موضوع: "دین و زندگی"

مالزی از نگاه یک خانم طلبه. قسمت اول

نوشته شده توسط عین. کاف در 1396/04/18  •  12 نظر »

به وقت آخرین اذان ظهر ماه مبارک خبر رسید که جایزه روزه داری، اداره پنج روز تعطیل است. پیش خودم گفتم چه خوش به سعادت آنهایی که از قبل برنامه سفر چیده بودند. اذان مغرب در فرودگاه امام خمینی، خودم را می دیدم که کارت پرواز در دست و عوارض خروج پرداخت کرده، دنبال جرعه آبی بودم تا روزه­ ام را باز کنم. این منِ خسته درونم گریخته بود از روزمرگی هایش.

سفر قبلی که مشرف شدم مالزی فقط از دو هفته قبل در به در دنبال مانتوی بلند و گشاد و خنکی بودیم که حجابش کامل باشد. این بار تمام برنامه ریزی سفر، از جرقه رفتن به هر قیمتی و «به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم» تا ریختن چند تکه رخت و لباس در چمدان، خرید بلیط و رزرو هتل، چهار ساعت بیشتر نکشید. خسته بودم. اینقدر که رفتن مهم بود، مقصد نبود. حتی شوخی به خانواده گفتم من به هر حال چمدان پیچیده می روم فرودگاه و با اولین پرواز، پر می کشم به جایی که نگاهم به در و دیوار نخورد، که استرس و نگرانی از زمین و آسمان نبارد و به جای خاکستری آسفالت و آسمان دودی، سبز چمنی و آبی نیلی ببینم. در مقابل بهت مادر، تعجب پدر، سکوت خواهر و گفتگویی که می خواست کشف کند این دختر به کدام یک از ما رفته که اینطور دارد از خودش و همه چیز فرار می کند، چمدان پیچیدم و خداحافظ.

تا وقتی هنوز اولین هایی برای تجربه در چنته داری، می شود به متفاوت بودن آینده امید بست. اولین باری که اینترنتی بلیط پرواز خارجی خریدم، تنها به فرودگاه امام رفتم، از روی دستور العمل جناب برادری که جابجای فرودگاه را حفظ شده، کارت پرواز گرفتم، چمدانم را مهر و موم کردم، عوارض خروج پرداخت کردم و گذرنامه ام را مهر. و من سرخوش از آغاز شیرینی که یک جا این همه اولینِ تجربه نشده را ریخت توی دامنم.

از وقتی پا گذاشتم توی فرودگاه حس اقلیت دینی داشتم. پرواز مکه و کربلایی نبود که زائر دیده شوم. ناخودآگاهم چشم می گرداند و چادری های سالن را می شمرد. اگر مدل حجاب و آرایش نداشتنش به من نزدیک بود، فاتحانه به هم رزم خیالی­م لبخندی تحویل می دادم. هر چه گیت ها را جلوتر می رفتیم چادری ها کمتر می شدند، دکمه های مانتو بازتر و شال و روسری ها لغزنده تر. قدیمها در عالم بچگی که وصف بی حجابی ایرانیان را در سفرهای خارجی شنیده بودم، خیال می کردم به محض اینکه پایشان از خط مرز عبور کند، با شرم و حیا روسری را عقب می دهند و بعد می روند در کشور غریبه، بین جمعیت نامسلمان خودشان را گم و گور می کنند. اما شرم و حیایی در کار نبود و نیست. حتی منتظر عبور از مرز هم نمی مانند. سیاهی چادرم و بی تفاوتی م به نگاه های متعجب بقیه، آنقدر بینمان فاصله انداخته که نمی شود بروم دوستانه سر صحبت را باز کنم. یکی به خودم می زنم یکی به دیگری. طفلی ها حجاب سنگینی می کند روی سرشان. باور و اعتقاد را که نمی شود با قانون و تهدید توی سر مردم چپاند. دلم می خواهد زُل بزنم توی چشم یکی شان و بپرسم «خب؟» با روسری برداشتن مشکلتان حل می شود؟ نه؟ دو وجب آستین و پاچه شلوار هم کوتاه بیاییم. کم است؟ آخرش کجاست؟ پای عواقبش هم می ایستی؟

