موضوع: "عین.کاف"

خرده تجاربِ بعدا بدرد بخور

نوشته شده توسط عین. کاف در 1395/07/09  •  5 نظر »

روز دوم همایش نرسیدم نماز و ناهار را در وقت فضیلتشان به جا بیاورم. وضو هم ساختم؛ اما فرصت ادا پیدا نشد. غذا را همان دم آخر که داشتم می رفتم خانم بیگدلی پیغام رساندند بروم از اتاقشان بگیرم. همیشه وقت سرشلوغی غذاخوردنم از درجه اولویت ساقط می شود و دوباره به معجزه  انگیزه، و این قابلیت خاصِ درجه بندی نیازهای انسانی ایمان می آورم.

حدود ساعت سه و چهار که رسیدم منزل هنوز سروصدای بچه ها توی گوشم بود. در همان طی مسیر از دم در تا اتاق، خلاصه اخبار همایش را برای مادری که دو روز کاملا بی خبرش گذاشته بودم توضیح دادم و روی تخت ولو شدم. رسیدم به چالش همیشگی که آیا باید نماز را زودتر خواند یا با کمی استراحت و تقویب قوای جسمی، بعدا نمازی با حضور قلب بیشتر بجا آورد.

-        همایش ده سال پیش رو یادته؟!

پرسش مامان، از دور اما واضح، چرت فکرم را پاره کرد. ده سال پیش؟ کدام شهر بودیم؟ کدام مقطع تحصیلی؟ چکار می کردم توی آن همایش؟

-        یادته توی همایش مبینا مجری شده بودی؟

از توی خاطرات ریز و درشت همه این سالها، پرونده های همایش مبینا را بیرون می کشم. در شهر شیراز برگزار شده بود؛ اما خودمان ساکن قم بودیم آن وقت. همان سالهایی که علاوه بر درس حوزه و دانشگاه، پادویی کار فرهنگی برای هزار جا داشتم. اکثرا هم کارهای ناتمامی که بیشتر کنجکاوی م را پاسخ می داد تا اینکه دردی را دوا کند یا ادامه شان دهم. هر کدام خرده تجربه ای به کوله بار این مدل کارها افزودند. مبینا، همایشی بود برای دختران دانشجوی دانشگاه شیراز و من با موسسه ای که مسئول برگزاری همایش بود همکاری نصفه نیمه ای داشتم. شب شروع همایش خبر بهمان رسید که مجری هماهنگ شده، نمی تواند تشریفش را بیاورد. در به در بین دوستان و آشنایان دنبال مجری گشتیم و گشتیم، تا آخر که دیدیم چاره ای نیست. یکی مان باید داوطلبانه روی مین می رفتیم و قرعه به نام من افتاد. از مجری بودن فقط مقنعه کرپ آبی رنگی که می پوشیدم و به گفته همکلاسی ها همراه با عینک بدون فریمی که آن روزها می زدم و کمی شبیه مجری وقت اخبار بیست و سی می شدم را به ارث برده بودم و به پشتوانه همین ارث عظیم! پذیرفتم. همان اواخر شب سرچی زدم و چند متن ادبی و جمله های روتین مجری واری از اینترنت پیدا کردم و توی سررسید یادداشت کردم تا دست خالی نباشم. خودِ کم حرف درونگرایم را می شناختم که مالِ این کارها نیستم. بعضی ها مجری گری، سخنوری و متکلم وحده بودن توی خونشان است؛ من اما فوق تخصص شنوندگی داشتم و عادت داشتم بیشتر حرف هایم را به دل کاغذ و صفحه ورد کامیپوتر بسپرم.

روز موعود فرا رسید. حدود صد جفت چشم به من خیره بودند تا روی سن بروم و کلامی را آغاز کنم. خوب یادم هست که انگار زمین و زمان از ضربان قلبم می لرزید. دستم را به میکروفن روی تریبون گرفتم تا روشنش کنم. انگشتانم به وضوح می لرزیدند و طبیعتا این ویبره ذاتی حاصل از تجربه نخست، به صدای نداشته م هم منتقل شد. تا دهان باز کردم مغزم خاموش شد. هیچ نفهمیدم چه گفتم و چطور گذشت. اولین بار بود که در سالن بزرگی  صدای خودم را از پشت بلندگوها می شنیدم. انگار که بین دو قله کوه ایستاده بودم، هر جمله که می گفتم پژواک صدایم توی گوشم وزوز می کرد و آزار می داد. بیشتر از اینکه حواسم به جمله بندی باشد، داشتم صدای نخراشیده خودم را گوش می دادم و از اینکه این کار را قبول کرده م توی دل اظهار ندامت می کردم.

