align: justify;"> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://nokmedadi.kowsarblog.ir/درباره-تجربه-دینی">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://nokmedadi.kowsarblog.ir/درباره-تجربه-دینی#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://nokmedadi.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=465004</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>خدای خیر و مسئله شر</title>
			<link>https://nokmedadi.kowsarblog.ir/خدای-خیر-و-مسئله-شر</link>
			<pubDate>00:35:00 +0330 شنبه، 2 بهمن 1395</pubDate>			<dc:creator>عین. کاف</dc:creator>
			<category domain="main">مسئله شر</category>			<guid isPermaLink="false">322967@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بعضی وقت ها تراکم اتفاقات ناگوار در صفحه روزنامه های حوادث بیشتر می شود. این روزهاست که بحث و تحلیل ها از جنبه های مختلف بالا می گیرد. ابعاد سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و دیگر جوانب، نقل محافل می شود و البته که در این میان فلسفه و الاهیات هم بی نصیب نیست. حوادثی مثل زلزله، سیل، جنگ، مرگ و میرهای ناگهانی و &amp;#8230; که ناگهان عموم مردم را دچار شوک می کند و ممکن است به خیلی چیزها شک کنند!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دیروز که داشتم واکنش کاربران شبکه های اجتماعی را به حادثه آتش سوزی و فرو ریختن ساختمان پلاسکو رصد می کردم، دیدم یکی از کاربران با عجز و ناله برای سلامت آتش نشان ها دعا می کرد و با حالتی که حتی به عصبانیت و تهدید شبیه بود خطاب به خدا می گفت دقیقا همین امشب وقتش هست که معجزه های قشنگت را رو کنی و اینها را نجات بدهی! و من فکری شدم که اگر خدا نخواست، صلاح ندید، ید بیضایی نشان بدهد و گذاشت این حادثه سیر طبیعی خودش را طی کند و علل و معالیل در پی هم بیایند، آن وقت چه اتفاقی برای باورهای الاهیاتی آن فرد می افتد؟ چند حادثه دیگر لازم است تا بنای فکری خداباوری چنین افرادی فرو بپاشد؟&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بعضی از اندیشمندان چنین حوادثی را که ما در رشته فلسفه دین مسئله شر می نامیم، بزرگترین پناهگاه الحاد می خوانند. می گویند روشن ترین دلیل برای انکار وجود خدا این است که خدای عالم مطلق، قادر مطلق و خیر محض، وجود شرور را در عالم روا می دارد. خدایی که در ادیان توحیدی این سه صفت را در غایت کمال دارد، اگر عالم باشد از وجود شرور آگاه است، به شرط قدرت، می تواند عالمی بدون شر بیافریند و چون خیر بندگانش را می خواهد باید از این شرور جلوگیری کند. ولی ما می بینیم که شر در عالم به وفور وجود دارد و این گزاره های متناقض ما را به این نتیجه می رساند که خدایی نیست؛ یا دست کم خدایی با این صفات وجود ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یکی از پاسخ هایی که به مسئله شر داده شده مبتنی بر اختیار انسان است. اینکه این جهان، بهترین جهان ممکن است و بهترین جهان ممکن دارای موجودات مختاری است که می توانند آزادانه خودشان خیر یا شر را انتخاب کنند، خودشان سرنوشت خود را رقم بزنند و پای انتخاب هایشان بایستند. اگر همه انسان ها مجبور بودند، دیگر فضیلت و رذیلت معنایی نداشت و باید قید بهترین جهان ممکن را می زدیم. علت خیلی از شرور عالم، خود انسان ها هستند. با بی احتیاطی کار دست خودشان می دهند، آن وقت می اندازند گردن خدا. آسیب های زیست محیطی، ظلم و ستم و رذایل اخلاقی، بی توجهی به سلامت و استفاده از مواد غذایی مضر و هزاران نمونه