در صندلی کنار پنجره جاگیر می شوم. موهای خرمایی بلند خانم جوان ردیف جلویی از فاصله بین صندلی و پنجره خودنمایی می کند. دلم میخواهد فکر کنم شال هرچند باریکی سرش انداخته و فقط این رشته مو تاب مستوری نداشته. دو خانم چادری  هم سفرمان هستند که وقتی پایمان به کوالالامپور می رسد می شود یک نفر. برای حال روسری های دختران دعا می کنم. یکی یکی مثل سربازان تیر خورده سُر می خورند و توی کیف های دستی چپانده می شوند. پرِ چادرم را محکم­تر می چسبم. وقت دل کندن از زمین است.

ادامه دارد…

اشتراک گذاری این مطلب!

اربعین رازآلود امام

نوشته شده توسط عین. کاف در 1396/03/14  •  5 نظر »

حجم و وزن زیاد و جلد سفت و محکم کتاب، حس درست و حسابی بودن به ما می ­داد. اینکه نمی­شد کتاب را بغل بزنی و در هر مهمانی و مجلسی چند صفحه از آن را مطالعه کنی، باعث می ­شد خواندنش آداب داشته باشد. با سلام و صلوات کتاب را از از قفسه بیرون بکشی، اگر چند روزی گذشته باشد غبار رویش را با دست پاک کنی و با نوک انگشتانت آخرین صفحه­ای که خوانده بودی را باز کنی.

پیش از آنکه «اربعین حدیث» امام خمینی را از نزدیک ببینم، تصوری مشابه همان کتاب­ های چهل حدیث معمولی که در موضوعات مختلف نوشته شده از آن داشتم. چند ترم قبل از آن وصیت نامه سیاسی-الاهی امام خمینی را به عنوان یک واحد درسی گذارنده بودیم و وصیت­ نامه­ ای، که برای اولین بار فهمیدم می­ شود در قالب وصیت نامه اندازه یک کتاب حرف برای گفتن داشت، تا حدی شخصیت اجتماعی-سیاسی امام را در ذهنم شکل داده بود. آیه و حدیث هم که خوراک ما بود در حوزه، و تلفیق چهل حدیث نویسی شخصیتی که تا حدودی –فکر می­کردم- می ­شناختم به نظرم عجیب نمی­ آمد.

شوک اول حجم کتاب بود. مگر چهل حدیثِ گیرم ده خطی چقدر می­ تواند شرح و تفسیر داشته باشد؟ اصلا امام کی فرصت کرده ­اند اینها را بنویسند؟ کدام شب و نیمه ­شبی بین تاریخ مبارزات و سخنرانی ­ها، در سندیت این احادیث تحقیق کرده، حاشیه زده و نوشته و بازنویسی کرده؟ البته به حکم مامور به نمره و امتحان بودن، وقتی فهمیدیم سرفصل درسی ما فقط تا پایان حدیث یازدهم هست، شوکمان کمی فروکش کرد، نفس راحتی کشیدیم، بسم اللهی گفتیم و مطالعه را آغازیدیم.

اما تا امروز و همین لحظه که حدود شش سال از گذراندن آن واحد درسی می­گذرد، شوک دوم به قوت خود پابرجاست. همان علتی که، برخلاف تصمیم اولیه­ م در صفحات آغازین کتاب که به یازده حدیث بسنده نکنم و در فرصت مناسبی تا پایان چهل حدیث بخوانم، باعث شد دیگر دست به آن کتاب نبرم. از آن سال تا کنون هر وقت بین سایر طلبه­ ها یا در جمع ­های دیگری صحبت از این واحد درسی شده، سعی کرده ­ام حسم را نسبت به این کتاب با بقیه در میان بگذارم و ببینم آیا بقیه هم بعد از کلنجار رفتن با خط به خط یازده حدیث اول، همین حس را داشته­ اند یا خیر. پاسخ اکثرا مثبت بود.

