درباره تجربه دینی

نوشته شده توسط عین. کاف در 1396/01/25  •  8 نظر »

سوم دبیرستان که بودم دوست سپیدروی فاطمه نامی داشتم که مدام برای من از تجارب معنوی اش می گفت. سپیدرویی فاطمه و صدای گرم و دلنشینش در این بیان خاطرات و شنیده شدنش توسط من خیلی موثر بود. آن وقت ها از سر احترام و دوستی رسمی که بینمان حاکم بود و از آن جهت که همیشه در زندگی م گوش شنیدن حرف های دیگران بودم، زنگ های تفریح زیادی با هم در حیاط و راهروی پشت ساختمان مدرسه قدم می زدیم، او یک طرفه تعریف می کرد و من تایید. یک روز با شوق زیادی بعد از کلاس آمد برایم از تجربه خاصی که بعد از نماز صبح داشت می گفت. چشمانش برق می زد موقع تعریف. چیزهایی از نور سفید و مشاهده عالم دیگر و احساس بی وزنی یادم مانده فقط. هیچ وقت نتوانستم مستقیم در چشمان معصومش زل بزنم و بگویم من نمی توانم واقعی بودن حرف هایت را باور کنم. احساس می کردم می فهمد که تمام آن مدت را داشتم نقش بازی می کردم و دلش می شکند. خودش می گفت فقط به من می تواند این حرف ها را بگوید و بقیه مسخره اش می کنند. آخرین باری که فاطمه را دیدم یک روز بارانی بود که با چتری سفید کنار باغچه خیابان ایستاده بود. چند دقیقه زیر چترش ایستادم و به سرعت اخبار چند سال گذشته زندگی مان را تعریف کردیم و خداحافظی تا وقت نامعلوم دیگری.

شروع کرده م به خواندن برای آزمون جامع. بدون معرفی کتاب خاصی این آزمون سه سرفصل دارد برای رشته ما. تجربه دینی، براهین اثبات وجود خدا و مسئله شر. احساس می کنم در تجربه دینی پایه ضعیف تری دارم؛ پس تصمیم گرفتم از همان شروع کنم. دو واحد تجربه دینی در دوره کارشناسی ارشد و دو واحد دکترا هم نتوانست ساختار منظمی از موضوعی که اتفاقا در مباحث الاهیات در سطح جهان بحث به روز و مهمی است دستم بدهد. وقتی موضوعی را آنطور که دلم می خواهد نفهمم و با دانسته های پیشینم قابل جمع نباشد به سختی می توانم با آن کنار بیایم. تجربه دینی ارشد را استادمان به نوعی تحویل برد به وحی و بیشتر وقت کلاس و مطالعه به نقد دیدگاه دکتر سروش درباره وحی و مقالات چالش برانگیزش گذشت.* استاد دوره دکترا سبقه مطالعات و تالیفات عرفانی داشت و از منظری عرفانی به تجربه دینی نگاه کرد. **از طرفی یکی از اساتید دوره ارشد معتقد بود تجربه دینی، موضوعی وارداتی است و برای دین و فرهنگ ما نباید همانطور که در غرب تعریف شده، بیان شود. به عبارت دیگر، تجربه دینی مسئله ما نیست. وقتی مسئله را از زمینه فکری متفاوت می گیریم و در دانسته های خودمان دنبال پاسخش هستیم به دیوار می خوریم. در بهترین حالت نیاز به بازتعریف دارد و باید  نسبت آن با دین و باورهای ما سنجیده شود. این حرف استاد انگار خیالم را راحت کرده بود که در ذهنم تجربه دینی را از سرفصلهای مورد علاقه م حذف کنم و بگویم ما که در دینمان وحی داریم، چه نیازی به تحلیل و تعریف تجربه دینی؟