دیگر را می توان مثال زد که باعث می شود دود این انتخاب ها در چشم بشر برود و مسئله شر دیگری بسازد. &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اخبار پلاسکو را لحظه به لحظه دنبال می کنم. هر جور حساب می کنم می بینم خیلی ها در رقم خوردن این حادثه دخیل بوده اند. بی مسئولیتی، نداشتن تخصص کافی، بی توجهی به هشدارها، فرهنگ عمومی پایین و خیلی چیزهای دیگر دست به دست هم داده تا این ساختمان فرو بریزد. و اگر فرو ریختن چنین بنایی باعث تزلزل اعتقادات ما هم بشود، یعنی مسئله شر بیش از آنچه که فکرش را می کردم به خودمان بر می گردد. الاهیات پویشی برای لاپوشانی کردن مسئله شر یک تعبیری دارد که می گوید خدا هم با ما رنج می کشد. یعنی وقتی اتفاقی در عالم می افتد خیال نکنیم خدا عین خیالش نیست و فقط ما هستیم که داریم داد عدل و انصاف سر می دهیم. خدا هم وقتی اینها را می بیند به حال بشر غصه می خورد. البته ما در سنت دینی مان نمی توانیم عین این تعابیر را داشته باشیم. چون غصه خوردن خدای الاهیات پویشی از سر ضعف و قادر مطلق نبودنش است؛ ما اما می گوییم خدا متاثر نمی شود و محل حوادث نیست. با وجود این، اتفاقاتی نظیر پلاسکو را که می بینم حس شرمندگی پیش خالق به من دست می دهد. انگار وظیفه خودم می دانم از خدا عذرخواهی کنم که ببخشید چه اشرف مخلوقاتی آفریدی و حالا داریم چه می کنیم با خودمان! عقل و ابزار و همه چیز برایمان مهیا کردی؛ اما نتوانستیم حتی هم میهنانمان را حفظ کنیم. حتی جنگ و خونریزی راه می اندازیم، به هم نارو می زنیم، با دوستان دشمنی می کنیم؛ آن وقت قیافه حق به جانب و مظلومانه می گیریم و خدا را مقصر همه این حوادث می دانیم. خدایی که بیشتر از ما غصه می خورد برایمان. خدا ما را ببخشد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;(بحث مفصلی است. این مطلب فقط مقدمه بود و فتح باب. اگر دوست داشتید یادداشت قدیمی ام را درباره مسئله شر در&lt;a href=&quot;http://www.esranews.com/AR/News/118952/%D8%A2%DB%8C%D8%A7%20%D8%AE%D8%AF%D8%A7%20%D9%81%D9%82%D8%B7%20%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DA%AF%D8%B1%20%D9%81%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D9%87%20%D9%85%D9%86%D8%A7%20%D8%A8%D9%88%D8%AF%D8%9F!&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt; این سایت&lt;/a&gt; هم بخوانید.)&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://nokmedadi.kowsarblog.ir/خدای-خیر-و-مسئله-شر&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">بعضی وقت ها تراکم اتفاقات ناگوار در صفحه روزنامه های حوادث بیشتر می شود. این روزهاست که بحث و تحلیل ها از جنبه های مختلف بالا می گیرد. ابعاد سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و دیگر جوانب، نقل محافل می شود و البته که در این میان فلسفه و الاهیات هم بی نصیب نیست. حوادثی مثل زلزله، سیل، جنگ، مرگ و میرهای ناگهانی و &#8230; که ناگهان عموم مردم را دچار شوک می کند و ممکن است به خیلی چیزها شک کنند!</p>
<p style="text-align: justify;">دیروز که داشتم واکنش کاربران شبکه های اجتماعی را به حادثه آتش سوزی و فرو ریختن ساختمان پلاسکو رصد می کردم، دیدم یکی از کاربران با عجز و ناله برای سلامت آتش نشان ها دعا می کرد و با حالتی که حتی به عصبانیت و تهدید شبیه بود خطاب به خدا می گفت دقیقا همین امشب وقتش هست که معجزه های قشنگت را رو کنی و اینها را نجات بدهی! و من فکری شدم که اگر خدا نخواست، صلاح ندید، ید بیضایی نشان بدهد و گذاشت این حادثه سیر طبیعی خودش را طی کند و علل و معالیل در پی هم بیایند، آن وقت چه اتفاقی برای باورهای الاهیاتی آن فرد می افتد؟ چند حادثه دیگر لازم است تا بنای فکری خداباوری چنین افرادی فرو بپاشد؟</p>