هر طور که بود گذشت. در حد همان رفع نیازی که لازم بود. توی آن چند روز هیچ مهارتی به من اضافه نشد، فقط با دقت بیشتری حرف های خودم را گوش می دادم و با خودم عهد می بستم تا عمر دارم، دیگر از این جور کارهای یکدفعه ای که علاقه و استعدادش را ندارم قبول نکنم. نمیدانم آن وقتی که بین برنامه و موقع سخنرانی فلان دکتر، روی صندلی های آخر سالن با خوش خیالی خوابم برده بود و بعد که باید برنامه بعدی را اعلام می کردم، یک نفر شانه هایم را تکان داد تا با چشمان خواب آلود و صدای گرفته تر از همیشه روی سِن بروم، چه فکری پیش خودم کرده بودم. شاید تصورم این بود من که حالا پیش عام و خاص ضایع شده ام، حالا صدای کمی گرفته تر و هوش و حواس پرت تر چه فرقی می کند!

تازه منظور مامان را گرفتم. همایش تمام شده و هرکسی به خانه و کاشانه ای برگشته، ولی من تازه یادم افتاده و برایم سوال شده که چرا در این همایش که دقایقی صحبت کردم اصلا استرس و اضطرابی از جنس ده سال پیش نداشتم؟ چرا اصلا به این موضوع فکر نکرده بودم که ممکن است دچار همان حساسیت پژواک صدا و لرزش انگشتان و به لرزه در آمدن زمین و زمان بشوم؟ حتی فکر می کنم زیادی راحت و صمیمی بودم! چه خوب است که آن پادویی های بی جیره مواجیب گذشته و از سرگذراندن اولین ها، ممکن است و اینطور شده که الان بکارم بیاید. خدا را شکر اتلاف وقت نبوده.

-        بله یادمه!

-        دیدی چقدر خوب بود که تجربه پیدا کردی؟

 

اشتراک گذاری این مطلب!

همسفر کاغذی

نوشته شده توسط عین. کاف در 1395/06/13  •  ارسال نظر »

چندین ماه وبلاگ ایرانیان خارج نشین را زیاد می خواندم. اینقدر که تصوری کلی از محیط زندگی شان و سبک زندگی به شیوه ی یک مهاجر دور از وطن در ذهنم نقش بسته بود. اینکه مدام در حال اثاث کشی بودند و باید دار و ندارشان را در چند چمدان جا می دادند. به نظرم شرایط خیلی سختی است دل کندن از همین خرت و پرت های معمولی که هر کدامشان یک دنیا خاطره هستند. وبلاگشان را که می خواندم می رفتم سر کمد و وسایلم و نقشه می ریختم اگر همین الان مجبور شوم برای همیشه از این خاک بروم و بگویند فقط به اندازه دو چمدان می توانی وسیله با خودت ببری چه چیزهایی را می بردم. لباس و باقی وسایل را می شد خلاصه کرد؛ مشکل فقط کتاب بود. کتاب هایی که ورود هر کدامشان به زندگی ام یک اتفاق زیبا بوده و حالا باید با بی رحمی تمام رهایشان می کردم. نشستم فکر کردم، چرتکه انداختم، دیدم راهی جز انتخاب نیست. روی بی رحم زندگی خودش را نشان داده و من باید زیرکانه با یک سنگ چندین گنجشک بزنم و چند کتابِ جان را برای همسفری از بین کتاب ها بُر بزنم. انتخاب بسیار سختی بود. می شد روی نرم افزار و کتاب های پی دی اف هم تا حدی حساب کرد؛ اما من با همین ورق و کاغذ خاطره داشتم. با همین پشه ای که روی جلد کتاب بود و در یک عصر بهاری کشتمش و بعد که کتاب را جلد گرفتم همانجا مومیایی شد و به تاریخ پیوست. با سال نشر کتاب و چروک قطره اشکم روی صفحاتش خاطره داشتم، با تاریخ زدن های حاشیه کتاب و اشعاری که ناگهانی به زبانم می آمدند.
چمدان اول را بسته ام. چمدان دوم اندازه چند کتاب فقط جای خالی دارد. آزانس دم در منتظر است و بوق ممتدش زنگ پایان وقت تصمیم است. مطمئنم آن روز یک غروب پاییزی سرد و نارنجی است که باد ملایمی برگ های طلایی را در هوا می پراکند. گوشه بلیط قطار از جیب پالتویم بیرون زده. انگشت اشاره ام را روی عطف کتاب ها می کشم و با دانه دانه ی آنها خداحافظی می کنم. در مرحله ی اول انتخاب، چند کتاب را کاندید می کنم و تا نصفه بیرون می کشم. یک قدم عقب می روم و نگاهی سرتاسری به قفسه کتابخانه می اندازم. راننده آزانس دیگر از ماشین پیاده شده و زنگ در را می زند. در مرحله دوم داوری، بالاخره چهار کتابی که قطعا از دوری شان دق می کنم را از قفسه بیرون می کشم و با عزت و احترام توی چمدان می گذارم. چهار کتابی که آشنایی م با هر کدام قصه مفصلی دارد و فصل جدیدی در زندگی ام گشوده اند.
راهی سرنوشت می شوم…

اشتراک گذاری این مطلب!