امامی که تا آن روز از رسانه­ ها و مطالعات پراکنده شخصی شناخته بودم امامی با غلبه چهره سیاسی بود. ولی گلچین احادیث و مخصوصا شرح و تفصیل آنها کاملا در وادی معنویات و عرفان سیر می­ کرد. روح لطیف و قلم شیوایی پشت کلمه به کلمه اربعین بود که اشتیاقم را برای ادامه مطالعه بیشتر می­ کرد. هر صفحه که پیش می­رفتم حس می­ کردم چندان هم حرف جدیدی برای گفتن ندارد و تکرار همان مباحث تزکیه نفس، خلوص نیت و خداشناسی است که در ادبیات و الاهیات عرفانی می­ شنویم؛ اما در عین حال کشش و جذبه کتاب آنقدر بالا بود که مرا به خواندن صفحات بعد و بعدتر کنجکاو می­کرد. از حدیث دوم به بعد شور و دلهره ­ای در دلم افتاد. چند صفحه که می­خواندم کتاب را می ­بستم و می ­گفتم: «با این حساب، حتما جای من در قعر جهنم است!» کف ه­ی «خوف» بر روح و روانم غلبه می ­کرد. زیر چشمی نگاهی به صفحه بعد می­ انداختم و باز هم کنجکاو می ­شدم. «رجا»ی روشنی که بر قلبم طلوع می­ کرد، باعث می­ شد دوباره چند صفحه پیش بروم. اما دوباره ترس و هیچ ­انگاشتن همه اعمال و نیات کل زندگی­م پیش جسمم مجسم می­ شد، محکم­تر کتاب را به هم می­ک وبیدم و می­ گفتم دین که نباید اینقدرها هم سخت باشد! نمی­دانم چه سری در اربعین امام بود که توانستم بالاخره تا حدیث یازدهم بخوانم. اما همین درگیری خوف و رجای روحم با خط به خط کتاب، و در واقع ظرفیت پایینم، باعث شد حسرت رسیدن به حدیث چهلم تا امروز بر دلم بماند.

بعد از مطالعه اربعین حدیث امام، دیگر به کل فراموشم شده بود این نویسنده رقیق القلبی که خودش را بنده ضعیف گنهکاری پیش معبودش می­ داند و آنقدر روی ریزترین تمایلات نفسانی هم حساس است که با موشکافی دستشان را رو می­کند، همان امامی است که انقلابی به پا کرده و تاریخ کشور و چه بسا جهانی را تغییر داده. و اگر همین امام دوست داشتنی عارف مسلکم نبود، شاید انقلابی هم نبود.

اشتراک گذاری این مطلب!

به وقت سیدنی

نوشته شده توسط عین. کاف در 1395/07/16  •  6 نظر »

یک روز جمعه هست و هزار درسِ نخوانده. سری به دو سه تا از شبکه های اجتماعی می زنم تا بروم سر وقت مقاله فرصت گذشته ترم قبلم. می بینم فاطمه لینک یک سایت را فرستاده و درباره زمان پخش زنده مراسم شب های محرم می پرسد. طبق معمول اکثر هیئت ها احتمال می دهم بعد از نماز مغرب و عشاء باشد. می گویم اینجا تقریبا ساعت هفت شب می شود، آنجا چطور؟ می گوید به وقت سیدنی سه صبح است ولی اشکالی ندارد. فارسی را در حد سه چهار کلمه سلام، خداحافظ، خوب و ممنون با فونت انگلیسی می داند. نشده تا حالا عکسی از حرم حضرت معصومه، جمکران یا حوزه علمیه بگذارم و ابراز تمایلش برای زندگی همیشگی در قم را به گوشم نرساند. بعضی وقت ها فکر می کنم این عکس های روزمره من چقدر می تواند برایش حسرت برانگیز باشد. تشکر می کند و خداحافظی. می روم سایتی که لینک داده را دوباره می گردم تا نکند ساعتش را اشتباه گفته باشم و همینطور هم شد. ساعت جدید را که می فهمم و می گویم می گوید به ساعت خواب و بیداری ش نمی خورد. از من می خواهد در سایت های دیگر بگردم تا پخش زنده مراسم شب های محرم در یکی از اماکن مذهبی قم را برایش پیدا کنم. فاطمه ی سی و چند ساله اصالتا اهل لبنان است ولی با خانواده اش در استرالیا زندگی می کند. پیش از این فکر می کردم اگر کسی زبان عربی و انگلیسی را تا این حد مسلط باشد دیگر در جستجوی سایت های اینترنتی چیزی کم نمی آورد. اما حالا منِ فارسی زبان شده ام عصای دستش تا خودش را به حال و هوای معنوی قم پیوند دهد.

