آسانسور دنیای زنانه

نوشته شده توسط عین. کاف در 1395/07/02  •  5 نظر »

روز اولی که وارد ساختمان شدم سعی کردم چشمانم چند قدم جلوتر از خودم حرکت کند تا مثل افراد گیج و تازه وارد به نظر نرسم. مقصدم طبقه پنجم بود. فوری با یک نگاه، آسانسوری را در سمت چپ شناسایی کردم و فرمان را به طرف آن چرخاندم. یکی دو بار دیگر هم از همان آسانسور همیشه خلوت استفاده کردم و برایم جالب بود اینجا کمتر کسی را در حال رفت و آمد می بینی. هرکس سرش به کار خودش است و توی اتاقش خزیده. دفعه سوم که به طرف آسانسور رفتم بالاخره با چالشی که انتظارش را داشتم و همان تزاحم انتظار یک آقا و خانم برای آسانسور بود مواجه شدم. تازه آنجا بود که فهمیدم آن آسانسور مخصوص آقایان است و لذا با اکراه به سمت آسانسور خانم ها هدایت شدم. قبلا در حوزه مان دیده بودم آسانسور مشترکی باشد و کاغذ زده باشند که در صورت حضور اساتید آقا، حق تقدم استفاده از آسانسور با آنهاست و انگار نه انگار که اینهمه خانم کمردرد و پادردی در جامعه داریم. اینجا هم فقط یک آسانسور سهم خانم ها شده بود و با پیش فرضی که از تفکیک و تقدم آسانسوری داشتم طبعا روح منتقد درونم شعله کشیده بود.در راستای همرنگی با جماعت من هم یاد گرفتم صبح به صبح روبروی آسانسور خواهران همراه با بقیه صف نیم دایره مانندی تشکیل بدهیم، سلام و صبح بخیر آهسته ای بگوییم و برای ورود از دری با عرض بیشتر از یک متر، مدام به همدیگر تعارف کنیم و یکی یکی وارد شویم، هرکس هم بخواهد در طبقات میانی پیاده شود طبق یکی از قوانین نانوشته ای که تمام زندگی مان را گرفته، زیر لب از نمی دانم کدام خطای ناکرده عذرخواهی می کند و از گوشه در پیاده می شود.

اما نکته جدیدش این بود که وقتی درِ آسانسور بسته می شد دنیا هم عوض می شد. همان خانوم های متشخص و متینی که تا چند دقیقه قبل بخش اعظم چهره شان پوشیده بود، انگار در انعکاس دیواره فلزی آسانسور شادی و نشاط صبحگاهی شان در هم ضرب می شد، رویی گشاده نشان می دادند و به گرمی روز جدیدی را آغاز می کردند. از منی که تازه وارد بودم اسم و نشانی  می پرسیدند و خوش آمد می گفتند. مهمان بازی و تعاملات واقعی انسانی از همان لحظه بسته شدن در آسانسور تازه آغاز می شد و دیگر به این فکر می کردم که ما طبقه اولی ها چقدر کمتر از طبقه چهارم و پنجمی ها خوشبختیم! چه زود مجبوریم از این جمع دوستانه خداحافظی کنیم. کودک درونم دلش می خواهد بی هدف دکمه آسانسور را بزند و بالا و پایین برود. کشف دنیای درون آدم ها از همان لحظه بسته شدن دنیای بیرون اتفاق می افتد و من هم که عاشق کشف و شهود عوالم درون خفی اطرافیانم هستم. خوب آسانسوری است این آسانسور ویژه خواهران، خوبــــــــ

 

اشتراک گذاری این مطلب!