گیسلر در کتاب فلسفه دینش*** می گوید تجربه دینی دو عنصر اساسی دارد: وقوف به امر متعالی و سرسپردگی تام به آن. می گوید انسان تمایلی بنیادین به فراتر رفتن از خویشتن دارد و امر متعالی برای برآوردن تمایل بنیادین انسان به سوی تعالی ضروری است. او این تمایل و سائقه متعالی در اساسی ترین جنبه اش را تجربه دینی می نامد. (ص66)  تجربه دینی بسیار عام تر از وحی است. ممکن است در قالب اشراقی نورانی بر یک فرد مسیحی، بودایی یا حتی بی دین در خواب یا بیداری به وجود بیاید. مشاهده حضرت مسیح مصلوب، الهام شدن آیاتی از هر کتاب مقدسی (همانطور که آگوستین قدیس صدای پسربچه ای را شنید که می گفت «برگیر و بخوان» و به این واسطه گرایش مجددی به مسیحیت پیدا کرد) و بسیاری تجارب دیگری که واجد آن ویژگی وقوف به امر متعالی و سرسپردگی تام به آن باشد را به نحو عام شامل می شود.

در اوایل کتاب گیسلر نوشته شده که متعلق تجربه دینی لازم نیست حتما وجود خارجی داشته باشد یا واقعی باشد. همینکه چنین تجربه ای برای فرد به نحو آفاقی یا انفسی رخ دهد برای تجربه دینی بودنش کفایت می کند و این همان چیزی است که باعث می شد من نتوانم تعریف های فاطمه را جدی بگیرم. نظام فکری من در آن زمان به گونه ای بود که اگر به وجود خارجی چیزی شک می کردم یا دلیل مناسبی برای آن نداشتم، نمی توانستم اصلا بپذیرم. فاطمه هیچ سند و مدرک یا شاهدی برای تجاربش ارائه نمی داد و من اصلا نمی دانستم اینها را در خواب دیده یا بیداری. اما طبق تعاریفی که امروزه وجود دارد، همه اینها در قالب «تجربه دینی» می گنجند و به نوعی محترم هستند.

این بحث، یکی از موضوعات روز فلسفه دین و الاهیات است. اگر به جوانب آن خوب نگاه کنیم تبعات زیادی دارد. برخی تجربه دینی را راهی برای اثبات وجود خدا یا دین خاصی می دانند. خودمان هم در فرهنگمان زیاد داریم که از خواب و رویا برای تایید (یا در برخی مواقع اثبات اولیه) موضوعی دینی استفاده می کنیم. بسیاری از تجارب دینی مضامین متضادی دارند و با هم قابل جمع نیستند. تجربه یک فرد مسیحی که خدای متشخصی را در قالب عیسی مسیح می بیند و یک بودایی که به خدای غیرشخص وارمعتقد است، زمین تا آسمان تفاوت دارد. باید بررسی شود که پیش فرض­ها و بستر فکری هر فرد در رخداد تجربه برای وی چقدرموثر است. مثلا چند بار پیش آمده که جملاتی از عهد جدید به یک مسلمان الهام شود یا یک بودایی حضور مسیح را حس کند. نسبت وحی و تجربه دینی و خطاناپذیری و منشأ آنها باید به خوبی روشن شود تا اگر وحی را از اساس متفاوت از تجربه دینی می دانیم دلایل خود را هم ضمیمه این تفکیک کنیم.

به نظرم تجربه دینی در عین حال که برای ما قابل تحویل به موضوع وحی یا مباحث عرفانی است؛ اما باید مستقلا هم بررسی شود و صورت مسئله را به کل پاک نکنیم. وقتی یافته های جدید علمی و عصب شناختی می خواهند نشان دهند مصرف داروهای روان گردان و برخی مواد دیگر می تواند باعث به وجود آمدن تجاربی ماورایی برای فرد شود ما چه جوابی برای گفتن داریم؟ چطور می توانیم مطمئن شویم این همه تجارب عرفانی که در سنت و دین ما سینه به سینه نقل شده، مولفه های  تجربه دینی یا عرفانی اصیل را دارا هستند؟