چند لینک مرتبط برایش پیدا می کنم و می فرستم اما هر کدام به دلیلی کار نمی کند. تصویری از کانال های تلگرامی مذهبی فارسی زبانی که عضو است را برایم می فرستد. نمی دانم شاید می خواهد با همین مداحی و روضه ها فارسی یاد بگیرد. دوباره برای اطمینان یادآور می شوم که همه اینها فارسی هستند ها. به کارت می آید؟ حکما می آید.

آخرش لینک دندان گیری پیدا نمی کنیم. خیلی سایت ها حتی نسخه انگلیسی زبان هم نداشتند و با چپ و راست آدرس می دادم که فلان لینک این کار را می کند. البته ناگفته نماند، اینطور نیست که مسلمان های غیرفارسی زبان از قلم افتاده باشند. در فلان سایت تماما فارسی که بروی و نشانگر ماوس را روی لینک نذورات و هدایا نگه داری، منوی کشویی اهدای نذورات به زبان های مختلف برای مخاطب باز می شود و اجازه ملوکانه می دهیم حداقل بتوانند نذر و نذورات خود را بجا بیاورد. مبالغی که به گفته شاهدان عینی به علت تفاوت ارزش پول در کشورهای مختلف، اغلب بیشتر از مبالغ نذری به ریال و تومان خودمان است. اما اگر دلشان کشیده باشد سوگواری های محرمی ما را حتی به همان زبان فارسی نگاه کنند، هیچ راهنما و لینکی دستشان را نمی گیرد.

طفلک اما گله و شکایتی نکرد. گفت دو ماه دیگر سفری به ایران خواهد داشت ان شاالله. دعا کرد بتواند یک بار روز عاشورا را در شهر قم تجربه کند. 

اشتراک گذاری این مطلب!

آسانسور دنیای زنانه

نوشته شده توسط عین. کاف در 1395/07/02  •  5 نظر »

روز اولی که وارد ساختمان شدم سعی کردم چشمانم چند قدم جلوتر از خودم حرکت کند تا مثل افراد گیج و تازه وارد به نظر نرسم. مقصدم طبقه پنجم بود. فوری با یک نگاه، آسانسوری را در سمت چپ شناسایی کردم و فرمان را به طرف آن چرخاندم. یکی دو بار دیگر هم از همان آسانسور همیشه خلوت استفاده کردم و برایم جالب بود اینجا کمتر کسی را در حال رفت و آمد می بینی. هرکس سرش به کار خودش است و توی اتاقش خزیده. دفعه سوم که به طرف آسانسور رفتم بالاخره با چالشی که انتظارش را داشتم و همان تزاحم انتظار یک آقا و خانم برای آسانسور بود مواجه شدم. تازه آنجا بود که فهمیدم آن آسانسور مخصوص آقایان است و لذا با اکراه به سمت آسانسور خانم ها هدایت شدم. قبلا در حوزه مان دیده بودم آسانسور مشترکی باشد و کاغذ زده باشند که در صورت حضور اساتید آقا، حق تقدم استفاده از آسانسور با آنهاست و انگار نه انگار که اینهمه خانم کمردرد و پادردی در جامعه داریم. اینجا هم فقط یک آسانسور سهم خانم ها شده بود و با پیش فرضی که از تفکیک و تقدم آسانسوری داشتم طبعا روح منتقد درونم شعله کشیده بود.در راستای همرنگی با جماعت من هم یاد گرفتم صبح به صبح روبروی آسانسور خواهران همراه با بقیه صف نیم دایره مانندی تشکیل بدهیم، سلام و صبح بخیر آهسته ای بگوییم و برای ورود از دری با عرض بیشتر از یک متر، مدام به همدیگر تعارف کنیم و یکی یکی وارد شویم، هرکس هم بخواهد در طبقات میانی پیاده شود طبق یکی از قوانین نانوشته ای که تمام زندگی مان را گرفته، زیر لب از نمی دانم کدام خطای ناکرده عذرخواهی می کند و از گوشه در پیاده می شود.