دخترم غدیر

نوشته شده توسط عین. کاف در 1395/06/25  •  6 نظر »

بعضی روزها همان چند دقیقه ای که در مسیر محل کار تا منزل و برعکس، رادیو گوش می دهم نکته ای دارد که در طول روز چندین بار یادش می افتم. با احتساب آیت الکرسی ای که مادر مقیدم کرده اند قبل از راه افتادن بخوانم، کولری که چند دقیقه طول میکشد تا اتاقک ماشین را خنک کند، راننده های بی اعصابی که فقط بلدند سبقت بگیرند و بوق بزنند و گاهی حواس پرتی های خودم، زمان باقیمانده را می شود نکته یا خبر جدیدی شنید. 

امروز روحانی محترمی داشت درباره عید غدیر و نحوه بزرگداشت آن می گفت. این که سعی کنیم در حد وسع خودمان بین اهالی خانه و همسایه شیرینی و شربت پخش کنیم، جشن بگیریم، عیدی بدهیم، اگر می توانیم مسجد و مدرسه ای به نام «غدیر» بسازیم. حالا من پشت فرمان و سر پیچ، پرت شدم به عربستان، مکه، صحن مسجد الحرام و یک عصر نیمه گرم تابستانی. همان سفر اول عمره م در سال 83 که همسفر مادر بودم و یکی از پروژه های شخصی مان کنجکاوی درباره حجاب و فرهنگ زنان مسلمان دیگر کشورها شده بود. به هر کسی می رسیدیم و به هر زبانی که بلد بودیم سعی می کردیم ارتباط بگیریم. آن روز عصر روبروی کعبه نشسته بودیم و قرآن می خواندیم. خانم سیاه پوست بسیار زیبایی به همراه دختر سه چهار ساله اش هم سمت چپ من نشسته بود و مادر سمت راستم. دخترک با نشاط اما مودب بود. دوازده سال از آن روز گذشته، درست خاطرم نیست با چه زبانی حرف زدیم. گمانم عربی دست و پا شکسته ای بود که آن روزها می دانستم. فقط یک جمله بین من و آن خانم رد و بدل شد. پرسیدم اسم دخترت چیست؟ گفت: «غدیر». تعجب، شگفتی، شوق، ترس، همدلی و خیلی احساسات دیگر یکجا ریختند سرم. حدس قوی زدم که شیعه باشد. نگاهی به چپ و راست و وهابی های کلاه قرمز همیشه پرغضب کردم که آن دور و اطراف نباشند و حرفمان را نشنیده باشند. آرام در گوش مادر گفتم که اسم این دختر غدیر است. می دانم مادر هم با من هم نظر بود که اسم دخترک را تکرار نکرد اما چشمانش از شوق و تعجب برقی زد. هر چه باشد، اسم ممنوعه بود آنجا. اگر حکومت آن سرزمین، این اسم را خاطرش مانده بود که این همه مصیبت به وجود نمی آمد. دیگر فقط لبخند بود که بین من و آن خانم مومنه سیاه پوست رد و بدل می شد، بدون هیچ کلامی. نگاهم سراسر تحسین و تمجید بود. مادر یعنی این، مادر شیعه یعنی این، نامگذاری جهادی یعنی این. دلم می خواست دختری می داشتم به نام غدیر و در سفرهای بعدی وقتی دیگران دخترک بانمک را می دیدند و معنی اسمش را می پرسیدند، قصه فراموش شده غدیر را به همه می گفتم. برای زنده کردن اسم غدیر، می شود یک ریال هم هزینه نکرد.

اشتراک گذاری این مطلب!

از صحرای عرفات تا اتوبان قم-تهران

نوشته شده توسط عین. کاف در 1395/06/23  •  3 نظر »

راننده آژانس پرسید از داخل رودخانه بروم یا نه؟ پرسیدم  شلوغ است رودخانه؟

- شلوغ؟! رودخونه رو بسته ن.