<p style="text-align: justify;">بعضی از اندیشمندان چنین حوادثی را که ما در رشته فلسفه دین مسئله شر می نامیم، بزرگترین پناهگاه الحاد می خوانند. می گویند روشن ترین دلیل برای انکار وجود خدا این است که خدای عالم مطلق، قادر مطلق و خیر محض، وجود شرور را در عالم روا می دارد. خدایی که در ادیان توحیدی این سه صفت را در غایت کمال دارد، اگر عالم باشد از وجود شرور آگاه است، به شرط قدرت، می تواند عالمی بدون شر بیافریند و چون خیر بندگانش را می خواهد باید از این شرور جلوگیری کند. ولی ما می بینیم که شر در عالم به وفور وجود دارد و این گزاره های متناقض ما را به این نتیجه می رساند که خدایی نیست؛ یا دست کم خدایی با این صفات وجود ندارد.</p>
<p style="text-align: justify;">یکی از پاسخ هایی که به مسئله شر داده شده مبتنی بر اختیار انسان است. اینکه این جهان، بهترین جهان ممکن است و بهترین جهان ممکن دارای موجودات مختاری است که می توانند آزادانه خودشان خیر یا شر را انتخاب کنند، خودشان سرنوشت خود را رقم بزنند و پای انتخاب هایشان بایستند. اگر همه انسان ها مجبور بودند، دیگر فضیلت و رذیلت معنایی نداشت و باید قید بهترین جهان ممکن را می زدیم. علت خیلی از شرور عالم، خود انسان ها هستند. با بی احتیاطی کار دست خودشان می دهند، آن وقت می اندازند گردن خدا. آسیب های زیست محیطی، ظلم و ستم و رذایل اخلاقی، بی توجهی به سلامت و استفاده از مواد غذایی مضر و هزاران نمونه دیگر را می توان مثال زد که باعث می شود دود این انتخاب ها در چشم بشر برود و مسئله شر دیگری بسازد. </p>
<p style="text-align: justify;">اخبار پلاسکو را لحظه به لحظه دنبال می کنم. هر جور حساب می کنم می بینم خیلی ها در رقم خوردن این حادثه دخیل بوده اند. بی مسئولیتی، نداشتن تخصص کافی، بی توجهی به هشدارها، فرهنگ عمومی پایین و خیلی چیزهای دیگر دست به دست هم داده تا این ساختمان فرو بریزد. و اگر فرو ریختن چنین بنایی باعث تزلزل اعتقادات ما هم بشود، یعنی مسئله شر بیش از آنچه که فکرش را می کردم به خودمان بر می گردد. الاهیات پویشی برای لاپوشانی کردن مسئله شر یک تعبیری دارد که می گوید خدا هم با ما رنج می کشد. یعنی وقتی اتفاقی در عالم می افتد خیال نکنیم خدا عین خیالش نیست و فقط ما هستیم که داریم داد عدل و انصاف سر می دهیم. خدا هم وقتی اینها را می بیند به حال بشر غصه می خورد. البته ما در سنت دینی مان نمی توانیم عین این تعابیر را داشته باشیم. چون غصه خوردن خدای الاهیات پویشی از سر ضعف و قادر مطلق نبودنش است؛ ما اما می گوییم خدا متاثر نمی شود و محل حوادث نیست. با وجود این، اتفاقاتی نظیر پلاسکو را که می بینم حس شرمندگی پیش خالق به من دست می دهد. انگار وظیفه خودم می دانم از خدا عذرخواهی کنم که ببخشید چه اشرف مخلوقاتی آفریدی و حالا داریم چه می کنیم با خودمان! عقل و ابزار و همه چیز برایمان مهیا کردی؛ اما نتوانستیم حتی هم میهنانمان را حفظ کنیم. حتی جنگ و خونریزی راه می اندازیم، به هم نارو می زنیم، با دوستان دشمنی می کنیم؛ آن وقت قیافه حق به جانب و مظلومانه می گیریم و خدا را مقصر همه این حوادث می دانیم. خدایی که بیشتر از ما غصه می خورد برایمان. خدا ما را ببخشد.</p>