اما نکته جدیدش این بود که وقتی درِ آسانسور بسته می شد دنیا هم عوض می شد. همان خانوم های متشخص و متینی که تا چند دقیقه قبل بخش اعظم چهره شان پوشیده بود، انگار در انعکاس دیواره فلزی آسانسور شادی و نشاط صبحگاهی شان در هم ضرب می شد، رویی گشاده نشان می دادند و به گرمی روز جدیدی را آغاز می کردند. از منی که تازه وارد بودم اسم و نشانی  می پرسیدند و خوش آمد می گفتند. مهمان بازی و تعاملات واقعی انسانی از همان لحظه بسته شدن در آسانسور تازه آغاز می شد و دیگر به این فکر می کردم که ما طبقه اولی ها چقدر کمتر از طبقه چهارم و پنجمی ها خوشبختیم! چه زود مجبوریم از این جمع دوستانه خداحافظی کنیم. کودک درونم دلش می خواهد بی هدف دکمه آسانسور را بزند و بالا و پایین برود. کشف دنیای درون آدم ها از همان لحظه بسته شدن دنیای بیرون اتفاق می افتد و من هم که عاشق کشف و شهود عوالم درون خفی اطرافیانم هستم. خوب آسانسوری است این آسانسور ویژه خواهران، خوبــــــــ

 

اشتراک گذاری این مطلب!

دخترم غدیر

نوشته شده توسط عین. کاف در 1395/06/25  •  6 نظر »

بعضی روزها همان چند دقیقه ای که در مسیر محل کار تا منزل و برعکس، رادیو گوش می دهم نکته ای دارد که در طول روز چندین بار یادش می افتم. با احتساب آیت الکرسی ای که مادر مقیدم کرده اند قبل از راه افتادن بخوانم، کولری که چند دقیقه طول میکشد تا اتاقک ماشین را خنک کند، راننده های بی اعصابی که فقط بلدند سبقت بگیرند و بوق بزنند و گاهی حواس پرتی های خودم، زمان باقیمانده را می شود نکته یا خبر جدیدی شنید. 