حالا دیگر برایم چندان اهمیتی ندارد که تجارب فاطمه منشأ خارجی داشته یا صرفا زاییده تخیل و تصورات خود او بوده. امروز اگر او را ببینم با دقت بیشتری به حرف هایش گوش می دهم و سعی می کنم رگه ای از باور را در نگاهم ببیند. تجارب او دست کم با تعریف عامی که در فلسفه دین وجود دارد همخوانی دارد. باید اینها را شنید و دنبال پاسخ رفت.

 

 * کتابی که در دوره ارشد خواندیم: کلام خدا، تحلیل و نقد دیدگاه روشنفکران دینی درباره وحی و تجربه نبوی، نوشته دکتر عبد الله نصری، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1387

** کتابی که در دوره دکترا خواندیم: دین پژوهی فلسفی، نوشته دکتر یحیی کبیر، قم، چاپ بوستان کتاب، 1393

***فلسفه دین، نوشته نورمن گیسلر، ترجمه دکتر حمید رضا آیت اللهی، تهران، انتشارات حکمت، 1391، ص 66

 

اشتراک گذاری این مطلب!

خدای خیر و مسئله شر

نوشته شده توسط عین. کاف در 1395/11/02  •  1 نظر »

بعضی وقت ها تراکم اتفاقات ناگوار در صفحه روزنامه های حوادث بیشتر می شود. این روزهاست که بحث و تحلیل ها از جنبه های مختلف بالا می گیرد. ابعاد سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و دیگر جوانب، نقل محافل می شود و البته که در این میان فلسفه و الاهیات هم بی نصیب نیست. حوادثی مثل زلزله، سیل، جنگ، مرگ و میرهای ناگهانی و … که ناگهان عموم مردم را دچار شوک می کند و ممکن است به خیلی چیزها شک کنند!

دیروز که داشتم واکنش کاربران شبکه های اجتماعی را به حادثه آتش سوزی و فرو ریختن ساختمان پلاسکو رصد می کردم، دیدم یکی از کاربران با عجز و ناله برای سلامت آتش نشان ها دعا می کرد و با حالتی که حتی به عصبانیت و تهدید شبیه بود خطاب به خدا می گفت دقیقا همین امشب وقتش هست که معجزه های قشنگت را رو کنی و اینها را نجات بدهی! و من فکری شدم که اگر خدا نخواست، صلاح ندید، ید بیضایی نشان بدهد و گذاشت این حادثه سیر طبیعی خودش را طی کند و علل و معالیل در پی هم بیایند، آن وقت چه اتفاقی برای باورهای الاهیاتی آن فرد می افتد؟ چند حادثه دیگر لازم است تا بنای فکری خداباوری چنین افرادی فرو بپاشد؟

بعضی از اندیشمندان چنین حوادثی را که ما در رشته فلسفه دین مسئله شر می نامیم، بزرگترین پناهگاه الحاد می خوانند. می گویند روشن ترین دلیل برای انکار وجود خدا این است که خدای عالم مطلق، قادر مطلق و خیر محض، وجود شرور را در عالم روا می دارد. خدایی که در ادیان توحیدی این سه صفت را در غایت کمال دارد، اگر عالم باشد از وجود شرور آگاه است، به شرط قدرت، می تواند عالمی بدون شر بیافریند و چون خیر بندگانش را می خواهد باید از این شرور جلوگیری کند. ولی ما می بینیم که شر در عالم به وفور وجود دارد و این گزاره های متناقض ما را به این نتیجه می رساند که خدایی نیست؛ یا دست کم خدایی با این صفات وجود ندارد.