رودخانه برای ما قم نشین ها، نهر پر آب خروشانی در کنار علفزاری سرسبز نیست. جا پای آسفالت شده ی رودخانه ی سابقی در مرکز شهر است که دقیقا از کنار حرم می گذرد و آن روز به خاطر برگزاری مراسم دعای عرفه مسیر ماشین رو (به گفته راننده) بسته شده بود. خیال کردم الان دیگر کل جمعیت قم و بلکه ایران برای دعا رفته اند، فقط این منم که باید دقیقا زمان برگزاری دعا توی جاده قم-تهران باشم و اصلا از کجا معلوم که ماشینی در حال مسافر زدن گیر بیاید. به هفتاد و دو تن که رسیدم طبق معمول راننده ها دورم حلقه زدند و با تکرار و تعارف اسم مقصدشان دنبال جذب مسافر بودند. حتی صبر نمی کنند از ماشین پیاده شوم. تا دارم با راننده آژانس حساب می کنم یکی شان در کناری م را باز می کند و می پرسد کرج؟! با اشاره سر می فهمانم که نه. می روم سمت ماشین های خطی زرد رنگی که مطمئن و شرکتی هستند ولی مشکلشان این است که دیر پر می شوند. می گویم آزادی. راننده ای می پرد جلو که بیا آزادی. می پرسم چند تا مسافر داری؟ یک مسافر خانم دارد که گفته دو نفر حساب می کند، و با حضور من، با سخاوتمندی تمام دو نفرش را به سه نفر ارتقا می دهد و بی معطلی راه می افتیم. تا اینجای سفر که شروع بی دردسری بود. می نشینم جلو، کمربند می بندم و مفاتیح گوشی را باز می کنم تا دعای امام حسین در روز عرفه را پیدا کنم. راننده کولر را زده و کم کم هوای داغ قم دارد جایش را به خنکای مصنوعی کولر می دهد. از آینه می بینم که خانمِ سه نفر در یک نفر، هندزفری سفیدی گذاشته داخل گوشش و راحت روی صندلی عقب لم داده. مانده ام چطور در این شرایط، در نیم متری یک نامحرم و توی بر و بیابان جاده و سرعت و سبقت ماشین ها، حال معنوی دعا پیدا کنم. شروع می کنم:

اَلْحَمْدُ لله الَّذى لَيْسَ لِقَضآئِهِ دافِعٌ…

راننده را نمی بینم. اما با گردن افکنده و چند درجه چرخش طبیعی چشم و وارسی خرت و پرت های اطراف دنده و فرمان می توانم حدس بزنم مرد میانسال ساده دلی است، احتمالا با سری نیمه طاس و کمی اضافه وزن، پوست صورتش اینقدر که توی جاده پشت فرمان نشسته آفتاب خورده و تیره شده و یکی از دندان هایش هم کمی سیاه است؛ اما چشمان مهربانی دارد حکما. چشمان مهربانش را از تعارف چایی که در همان سرعت صد و اندی برای خودش ریخته بود فهمیدم. به عوارضی قم که می رسیم پیچ رادیو را می چرخاند. زمزمه دعای عرفه توی تاکسی می پیچد. وسط های دعا هستند و دل خوش نمی کنم به آن، می گویم لابد حواسش نیست رادیو دارد دعا می خواند و کدام راننده ای حوصله می کند تمام اتوبانِ یکنواخت قم-تهران را دعا بشنود؟ یکی دو دقیقه که می گذرد صدای رادیو را بلند می کند. دعای عرفه را سالی یک بار می خوانیم و حفظ نیستم؛ اما حدس می زنم نیم ساعتی از دعای رادیو گذشته باشد. با سوز می خواند، به صحرای عرفات زیاد گریز می زند و هق هق گریه هاشان شنیدنی است. گوشهایم را تیز می کنم، راننده هم دارد زیر لب چیزهایی زمزمه می کند. به عبارات شناخته شده فرازها که می رسد بلندتر تکرار می کند؛ اما بقیه فرازها را تنها هم نوایی می کند. مجلس دعای عرفه ای در اتوبان راه انداخته که اصلا فکرش را هم نمی کردم. هر چه تند تند می خوانم باز هم به رادیو نمی رسم. ترجیح میدهم متن را خودم بخوانم و تنها سوز و گدازی در پس زمینه از آنها بشنوم. هر جا یا رب و یا الاهی دارد راننده دست راستش را از روی دنده شُل می کند و کمی رو به آسمان می گیرد. خیلی بهتر از من همراه آن دعا پیش رفته. حدس می زنم همان چشمان مهربانش بارانی هم شده باشد، کسی چه می داند.