<p style="text-align: justify;">(بحث مفصلی است. این مطلب فقط مقدمه بود و فتح باب. اگر دوست داشتید یادداشت قدیمی ام را درباره مسئله شر در<a href="http://www.esranews.com/AR/News/118952/%D8%A2%DB%8C%D8%A7%20%D8%AE%D8%AF%D8%A7%20%D9%81%D9%82%D8%B7%20%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DA%AF%D8%B1%20%D9%81%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D9%87%20%D9%85%D9%86%D8%A7%20%D8%A8%D9%88%D8%AF%D8%9F!" target="_blank"> این سایت</a> هم بخوانید.)</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://nokmedadi.kowsarblog.ir/خدای-خیر-و-مسئله-شر">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://nokmedadi.kowsarblog.ir/خدای-خیر-و-مسئله-شر#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://nokmedadi.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=322967</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>«فلسفه دین» چیست؟</title>
			<link>https://nokmedadi.kowsarblog.ir/فلسفه-دین-چیست</link>
			<pubDate>07:06:00 +0330 پنجشنبه، 13 آبان 1395</pubDate>			<dc:creator>عین. کاف</dc:creator>
			<category domain="main">فلسفه دین</category>			<guid isPermaLink="false">288713@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;وقتی داشتم برای کنکور کارشناسی انتخاب رشته می کردم مطمئن بودم کارشناسی ارشدم را در رشته مطالعات زنان می خواهم بخوانم. با ورود به حوزه و برای اولین بار درگیر شدن جدی با موضوعات علوم انسانی، و همچنین دروس دانشگاه و مقایسه میان برخی تعارض ها و تطابق ها، کم کم دایره رشته های مورد علاقه م برای ادامه تحصیل اینقدر گسترده شد که فقط مثل ذره معلقی در این دایره می چرخیدم و می چرخیدم و در هیچ نقطه ای ثابت نمی شدم. حالا دیگر مطالعات زنان همانقدر خواستنی بود برایم که رشته فناوری اطلاعات، جامعه شناسی، زبان های خارجی، روابط بین الملل و &amp;#8230; .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بذر فلسفه را یکی از کلاس های دوره کارشناسی با عنوان «شیوه ارائه مطالب علمی و فنی» در ذهنم کاشت. در مقدمه کتاب حدود یکی دو صفحه درباره رشته فلسفه علم توضیح داده شده بود و من که تشنه آشنا شدن با رشته های جدید بودم، تحقیق و ارائه مختصری درباره فلسفه علم ارائه دادم. آرزوی فلسفه علم خواندن در یکی از بهترین دانشگاه های کشور رفت در لیست بلند و بالای آرزوها؛ اما باز هم تا رسیدن به رشته ای که این روح پرطلاطم را آرام کند راه کمی مانده بود و در این نیمه راه، کتاب «عقل و اعتقاد دینی» دستم را گرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک ترم مانده به اتمام کارشناسی برای شرکت در کنکور کارشناسی ارشد یکی از دانشگاه های غیردولتی ثبت نام کردم. هر چه رشته ها را بررسی کردم دیدم فقط یکی از آنها در واحدهای درسی شان دو واحد فلسفه علم دارند و به عشق همان دو واحد آن رشته را ثبت نام کردم. برای آزمون ورودی باید کتاب «عقل و اعتقاد دینی» را می خواندیم. حیف است درباره کتابی که به نوعی اصل و اساس یکی از گرایش های مهم فلسفه است نصفه و نیمه بنویسم. سرتان را درد نیاورم. کتاب را خواندم و شد آنچه باید می شد. به صفحه آخر کتاب که رسیدم فقط یک کلمه برای توصیف حس و حالم کافی بود: «خودشه!»