یکی از پاسخ هایی که به مسئله شر داده شده مبتنی بر اختیار انسان است. اینکه این جهان، بهترین جهان ممکن است و بهترین جهان ممکن دارای موجودات مختاری است که می توانند آزادانه خودشان خیر یا شر را انتخاب کنند، خودشان سرنوشت خود را رقم بزنند و پای انتخاب هایشان بایستند. اگر همه انسان ها مجبور بودند، دیگر فضیلت و رذیلت معنایی نداشت و باید قید بهترین جهان ممکن را می زدیم. علت خیلی از شرور عالم، خود انسان ها هستند. با بی احتیاطی کار دست خودشان می دهند، آن وقت می اندازند گردن خدا. آسیب های زیست محیطی، ظلم و ستم و رذایل اخلاقی، بی توجهی به سلامت و استفاده از مواد غذایی مضر و هزاران نمونه دیگر را می توان مثال زد که باعث می شود دود این انتخاب ها در چشم بشر برود و مسئله شر دیگری بسازد. 

اخبار پلاسکو را لحظه به لحظه دنبال می کنم. هر جور حساب می کنم می بینم خیلی ها در رقم خوردن این حادثه دخیل بوده اند. بی مسئولیتی، نداشتن تخصص کافی، بی توجهی به هشدارها، فرهنگ عمومی پایین و خیلی چیزهای دیگر دست به دست هم داده تا این ساختمان فرو بریزد. و اگر فرو ریختن چنین بنایی باعث تزلزل اعتقادات ما هم بشود، یعنی مسئله شر بیش از آنچه که فکرش را می کردم به خودمان بر می گردد. الاهیات پویشی برای لاپوشانی کردن مسئله شر یک تعبیری دارد که می گوید خدا هم با ما رنج می کشد. یعنی وقتی اتفاقی در عالم می افتد خیال نکنیم خدا عین خیالش نیست و فقط ما هستیم که داریم داد عدل و انصاف سر می دهیم. خدا هم وقتی اینها را می بیند به حال بشر غصه می خورد. البته ما در سنت دینی مان نمی توانیم عین این تعابیر را داشته باشیم. چون غصه خوردن خدای الاهیات پویشی از سر ضعف و قادر مطلق نبودنش است؛ ما اما می گوییم خدا متاثر نمی شود و محل حوادث نیست. با وجود این، اتفاقاتی نظیر پلاسکو را که می بینم حس شرمندگی پیش خالق به من دست می دهد. انگار وظیفه خودم می دانم از خدا عذرخواهی کنم که ببخشید چه اشرف مخلوقاتی آفریدی و حالا داریم چه می کنیم با خودمان! عقل و ابزار و همه چیز برایمان مهیا کردی؛ اما نتوانستیم حتی هم میهنانمان را حفظ کنیم. حتی جنگ و خونریزی راه می اندازیم، به هم نارو می زنیم، با دوستان دشمنی می کنیم؛ آن وقت قیافه حق به جانب و مظلومانه می گیریم و خدا را مقصر همه این حوادث می دانیم. خدایی که بیشتر از ما غصه می خورد برایمان. خدا ما را ببخشد.

(بحث مفصلی است. این مطلب فقط مقدمه بود و فتح باب. اگر دوست داشتید یادداشت قدیمی ام را درباره مسئله شر در این سایت هم بخوانید.)

اشتراک گذاری این مطلب!

«فلسفه دین» چیست؟

نوشته شده توسط عین. کاف در 1395/08/13  •  10 نظر »

وقتی داشتم برای کنکور کارشناسی انتخاب رشته می کردم مطمئن بودم کارشناسی ارشدم را در رشته مطالعات زنان می خواهم بخوانم. با ورود به حوزه و برای اولین بار درگیر شدن جدی با موضوعات علوم انسانی، و همچنین دروس دانشگاه و مقایسه میان برخی تعارض ها و تطابق ها، کم کم دایره رشته های مورد علاقه م برای ادامه تحصیل اینقدر گسترده شد که فقط مثل ذره معلقی در این دایره می چرخیدم و می چرخیدم و در هیچ نقطه ای ثابت نمی شدم. حالا دیگر مطالعات زنان همانقدر خواستنی بود برایم که رشته فناوری اطلاعات، جامعه شناسی، زبان های خارجی، روابط بین الملل و … .