مجتمع زیتون و مهتاب و تعاونی 57 و خیلی جاها را رد کرده ایم و به اواسط اتوبان رسیده ایم. ناله های دعاخوان های رادیو دیگر خیلی بالا گرفته. برایم سوال شده که آیا پخش مستقیم است یا از آرشیو خاک خورده شان این برنامه را بیرون کشیده اند. چند دقیقه ای مکث می کنم تا دعاهای آخر مراسمشان را بشنوم. راننده هم دست راستش را تا نزدیکی های فرمان بالا آورده و زیر لب آمین می گوید. دعا تمام می شود، فورا خانم مجری خوش صدایی روی خط می آید و التماس دعا دارد. در صدایش حُزن اندکی هم خوابیده. درباره مراسمی که پخش شد توضیح می دهد: «همراهان گرامی… مراسم دعای عرفه که هم اکنون به سمع شما رسید، سال گذشته در صحرای عرفات و توسط حاجیان ایرانی بیت الله الحرام برگزار شد که متاسفانه تعداد زیادی از آنها در روز عید قربان به لقاء الله پیوستند.»

در جا خشکم می زند. پس این همه سوز و گداز از دل صحرای عرفات بر می آمده. سرم را بلند می کنم. جاده ای بی انتها می بینم. تا چشم کار می کند روبرویم آسمانِ آبی است.

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

پای درس عرفه

نوشته شده توسط عین. کاف در 1395/06/21  •  3 نظر »

دیروز که داشتم کتاب «دعا از منظر مقام معظم رهبری» را ورق می زدم، نکات جالب و جدیدی به چشمم میخورد و هر کدام را که احساس می کردم حتما این قسمت زیباترین بخش بیانات است را با شماره صفحه واشاره کوتاهی یادداشت می کردم. بعد چند صفحه جلوتر می رفتم و به جمله ای برمی خوردم که به نظرم می رسید از قبلی هم نغض تر است. البته بعضی بیانات در چند جای کتاب و ذیل چند دسته بندی مختلف ذکر شده بود؛ اما باز هم از حلاوت کتاب چیزی کم نمی کرد.

چند سالی است خیلی به موضوع «دعا» علاقمند شده ام. اگر قبلا دعا را فقط یک فعل انفرادی و ارتباط درونی با خدا می دیدم که بیشتر وقت ها با تصویری از مادربزرگ چادر به سری که مفاتیح سنگین ورق ورق شده ای را در دست دارد تداعی می شد؛ این روزها معنای دعا برایم بسیار وسیع تر از تکرار زبانی یک ذکر و احیانا توجه به معانی زیرنویس آن است. حتی در همان بُعد فردی، دعا غیر از عرض حاجت به درگاه خدا، اثرات روانشناختی بسیاری دارد. اینکه به یک جایی، یک موجود بی نهایتی امید بسته ایم و با او حرف می زنیم آدم را سرپا نگه می دارد. آدمی به امید زنده است و با تکلم، دانسته هایش را مرور می کند. حالا اگر این تکلم، تکرار مو به موی سخنان ائمه ای باشد که داناتر از ما هستند، می شود مثل تلقینی که داریم لغت به لغت تکرار می کنیم. انگار  دو زانو پای کلاس درسی نشسته باشیم و چشم به لب های استاد دوخته باشیم. وقتی امام از خدا طلب استغفار می کند، یادمان می افتد این مای رو سیاهیم که باید توبه و انابه کنیم؛ وقتی به بزرگی و صفات مطلقه پروردگار اعتراف می کند، تازه چراغ های تاریکخانه درونمان روشن می شود که داریم با چنین خدایی حرف می زنیم. هر دعای مآثور از ائمه کلاس درسی است که تا همیشه برقرار است؛ تعطیلی بردار هم نیست. درس بودن دعا نکته ای است که رهبر بارها در بیانات خود به آن اشاره داشته اند و در آن کتاب به زبان های مختلف بیان شده. 