امروز روحانی محترمی داشت درباره عید غدیر و نحوه بزرگداشت آن می گفت. این که سعی کنیم در حد وسع خودمان بین اهالی خانه و همسایه شیرینی و شربت پخش کنیم، جشن بگیریم، عیدی بدهیم، اگر می توانیم مسجد و مدرسه ای به نام «غدیر» بسازیم. حالا من پشت فرمان و سر پیچ، پرت شدم به عربستان، مکه، صحن مسجد الحرام و یک عصر نیمه گرم تابستانی. همان سفر اول عمره م در سال 83 که همسفر مادر بودم و یکی از پروژه های شخصی مان کنجکاوی درباره حجاب و فرهنگ زنان مسلمان دیگر کشورها شده بود. به هر کسی می رسیدیم و به هر زبانی که بلد بودیم سعی می کردیم ارتباط بگیریم. آن روز عصر روبروی کعبه نشسته بودیم و قرآن می خواندیم. خانم سیاه پوست بسیار زیبایی به همراه دختر سه چهار ساله اش هم سمت چپ من نشسته بود و مادر سمت راستم. دخترک با نشاط اما مودب بود. دوازده سال از آن روز گذشته، درست خاطرم نیست با چه زبانی حرف زدیم. گمانم عربی دست و پا شکسته ای بود که آن روزها می دانستم. فقط یک جمله بین من و آن خانم رد و بدل شد. پرسیدم اسم دخترت چیست؟ گفت: «غدیر». تعجب، شگفتی، شوق، ترس، همدلی و خیلی احساسات دیگر یکجا ریختند سرم. حدس قوی زدم که شیعه باشد. نگاهی به چپ و راست و وهابی های کلاه قرمز همیشه پرغضب کردم که آن دور و اطراف نباشند و حرفمان را نشنیده باشند. آرام در گوش مادر گفتم که اسم این دختر غدیر است. می دانم مادر هم با من هم نظر بود که اسم دخترک را تکرار نکرد اما چشمانش از شوق و تعجب برقی زد. هر چه باشد، اسم ممنوعه بود آنجا. اگر حکومت آن سرزمین، این اسم را خاطرش مانده بود که این همه مصیبت به وجود نمی آمد. دیگر فقط لبخند بود که بین من و آن خانم مومنه سیاه پوست رد و بدل می شد، بدون هیچ کلامی. نگاهم سراسر تحسین و تمجید بود. مادر یعنی این، مادر شیعه یعنی این، نامگذاری جهادی یعنی این. دلم می خواست دختری می داشتم به نام غدیر و در سفرهای بعدی وقتی دیگران دخترک بانمک را می دیدند و معنی اسمش را می پرسیدند، قصه فراموش شده غدیر را به همه می گفتم. برای زنده کردن اسم غدیر، می شود یک ریال هم هزینه نکرد.

اشتراک گذاری این مطلب!

از صحرای عرفات تا اتوبان قم-تهران

نوشته شده توسط عین. کاف در 1395/06/23  •  3 نظر »

راننده آژانس پرسید از داخل رودخانه بروم یا نه؟ پرسیدم  شلوغ است رودخانه؟

- شلوغ؟! رودخونه رو بسته ن.

رودخانه برای ما قم نشین ها، نهر پر آب خروشانی در کنار علفزاری سرسبز نیست. جا پای آسفالت شده ی رودخانه ی سابقی در مرکز شهر است که دقیقا از کنار حرم می گذرد و آن روز به خاطر برگزاری مراسم دعای عرفه مسیر ماشین رو (به گفته راننده) بسته شده بود. خیال کردم الان دیگر کل جمعیت قم و بلکه ایران برای دعا رفته اند، فقط این منم که باید دقیقا زمان برگزاری دعا توی جاده قم-تهران باشم و اصلا از کجا معلوم که ماشینی در حال مسافر زدن گیر بیاید. به هفتاد و دو تن که رسیدم طبق معمول راننده ها دورم حلقه زدند و با تکرار و تعارف اسم مقصدشان دنبال جذب مسافر بودند. حتی صبر نمی کنند از ماشین پیاده شوم. تا دارم با راننده آژانس حساب می کنم یکی شان در کناری م را باز می کند و می پرسد کرج؟! با اشاره سر می فهمانم که نه. می روم سمت ماشین های خطی زرد رنگی که مطمئن و شرکتی هستند ولی مشکلشان این است که دیر پر می شوند. می گویم آزادی. راننده ای می پرد جلو که بیا آزادی. می پرسم چند تا مسافر داری؟ یک مسافر خانم دارد که گفته دو نفر حساب می کند، و با حضور من، با سخاوتمندی تمام دو نفرش را به سه نفر ارتقا می دهد و بی معطلی راه می افتیم. تا اینجای سفر که شروع بی دردسری بود. می نشینم جلو، کمربند می بندم و مفاتیح گوشی را باز می کنم تا دعای امام حسین در روز عرفه را پیدا کنم. راننده کولر را زده و کم کم هوای داغ قم دارد جایش را به خنکای مصنوعی کولر می دهد. از آینه می بینم که خانمِ سه نفر در یک نفر، هندزفری سفیدی گذاشته داخل گوشش و راحت روی صندلی عقب لم داده. مانده ام چطور در این شرایط، در نیم متری یک نامحرم و توی بر و بیابان جاده و سرعت و سبقت ماشین ها، حال معنوی دعا پیدا کنم. شروع می کنم:

اَلْحَمْدُ لله الَّذى لَيْسَ لِقَضآئِهِ دافِعٌ…

راننده را نمی بینم. اما با گردن افکنده و چند درجه چرخش طبیعی چشم و وارسی خرت و پرت های اطراف دنده و فرمان می توانم حدس بزنم مرد میانسال ساده دلی است، احتمالا با سری نیمه طاس و کمی اضافه وزن، پوست صورتش اینقدر که توی جاده پشت فرمان نشسته آفتاب خورده و تیره شده و یکی از دندان هایش هم کمی سیاه است؛ اما چشمان مهربانی دارد حکما. چشمان مهربانش را از تعارف چایی که در همان سرعت صد و اندی برای خودش ریخته بود فهمیدم. به عوارضی قم که می رسیم پیچ رادیو را می چرخاند. زمزمه دعای عرفه توی تاکسی می پیچد. وسط های دعا هستند و دل خوش نمی کنم به آن، می گویم لابد حواسش نیست رادیو دارد دعا می خواند و کدام راننده ای حوصله می کند تمام اتوبانِ یکنواخت قم-تهران را دعا بشنود؟ یکی دو دقیقه که می گذرد صدای رادیو را بلند می کند. دعای عرفه را سالی یک بار می خوانیم و حفظ نیستم؛ اما حدس می زنم نیم ساعتی از دعای رادیو گذشته باشد. با سوز می خواند، به صحرای عرفات زیاد گریز می زند و هق هق گریه هاشان شنیدنی است. گوشهایم را تیز می کنم، راننده هم دارد زیر لب چیزهایی زمزمه می کند. به عبارات شناخته شده فرازها که می رسد بلندتر تکرار می کند؛ اما بقیه فرازها را تنها هم نوایی می کند. مجلس دعای عرفه ای در اتوبان راه انداخته که اصلا فکرش را هم نمی کردم. هر چه تند تند می خوانم باز هم به رادیو نمی رسم. ترجیح میدهم متن را خودم بخوانم و تنها سوز و گدازی در پس زمینه از آنها بشنوم. هر جا یا رب و یا الاهی دارد راننده دست راستش را از روی دنده شُل می کند و کمی رو به آسمان می گیرد. خیلی بهتر از من همراه آن دعا پیش رفته. حدس می زنم همان چشمان مهربانش بارانی هم شده باشد، کسی چه می داند.

مجتمع زیتون و مهتاب و تعاونی 57 و خیلی جاها را رد کرده ایم و به اواسط اتوبان رسیده ایم. ناله های دعاخوان های رادیو دیگر خیلی بالا گرفته. برایم سوال شده که آیا پخش مستقیم است یا از آرشیو خاک خورده شان این برنامه را بیرون کشیده اند. چند دقیقه ای مکث می کنم تا دعاهای آخر مراسمشان را بشنوم. راننده هم دست راستش را تا نزدیکی های فرمان بالا آورده و زیر لب آمین می گوید. دعا تمام می شود، فورا خانم مجری خوش صدایی روی خط می آید و التماس دعا دارد. در صدایش حُزن اندکی هم خوابیده. درباره مراسمی که پخش شد توضیح می دهد: «همراهان گرامی… مراسم دعای عرفه که هم اکنون به سمع شما رسید، سال گذشته در صحرای عرفات و توسط حاجیان ایرانی بیت الله الحرام برگزار شد که متاسفانه تعداد زیادی از آنها در روز عید قربان به لقاء الله پیوستند.»