بذر فلسفه را یکی از کلاس های دوره کارشناسی با عنوان «شیوه ارائه مطالب علمی و فنی» در ذهنم کاشت. در مقدمه کتاب حدود یکی دو صفحه درباره رشته فلسفه علم توضیح داده شده بود و من که تشنه آشنا شدن با رشته های جدید بودم، تحقیق و ارائه مختصری درباره فلسفه علم ارائه دادم. آرزوی فلسفه علم خواندن در یکی از بهترین دانشگاه های کشور رفت در لیست بلند و بالای آرزوها؛ اما باز هم تا رسیدن به رشته ای که این روح پرطلاطم را آرام کند راه کمی مانده بود و در این نیمه راه، کتاب «عقل و اعتقاد دینی» دستم را گرفت.

یک ترم مانده به اتمام کارشناسی برای شرکت در کنکور کارشناسی ارشد یکی از دانشگاه های غیردولتی ثبت نام کردم. هر چه رشته ها را بررسی کردم دیدم فقط یکی از آنها در واحدهای درسی شان دو واحد فلسفه علم دارند و به عشق همان دو واحد آن رشته را ثبت نام کردم. برای آزمون ورودی باید کتاب «عقل و اعتقاد دینی» را می خواندیم. حیف است درباره کتابی که به نوعی اصل و اساس یکی از گرایش های مهم فلسفه است نصفه و نیمه بنویسم. سرتان را درد نیاورم. کتاب را خواندم و شد آنچه باید می شد. به صفحه آخر کتاب که رسیدم فقط یک کلمه برای توصیف حس و حالم کافی بود: «خودشه!»

«فلسفه دین» دقیقا همان رشته ای بود که سال ها به دنبالش می گشتم. انگار که توانسته بودم از میان تلی از رشته های گوناگون، آنچه روح و روانم طلب می کند را بیرون بکشم و بقیه رشته ها را در این رشته حل کنم. اطمینان بالایی که از انتخاب این رشته برایم بدست آمد باعث شد در انتخاب گرایش فلسفه در مقطع دکتری هم اصلا شک و تردیدی به دل راه ندهم و با همان شوق و علاقه، فلسفه دین را ادامه بدهم.

فلسفه دین چیست؟

فلسفه دین، یک رشته ی میان رشته ای محسوب می شود. یعنی اگر با زبان فلسفی بخواهیم بگوییم، وجودش عرضی است نه ذاتی. روی رشته ی دیگری سوار شده تا بتواند خودش را نشان بدهد و برخلاف تصوری که عموم از این عنوان دارند با رشته فلسفه اسلامی زمین تا آسمان متفاوت است. مبنای رشته فلسفه دین، فلسفه غرب است که تاریخش برمیگردد به دوران پیشاسقراطیان و چه بسا پیش از آن، از لحظه نخستی که بشر شروع به اندیشیدن کرد. اما به طور رسمی و کلاسیک بخواهیم نگاه کنیم تاریخ فلسفه از زمانی که به رشته تحریر درآمده قابل مطالعه است. 