دعا آدم را زنده می کند، همانطور که کلاس و درس، نشاط روحی می بخشند. همیشه نگران آینده ی پیر چروکیده ای هستم که اگر ناتوان و زمینگیر شدم و نتوانسته بودم تا آن روز آنقدر با ادعیه مأنوس شوم که بدون همنشینی با آنها روزم شب نشود؛ اگر به ایام کهنسالی برسم و با این دعاهای زیبا و دلنشین رفیق نشده باشم؛ دیگر چه دلیلی برای زنده ماندنم وجود خواهد داشت؟ به چه امید می شود ثانیه ها را گذراند؟

امروز کلاس درس بزرگی زیر آسمان خدا برقرار است؛ عرفه ی دیگری است که می خواهم لابلای خطوط دعا، خودم را از نو بشناسم. چند واحد را با سرافکندگی افتاده ام و چند واحد را پیروزمندانه پشت سر گذاشته ام؟ چقدر استاد این کلاس را می شناسم؟ اصلا باید ببینم به کلاس درس امروز راهم می دهند یا نه…

اشتراک گذاری این مطلب!

غافل از آنند که حج می روند

نوشته شده توسط عین. کاف در 1395/06/20  •  1 نظر »

        یک سال از مصیبت منا و جانسپاری حدود پانصد نفر زائر ایرانی با لباس سفید احرام می گذرد. واقعه ای که غمی فراموش نشدنی در قلب همه ایرانیان بر جای نهاد و علاوه بر پیامدهای حقوقی و سیاسی در سطح بین الملل، پیامدهای عقیدتی نیز در پی داشته باشد. 

دلخوش از آنند که حج نرویم

       یکی از  سوالاتی که بعد از واقعه ی تأسف بار منا در شبکه های اجتماعی مطرح شد، پرسش از ضرورت تشرف به سفر حج و مقایسه ی صرف هزینه ی این سفر با کمک به فقرا بود. این سوال که در زمان اوج اندوه و تألم روحی همه ی مردم ایران از این واقعه مطرح شد، حتی بسیاری از افراد متدین را هم به دودلی انداخت. سفری که سودش در جیب وهابی های معلوم الحال برود، زائران ما جانشان را به خطر بیندازند یا از دست بدهند و هزینه ی بسیاری برای آن صرف شود، در حالیکه در کشور خودمان فقیر و نیازمند داریم، آیا ارزش رفتن دارد؟ آیا اگر با اصول اخلاقی مورد قبول عامه ی مردم بسنجیم این عمل اخلاقی است؟ موج این پرسش مدتی به زبان ها و قالب های مختلف در شبکه های اجتماعی گسترده شد؛ اما پس از چندی با پاسخ هایی از سوی افراد متدین به گفتگوی دو طرفه ای تبدیل شد که هر کدام بر حفظ موضع خود مصر بودند. افراد متدین روایاتی را رو کردند که اتفاقا در احادیث وارده، حج باعث از میان رفتن فقر معرفی می شود، اینکه باید بین حج واجب و مستحب تفکیک کرد و گاهی در شرایط خاص می توان فریضه ی حج را از احکام ثانویه شمرد. ( دو نمونه از پاسخ ها را اینجا و اینجا بخوانید.) 