در جا خشکم می زند. پس این همه سوز و گداز از دل صحرای عرفات بر می آمده. سرم را بلند می کنم. جاده ای بی انتها می بینم. تا چشم کار می کند روبرویم آسمانِ آبی است.

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

پای درس عرفه

نوشته شده توسط عین. کاف در 1395/06/21  •  3 نظر »

دیروز که داشتم کتاب «دعا از منظر مقام معظم رهبری» را ورق می زدم، نکات جالب و جدیدی به چشمم میخورد و هر کدام را که احساس می کردم حتما این قسمت زیباترین بخش بیانات است را با شماره صفحه واشاره کوتاهی یادداشت می کردم. بعد چند صفحه جلوتر می رفتم و به جمله ای برمی خوردم که به نظرم می رسید از قبلی هم نغض تر است. البته بعضی بیانات در چند جای کتاب و ذیل چند دسته بندی مختلف ذکر شده بود؛ اما باز هم از حلاوت کتاب چیزی کم نمی کرد.

چند سالی است خیلی به موضوع «دعا» علاقمند شده ام. اگر قبلا دعا را فقط یک فعل انفرادی و ارتباط درونی با خدا می دیدم که بیشتر وقت ها با تصویری از مادربزرگ چادر به سری که مفاتیح سنگین ورق ورق شده ای را در دست دارد تداعی می شد؛ این روزها معنای دعا برایم بسیار وسیع تر از تکرار زبانی یک ذکر و احیانا توجه به معانی زیرنویس آن است. حتی در همان بُعد فردی، دعا غیر از عرض حاجت به درگاه خدا، اثرات روانشناختی بسیاری دارد. اینکه به یک جایی، یک موجود بی نهایتی امید بسته ایم و با او حرف می زنیم آدم را سرپا نگه می دارد. آدمی به امید زنده است و با تکلم، دانسته هایش را مرور می کند. حالا اگر این تکلم، تکرار مو به موی سخنان ائمه ای باشد که داناتر از ما هستند، می شود مثل تلقینی که داریم لغت به لغت تکرار می کنیم. انگار  دو زانو پای کلاس درسی نشسته باشیم و چشم به لب های استاد دوخته باشیم. وقتی امام از خدا طلب استغفار می کند، یادمان می افتد این مای رو سیاهیم که باید توبه و انابه کنیم؛ وقتی به بزرگی و صفات مطلقه پروردگار اعتراف می کند، تازه چراغ های تاریکخانه درونمان روشن می شود که داریم با چنین خدایی حرف می زنیم. هر دعای مآثور از ائمه کلاس درسی است که تا همیشه برقرار است؛ تعطیلی بردار هم نیست. درس بودن دعا نکته ای است که رهبر بارها در بیانات خود به آن اشاره داشته اند و در آن کتاب به زبان های مختلف بیان شده. 

دعا آدم را زنده می کند، همانطور که کلاس و درس، نشاط روحی می بخشند. همیشه نگران آینده ی پیر چروکیده ای هستم که اگر ناتوان و زمینگیر شدم و نتوانسته بودم تا آن روز آنقدر با ادعیه مأنوس شوم که بدون همنشینی با آنها روزم شب نشود؛ اگر به ایام کهنسالی برسم و با این دعاهای زیبا و دلنشین رفیق نشده باشم؛ دیگر چه دلیلی برای زنده ماندنم وجود خواهد داشت؟ به چه امید می شود ثانیه ها را گذراند؟

امروز کلاس درس بزرگی زیر آسمان خدا برقرار است؛ عرفه ی دیگری است که می خواهم لابلای خطوط دعا، خودم را از نو بشناسم. چند واحد را با سرافکندگی افتاده ام و چند واحد را پیروزمندانه پشت سر گذاشته ام؟ چقدر استاد این کلاس را می شناسم؟ اصلا باید ببینم به کلاس درس امروز راهم می دهند یا نه…

اشتراک گذاری این مطلب!