به زبان ساده، رشته فلسفه دین، موضوعات دینی را از میان مباحث گوناگون فلسفه غرب بیرون می کشد و دیدگاه های خداباورانه یا الحادی مکاتب و اندیشمندان را بیان می کند. فلسفه دین، نوعی نگاه برون دینی به مقوله ی دین (که تعریف دین هم بحث مفصلی است) دارد و از این جهت با علم کلام که با مقدماتی پذیرفته شده در دین شروع می کند بسیار متفاوت است. البته رشته تقریبا نوظهوری هم به نام کلام جدید رواج یافته که بعضی آن را همطراز فلسفه دین می دانند؛ اما سبقه کلامی و غلبه نگاه درون دینی باعث می شود مرزی میان فلسفه دین و کلام شکل بگیرد. فلسفه دین، دیدگاه های مخالف و موافق در باب اثبات وجود و صفات خدا، رابطه علم و دین، کثرت گرایی دینی، مسئله شر، معنای زندگی، زبان دین، تجربه دینی، دین و اخلاق و … را بیان می کند و نباید انتظار داشته باشیم که خروجی این بحث ها همیشه منجر به اعتقاد بیشتر به خدای ادیان توحیدی شود! گرچه رشته فلسفه دین در بستر دین مسیحیت شکل گرفته، اما ناظر به ادیان گوناگون هست و در تلاش است که با روشی عقلی و استدلالی آموزه های این ادیان و تفکرات اندیشمندان و فیلسوفان غربی در موضوعات دینی را مورد بحث و بررسی قرار دهد. 

خلاصه که دنیایی است برای خودش. به امید خدا بیشتر نوشته های این وبلاگ از این به بعد وقف فلسفه دین خواهد بود.

اشتراک گذاری این مطلب!

به وقت سیدنی

نوشته شده توسط عین. کاف در 1395/07/16  •  6 نظر »

یک روز جمعه هست و هزار درسِ نخوانده. سری به دو سه تا از شبکه های اجتماعی می زنم تا بروم سر وقت مقاله فرصت گذشته ترم قبلم. می بینم فاطمه لینک یک سایت را فرستاده و درباره زمان پخش زنده مراسم شب های محرم می پرسد. طبق معمول اکثر هیئت ها احتمال می دهم بعد از نماز مغرب و عشاء باشد. می گویم اینجا تقریبا ساعت هفت شب می شود، آنجا چطور؟ می گوید به وقت سیدنی سه صبح است ولی اشکالی ندارد. فارسی را در حد سه چهار کلمه سلام، خداحافظ، خوب و ممنون با فونت انگلیسی می داند. نشده تا حالا عکسی از حرم حضرت معصومه، جمکران یا حوزه علمیه بگذارم و ابراز تمایلش برای زندگی همیشگی در قم را به گوشم نرساند. بعضی وقت ها فکر می کنم این عکس های روزمره من چقدر می تواند برایش حسرت برانگیز باشد. تشکر می کند و خداحافظی. می روم سایتی که لینک داده را دوباره می گردم تا نکند ساعتش را اشتباه گفته باشم و همینطور هم شد. ساعت جدید را که می فهمم و می گویم می گوید به ساعت خواب و بیداری ش نمی خورد. از من می خواهد در سایت های دیگر بگردم تا پخش زنده مراسم شب های محرم در یکی از اماکن مذهبی قم را برایش پیدا کنم. فاطمه ی سی و چند ساله اصالتا اهل لبنان است ولی با خانواده اش در استرالیا زندگی می کند. پیش از این فکر می کردم اگر کسی زبان عربی و انگلیسی را تا این حد مسلط باشد دیگر در جستجوی سایت های اینترنتی چیزی کم نمی آورد. اما حالا منِ فارسی زبان شده ام عصای دستش تا خودش را به حال و هوای معنوی قم پیوند دهد.

چند لینک مرتبط برایش پیدا می کنم و می فرستم اما هر کدام به دلیلی کار نمی کند. تصویری از کانال های تلگرامی مذهبی فارسی زبانی که عضو است را برایم می فرستد. نمی دانم شاید می خواهد با همین مداحی و روضه ها فارسی یاد بگیرد. دوباره برای اطمینان یادآور می شوم که همه اینها فارسی هستند ها. به کارت می آید؟ حکما می آید.