آسیب شناسی شبهات

پاسخ به شبهاتی اینچنینی که در فضای مجازی مطرح می شود روش و شیوه ی خاص خود را می طلبد. به علت مجهول الهویه بودن فردی که آغاز کننده ی طرح این شبهه است، مخاطب پاسخ نامعلوم است و از این رو نمی توان دانست که چه اشتراکات فکری میان فرد پرسشگر و پاسخگو وجود دارد. بهترین شیوه ی پاسخگویی، شروع از یک مقدمه ی مشترک است و با حرکت از آن نقطه و افزودن مقدماتی که مورد توافق طرفین است می توان به نتایجی رسید. همانطور که قرآن کریم نیز در بحث گفتگو با ادیان دیگر می فرماید: «ای اهل کتاب! بیایید به سوی سخنی که میان ما و شما یکسان است»1. اما در این شبهه ی حچ، چون اعتقادات بنیادین پرسشگر روشن نیست، پاسخ ها قابل خدشه هستند. وقتی پاسخی با این مقدمه آغاز می شود که حج یکی از ضروریات دین اسلام است، و پرسشگر  به اصول دین اسلام باور نداشته باشد، همان جمله ی نخست حاکی از عدم درک متقابل خواهد بود و گرچه استدلال های برون دینی هم در اثنای متن مطرح شده؛ اما مخاطب مذکور، دیگر صفحه را ترک گفته و گوشی برای شنیدن وجود ندارد. پاسخ به شبهات و پرسش های اینترنتی، روش خاص خود می طلبد که ان شاالله به مرور نکاتی بیان خواهد شد.

حج، فریضه ای سیاسی

        اما با وجود مبهم بودن موضع دقیق پرسشگر در این موضوع و وجود قرائت های مختلف از این پرسش، به نظر می رسد وجه مشترک این انتقادات، وجود نگاه سیاسی به حج است. حجی که برائت از مشرکین داشته باشد، خود را درگیر مناسبات و روابط کشورهای ستمدیده و ستمگر کند، حاجیان را به علل سیاسی ترغیب به خرید نکردن از مراکز تجاری کشور عربستان کند و این عبادت الاهی را از دیانتی آغشته به سیاسیت جدا نبیند، مسلما تبعاتی هم در برخواهد داشت. انگشت اتهام معطوف به حجی سیاسی است؛ وگرنه یک سفر زیارتی به کشوری که امکانات رفاهی مناسبی برای مسافران فراهم کند و بتوانند چند هفته ای را به دور از دغدغه های معمول زندگی بگذارنند که از دیدگاه آن عده پرسشگر نه تنها ناپسند نیست؛ بلکه عمل کردن به فرمان سیر و سیاحتی است که در اسلام نیز سفارش شده.2 همانطور که کارنامه ی اعمال بسیاری از آنها و سفرهای مکرر به کشورهایی مثل ترکیه، مالزی، تایوان و … حاکی از همین عقیده است! +

 

1. قُل يا أَهلَ الكِتابِ تَعالَوا إِلىٰ كَلِمَةٍ سَواءٍ بَينَنا وَبَينَكُم أَلّا نَعبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَلا نُشرِكَ بِهِ شَيئًا وَلا يَتَّخِذَ بَعضُنا بَعضًا أَربابًا مِن دونِ اللَّهِ ۚ فَإِن تَوَلَّوا فَقولُوا اشهَدوا بِأَنّا مُسلِمونَ
بگو: «ای اهل کتاب! بیایید به سوی سخنی که میان ما و شما یکسان است؛ که جز خداوند یگانه را نپرستیم و چیزی را همتای او قرار ندهیم؛ و بعضی از ما، بعضی دیگر را -غیر از خدای یگانه- به خدایی نپذیرد.» هرگاه (از این دعوت،) سرباز زنند، بگویید: «گواه باشید که ما مسلمانیم!» (آل عمران/64)

2.قُلْ سِيرُواْ فِي الأَرْضِ ثُمَّ انظُرُواْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ
بگو: (روى زمين گردش كنيد! سپس بنگريد سرانجام تكذيب‏كنندگان آيات الهى چه شد؟ (انعام/55)

 

اشتراک گذاری این مطلب!

1 3 4