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;«فلسفه دین» دقیقا همان رشته ای بود که سال ها به دنبالش می گشتم. انگار که توانسته بودم از میان تلی از رشته های گوناگون، آنچه روح و روانم طلب می کند را بیرون بکشم و بقیه رشته ها را در این رشته حل کنم. اطمینان بالایی که از انتخاب این رشته برایم بدست آمد باعث شد در انتخاب گرایش فلسفه در مقطع دکتری هم اصلا شک و تردیدی به دل راه ندهم و با همان شوق و علاقه، فلسفه دین را ادامه بدهم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فلسفه دین چیست؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فلسفه دین، یک رشته ی میان رشته ای محسوب می شود. یعنی اگر با زبان فلسفی بخواهیم بگوییم، وجودش عرضی است نه ذاتی. روی رشته ی دیگری سوار شده تا بتواند خودش را نشان بدهد و برخلاف تصوری که عموم از این عنوان دارند با رشته فلسفه اسلامی زمین تا آسمان متفاوت است. مبنای رشته فلسفه دین، فلسفه غرب است که تاریخش برمیگردد به دوران پیشاسقراطیان و چه بسا پیش از آن، از لحظه نخستی که بشر شروع به اندیشیدن کرد. اما به طور رسمی و کلاسیک بخواهیم نگاه کنیم تاریخ فلسفه از زمانی که به رشته تحریر درآمده قابل مطالعه است. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به زبان ساده، رشته فلسفه دین، موضوعات دینی را از میان مباحث گوناگون فلسفه غرب بیرون می کشد و دیدگاه های خداباورانه یا الحادی مکاتب و اندیشمندان را بیان می کند. فلسفه دین، نوعی نگاه برون دینی به مقوله ی دین (که تعریف دین هم بحث مفصلی است) دارد و از این جهت با علم کلام که با مقدماتی پذیرفته شده در دین شروع می کند بسیار متفاوت است. البته رشته تقریبا نوظهوری هم به نام کلام جدید رواج یافته که بعضی آن را همطراز فلسفه دین می دانند؛ اما سبقه کلامی و غلبه نگاه درون دینی باعث می شود مرزی میان فلسفه دین و کلام شکل بگیرد. فلسفه دین، دیدگاه های مخالف و موافق در باب اثبات وجود و صفات خدا، رابطه علم و دین، کثرت گرایی دینی، مسئله شر، معنای زندگی، زبان دین، تجربه دینی، دین و اخلاق و &amp;#8230; را بیان می کند و نباید انتظار داشته باشیم که خروجی این بحث ها همیشه منجر به اعتقاد بیشتر به خدای ادیان توحیدی شود! گرچه رشته فلسفه دین در بستر دین مسیحیت شکل گرفته، اما ناظر به ادیان گوناگون هست و در تلاش است که با روشی عقلی و استدلالی آموزه های این ادیان و تفکرات اندیشمندان و فیلسوفان غربی در موضوعات دینی را مورد بحث و بررسی قرار دهد. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خلاصه که دنیایی است برای خودش. به امید خدا بیشتر نوشته های این وبلاگ از این به بعد وقف فلسفه دین خواهد بود.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://nokmedadi.kowsarblog.ir/فلسفه-دین-چیست&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی داشتم برای کنکور کارشناسی انتخاب رشته می کردم مطمئن بودم کارشناسی ارشدم را در رشته مطالعات زنان می خواهم بخوانم. با ورود به حوزه و برای اولین بار درگیر شدن جدی با موضوعات علوم انسانی، و همچنین دروس دانشگاه و مقایسه میان برخی تعارض ها و تطابق ها، کم کم دایره رشته های مورد علاقه م برای ادامه تحصیل اینقدر گسترده شد که فقط مثل ذره معلقی در این دایره می چرخیدم و می چرخیدم و در هیچ نقطه ای ثابت نمی شدم. حالا دیگر مطالعات زنان همانقدر خواستنی بود برایم که رشته فناوری اطلاعات، جامعه شناسی، زبان های خارجی، روابط بین الملل و &#8230; .</p>
<p>بذر فلسفه را یکی از کلاس های دوره کارشناسی با عنوان «شیوه ارائه مطالب علمی و فنی» در ذهنم کاشت. در مقدمه کتاب حدود یکی دو صفحه درباره رشته فلسفه علم توضیح داده شده بود و من که تشنه آشنا شدن با رشته های جدید بودم، تحقیق و ارائه مختصری درباره فلسفه علم ارائه دادم. آرزوی فلسفه علم خواندن در یکی از بهترین دانشگاه های کشور رفت در لیست بلند و بالای آرزوها؛ اما باز هم تا رسیدن به رشته ای که این روح پرطلاطم را آرام کند راه کمی مانده بود و در این نیمه راه، کتاب «عقل و اعتقاد دینی» دستم را گرفت.</p>