آخرش لینک دندان گیری پیدا نمی کنیم. خیلی سایت ها حتی نسخه انگلیسی زبان هم نداشتند و با چپ و راست آدرس می دادم که فلان لینک این کار را می کند. البته ناگفته نماند، اینطور نیست که مسلمان های غیرفارسی زبان از قلم افتاده باشند. در فلان سایت تماما فارسی که بروی و نشانگر ماوس را روی لینک نذورات و هدایا نگه داری، منوی کشویی اهدای نذورات به زبان های مختلف برای مخاطب باز می شود و اجازه ملوکانه می دهیم حداقل بتوانند نذر و نذورات خود را بجا بیاورد. مبالغی که به گفته شاهدان عینی به علت تفاوت ارزش پول در کشورهای مختلف، اغلب بیشتر از مبالغ نذری به ریال و تومان خودمان است. اما اگر دلشان کشیده باشد سوگواری های محرمی ما را حتی به همان زبان فارسی نگاه کنند، هیچ راهنما و لینکی دستشان را نمی گیرد.

طفلک اما گله و شکایتی نکرد. گفت دو ماه دیگر سفری به ایران خواهد داشت ان شاالله. دعا کرد بتواند یک بار روز عاشورا را در شهر قم تجربه کند. 

اشتراک گذاری این مطلب!

خرده تجاربِ بعدا بدرد بخور

نوشته شده توسط عین. کاف در 1395/07/09  •  5 نظر »

روز دوم همایش نرسیدم نماز و ناهار را در وقت فضیلتشان به جا بیاورم. وضو هم ساختم؛ اما فرصت ادا پیدا نشد. غذا را همان دم آخر که داشتم می رفتم خانم بیگدلی پیغام رساندند بروم از اتاقشان بگیرم. همیشه وقت سرشلوغی غذاخوردنم از درجه اولویت ساقط می شود و دوباره به معجزه  انگیزه، و این قابلیت خاصِ درجه بندی نیازهای انسانی ایمان می آورم.

حدود ساعت سه و چهار که رسیدم منزل هنوز سروصدای بچه ها توی گوشم بود. در همان طی مسیر از دم در تا اتاق، خلاصه اخبار همایش را برای مادری که دو روز کاملا بی خبرش گذاشته بودم توضیح دادم و روی تخت ولو شدم. رسیدم به چالش همیشگی که آیا باید نماز را زودتر خواند یا با کمی استراحت و تقویب قوای جسمی، بعدا نمازی با حضور قلب بیشتر بجا آورد.

-        همایش ده سال پیش رو یادته؟!

پرسش مامان، از دور اما واضح، چرت فکرم را پاره کرد. ده سال پیش؟ کدام شهر بودیم؟ کدام مقطع تحصیلی؟ چکار می کردم توی آن همایش؟

-        یادته توی همایش مبینا مجری شده بودی؟

از توی خاطرات ریز و درشت همه این سالها، پرونده های همایش مبینا را بیرون می کشم. در شهر شیراز برگزار شده بود؛ اما خودمان ساکن قم بودیم آن وقت. همان سالهایی که علاوه بر درس حوزه و دانشگاه، پادویی کار فرهنگی برای هزار جا داشتم. اکثرا هم کارهای ناتمامی که بیشتر کنجکاوی م را پاسخ می داد تا اینکه دردی را دوا کند یا ادامه شان دهم. هر کدام خرده تجربه ای به کوله بار این مدل کارها افزودند. مبینا، همایشی بود برای دختران دانشجوی دانشگاه شیراز و من با موسسه ای که مسئول برگزاری همایش بود همکاری نصفه نیمه ای داشتم. شب شروع همایش خبر بهمان رسید که مجری هماهنگ شده، نمی تواند تشریفش را بیاورد. در به در بین دوستان و آشنایان دنبال مجری گشتیم و گشتیم، تا آخر که دیدیم چاره ای نیست. یکی مان باید داوطلبانه روی مین می رفتیم و قرعه به نام من افتاد. از مجری بودن فقط مقنعه کرپ آبی رنگی که می پوشیدم و به گفته همکلاسی ها همراه با عینک بدون فریمی که آن روزها می زدم و کمی شبیه مجری وقت اخبار بیست و سی می شدم را به ارث برده بودم و به پشتوانه همین ارث عظیم! پذیرفتم. همان اواخر شب سرچی زدم و چند متن ادبی و جمله های روتین مجری واری از اینترنت پیدا کردم و توی سررسید یادداشت کردم تا دست خالی نباشم. خودِ کم حرف درونگرایم را می شناختم که مالِ این کارها نیستم. بعضی ها مجری گری، سخنوری و متکلم وحده بودن توی خونشان است؛ من اما فوق تخصص شنوندگی داشتم و عادت داشتم بیشتر حرف هایم را به دل کاغذ و صفحه ورد کامیپوتر بسپرم.

روز موعود فرا رسید. حدود صد جفت چشم به من خیره بودند تا روی سن بروم و کلامی را آغاز کنم. خوب یادم هست که انگار زمین و زمان از ضربان قلبم می لرزید. دستم را به میکروفن روی تریبون گرفتم تا روشنش کنم. انگشتانم به وضوح می لرزیدند و طبیعتا این ویبره ذاتی حاصل از تجربه نخست، به صدای نداشته م هم منتقل شد. تا دهان باز کردم مغزم خاموش شد. هیچ نفهمیدم چه گفتم و چطور گذشت. اولین بار بود که در سالن بزرگی  صدای خودم را از پشت بلندگوها می شنیدم. انگار که بین دو قله کوه ایستاده بودم، هر جمله که می گفتم پژواک صدایم توی گوشم وزوز می کرد و آزار می داد. بیشتر از اینکه حواسم به جمله بندی باشد، داشتم صدای نخراشیده خودم را گوش می دادم و از اینکه این کار را قبول کرده م توی دل اظهار ندامت می کردم.

هر طور که بود گذشت. در حد همان رفع نیازی که لازم بود. توی آن چند روز هیچ مهارتی به من اضافه نشد، فقط با دقت بیشتری حرف های خودم را گوش می دادم و با خودم عهد می بستم تا عمر دارم، دیگر از این جور کارهای یکدفعه ای که علاقه و استعدادش را ندارم قبول نکنم. نمیدانم آن وقتی که بین برنامه و موقع سخنرانی فلان دکتر، روی صندلی های آخر سالن با خوش خیالی خوابم برده بود و بعد که باید برنامه بعدی را اعلام می کردم، یک نفر شانه هایم را تکان داد تا با چشمان خواب آلود و صدای گرفته تر از همیشه روی سِن بروم، چه فکری پیش خودم کرده بودم. شاید تصورم این بود من که حالا پیش عام و خاص ضایع شده ام، حالا صدای کمی گرفته تر و هوش و حواس پرت تر چه فرقی می کند!

تازه منظور مامان را گرفتم. همایش تمام شده و هرکسی به خانه و کاشانه ای برگشته، ولی من تازه یادم افتاده و برایم سوال شده که چرا در این همایش که دقایقی صحبت کردم اصلا استرس و اضطرابی از جنس ده سال پیش نداشتم؟ چرا اصلا به این موضوع فکر نکرده بودم که ممکن است دچار همان حساسیت پژواک صدا و لرزش انگشتان و به لرزه در آمدن زمین و زمان بشوم؟ حتی فکر می کنم زیادی راحت و صمیمی بودم! چه خوب است که آن پادویی های بی جیره مواجیب گذشته و از سرگذراندن اولین ها، ممکن است و اینطور شده که الان بکارم بیاید. خدا را شکر اتلاف وقت نبوده.

-        بله یادمه!

-        دیدی چقدر خوب بود که تجربه پیدا کردی؟

 

اشتراک گذاری این مطلب!

1 2 4

 
 
مسابقه راوی مهر