<p>یک ترم مانده به اتمام کارشناسی برای شرکت در کنکور کارشناسی ارشد یکی از دانشگاه های غیردولتی ثبت نام کردم. هر چه رشته ها را بررسی کردم دیدم فقط یکی از آنها در واحدهای درسی شان دو واحد فلسفه علم دارند و به عشق همان دو واحد آن رشته را ثبت نام کردم. برای آزمون ورودی باید کتاب «عقل و اعتقاد دینی» را می خواندیم. حیف است درباره کتابی که به نوعی اصل و اساس یکی از گرایش های مهم فلسفه است نصفه و نیمه بنویسم. سرتان را درد نیاورم. کتاب را خواندم و شد آنچه باید می شد. به صفحه آخر کتاب که رسیدم فقط یک کلمه برای توصیف حس و حالم کافی بود: «خودشه!»</p>
<p>«فلسفه دین» دقیقا همان رشته ای بود که سال ها به دنبالش می گشتم. انگار که توانسته بودم از میان تلی از رشته های گوناگون، آنچه روح و روانم طلب می کند را بیرون بکشم و بقیه رشته ها را در این رشته حل کنم. اطمینان بالایی که از انتخاب این رشته برایم بدست آمد باعث شد در انتخاب گرایش فلسفه در مقطع دکتری هم اصلا شک و تردیدی به دل راه ندهم و با همان شوق و علاقه، فلسفه دین را ادامه بدهم.</p>
<p>فلسفه دین چیست؟</p>
<p>فلسفه دین، یک رشته ی میان رشته ای محسوب می شود. یعنی اگر با زبان فلسفی بخواهیم بگوییم، وجودش عرضی است نه ذاتی. روی رشته ی دیگری سوار شده تا بتواند خودش را نشان بدهد و برخلاف تصوری که عموم از این عنوان دارند با رشته فلسفه اسلامی زمین تا آسمان متفاوت است. مبنای رشته فلسفه دین، فلسفه غرب است که تاریخش برمیگردد به دوران پیشاسقراطیان و چه بسا پیش از آن، از لحظه نخستی که بشر شروع به اندیشیدن کرد. اما به طور رسمی و کلاسیک بخواهیم نگاه کنیم تاریخ فلسفه از زمانی که به رشته تحریر درآمده قابل مطالعه است. </p>
<p>به زبان ساده، رشته فلسفه دین، موضوعات دینی را از میان مباحث گوناگون فلسفه غرب بیرون می کشد و دیدگاه های خداباورانه یا الحادی مکاتب و اندیشمندان را بیان می کند. فلسفه دین، نوعی نگاه برون دینی به مقوله ی دین (که تعریف دین هم بحث مفصلی است) دارد و از این جهت با علم کلام که با مقدماتی پذیرفته شده در دین شروع می کند بسیار متفاوت است. البته رشته تقریبا نوظهوری هم به نام کلام جدید رواج یافته که بعضی آن را همطراز فلسفه دین می دانند؛ اما سبقه کلامی و غلبه نگاه درون دینی باعث می شود مرزی میان فلسفه دین و کلام شکل بگیرد. فلسفه دین، دیدگاه های مخالف و موافق در باب اثبات وجود و صفات خدا، رابطه علم و دین، کثرت گرایی دینی، مسئله شر، معنای زندگی، زبان دین، تجربه دینی، دین و اخلاق و &#8230; را بیان می کند و نباید انتظار داشته باشیم که خروجی این بحث ها همیشه منجر به اعتقاد بیشتر به خدای ادیان توحیدی شود! گرچه رشته فلسفه دین در بستر دین مسیحیت شکل گرفته، اما ناظر به ادیان گوناگون هست و در تلاش است که با روشی عقلی و استدلالی آموزه های این ادیان و تفکرات اندیشمندان و فیلسوفان غربی در موضوعات دینی را مورد بحث و بررسی قرار دهد. </p>
<p>خلاصه که دنیایی است برای خودش. به امید خدا بیشتر نوشته های این وبلاگ از این به بعد وقف فلسفه دین خواهد بود.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://nokmedadi.kowsarblog.ir/فلسفه-دین-چیست">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://nokmedadi.kowsarblog.ir/فلسفه-دین-چیست#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://nokmedadi.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=288713</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
